به صورت کلی میتوان کتابهای منتشر شده در حوزه بازخوانی اندیشه روشنفکران ایرانی را به دو بخش عمده تقسیمبندی کرد: آثاری که از چهارچوب نظری بهره میبرند و تحقیقاتی که با چیدمان اطلاعات گسترده ولی بدون انتخاب یک نظریه، جمعآوری و منتشر شدهاند. کتابهایی که با نگاه کلی انتشار یافتند بعضا با اشارهای کوتاه از بنیانهای معرفتی روشنفکران ایرانی عبور میکنند، در نهایت خواننده با بخشهایی از اندیشه روشنفکران ایرانی آشنایی مییابد، ولی اینکه بنیان معرفتی این روشنفکران به کدامین اندیشه مرتبط و وامدار چه فلسفه سیاسی است، در این گونه آثار نامشخص است. در مقام مقایسه، تحقیقاتی که از یک چهارچوب نظری برای ارائه تحلیل استفاده میکنند، خواننده با نمایی از کنش فکری روشنفکران روبهروست، کنشی که براساس همان نظریه مورد بازخوانی قرار میگیرد. کتاب «روشنفکران ایرانی و سنت» در دسته آثاری قرار میگیرد که از یک چهارچوب نظری برای تحلیل اندیشه روشنفکران بهره میبرد. این موضوع را میتوان در بخش شناسنامه بهتر متوجه شد: این اثر، رساله دکتری مولف در رشته علوم سیاسی از دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است؛ بنابراین ما با رسالهای دانشگاهی روبهرو هستیم، کتابی که از فرضیه، سوال اصلی و وسوالات فرعی و چهارچوب نظری شکل گرفته است.
نویسنده کتاب، علیحسینی در فصل نخست کتاب و برای معرفی چهارچوب نظری و پرداختن به این موضوع که چرا از «الگوهای معرفت شناختی» بهره برده، آورده است: اگر فرضیهها را با روششناسی و الگوهای معرفت شناختیای که در قلمرو پژوهش از سوی فیلسوفان و اندیشمندان مطرح شدهاند همراه کنیم، از پایگاه محکمتری میتوان به تحلیل اندیشهها پرداخت. (ص 18) چهارچوبهای نظری امکان بازخوانی رویدادها و مفاهیم را به صورت دقیقتر فراهم میکنند، نویسنده با انتخاب یک نظریه میتواند از زاویه نگرشی خاص برخودار شود، زاویهای که این امکان را به او میدهد تا در طول پژوهش؛ کنش فکری، عملی و حتی زندگی روشنفکران را براساس همان زاویه بنگرد. چهارچوبهای نظری را میتوان به عنوان یک عینک فرض کرد، عینکی که روی چشمهای پژوهشگر قرار میگیرد و خواننده تا انتهای کتاب اطلاعات تاریخی، تحلیلها و بنیانهای معرفتی اندیشمندان را با همین عینک میشناسد. در کتاب مذکور، این تلاش با تکیه بر الگوی روششناختی پییر بوردیو صورت میگیرد. (ص 18) بوردیو در کتاب «نظریه کنش» از سه مفهوم اصلی برای ارائه نظریه بهره میبرد؛ عادتواره، میدان و سرمایه.
پژوهشگر در ادامه مبحث درباره چهارچوب نظری و پس از آنکه سه مفهوم عادتواره، میدان و سرمایه را از منظر بوردیو توضیح میدهد برای مرتبهای دیگر به خواننده یادآور میشود که آنچه در ادامه خواهد آمد براساس چهارچوب نظریه کنش است، مینویسد: در این نوشتار تلاش میکنیم تا با بررسی منطق فکری و تحلیلی عادتوارههای چپ و هگلی، همچنین یافتن سرمایههای واژگانی و مفهومیشان، بحث سنت در این دو چشمانداز را در میدانهای مختلفی که روشنفکران به آن وارد شدهاند، ردیابی کرده و توضیح دهیم که چگونه در این میدانها به تفکیک نو و کهنه اقدام میکنیم. (ص 69)
پس از آشنایی با نحوه ورود اندیشههای مارکسیستی به ایران، نویسنده مینویسد: مارکسیسم روسی در ایران برتری پیدا کرد. (ص 72) براساس اطلاعات تاریخی ورود مارکسیسم روسی به ایران به دلیل حضور کارگران ایرانی در میادین نفتی منطقه قفقاز اتفاق افتاد، نیروی کاری که در پی کسب «حقوق کارگران» بود ولی رفته رفته با اندیشههای سوسیالیستی و مارکسیستی آشنایی یافت و مُبلغ همان تفکر در ایران شد. علیحسینی نیز مانند سایر نویسندگان که به بررسی احوالات فکری مارکسیستهای ایرانی و حزب توده پرداختهاند به این نتیجه میرسد که در میان کسانی که حزب توده را پایهریزی کردند فقط شمار اندکی از مارکسیسم چیزهایی میدانستند (ص 79)، حزبی که مبلغ گرایش مارکسیسم روسی در ایران بود. گرایش این حزب، گرایش سوویتسیتی یا شورویستی بود، به این معنا که شوروی را به عنوان مرجع تمدنی، ایدئولوژیک، تئوریک و سیاسی پذیرفته بودند و قرائت آن از مارکسیسم را نیز مبنای تحلیل خود قرار داده و با تئوریها و مفاهیم همین قرائت به مسائل ایران نگریسته و برای حل آنها طرح و برنامه ارائه میکردند. (ص 79) نویسنده پس از آشنایی دادن به خواننده در جهت خوانش بنیانهای معرفتی حزب توده به سراغ دو تن از کنشگران فکری جریان چپ در ایران میرود، نخست به اندیشههای تقی ارانی و سپس احسان طبری میپردازد و نگرش این دو را در چهارچوب نظریه بوردیو بررسی میکند. با توجه به بازخوانی صورت گرفته از جریان مارکسیستهای ایرانی، به نظر میرسد همچنان تقی ارانی به عنوان یکی از متفکران مارکسیست سهم قابل توجهی در شناختن و شناساندن بنیانهای معرفتی مارکسیستم در ایران معاصر داشته است.
نویسنده بنیانهای معرفتی جریان چپ را به این ترتیب شرح میدهد: براساس عادتواره چپ، اجزای هستی همگی با یکدیگر پیوند دارند و براساس قانون تضاد، حرکت و تغییر دائمی به سوی تکامل در هستی همواره رخ میدهد و پیامد آن جانشین شدن کیفیتهای نو به جای کیفیتهای کهنه است. (ص 96) در تئوری مورد استناد عادتواره چپ، جهان در تغییر دائمی است و این یک قانون کلی است و در تمام اجزای طبیعت، جامعه و… رخ میدهد. (ص 98) همچنین: اصل تضاد برای چپها در عرصه اجتماع، اهمیت زیادی پیدا میکند. جامعه و شعور اجتماعی بشر دائم در حال تغییر است و دیالکتیک اجتماع در همین تضاد تازه با کهنه است. (ص 104) بنابراین تغییر از منظر متفکران مارکسیست ایرانی در تمام اجزاء در جریان است، براساس این تئوری و جهانبینی حرکت تاریخ، حرکتی تکاملی و پیش رونده است و امر نو که همیشه سهم بیشتری از حقیقت و عدالت و زیبایی را با خود همراه دارد و بشریت را گامی در جاده کسب سعادت پیش میبرد و در نبرد با کهنه سرانجام غلبهناپذیر است. (ص 116)
در فصل پایانی مربوط به بررسی اندیشههای ارانی و طبری نویسنده به این نتیجه میرسد: مطالعه آثار روشنفکران چپ نشان میدهد که آنها از ضرورت نبرد برای ترقی و پیشرفت و لزوم انتقال به دنیای نو به این نتیجه رسیدند که باید با صورتهای کهنه مبارزه کرد. (ص 128) از همین منظر میتوان گفت، مارکسیستهای ایرانی براساس بنیانهای معرفتی که در کتاب به آنها پرداخته شده است، آنچه را نو، نوین، جدید و پیش رونده میشناسند که در نهایت امر به کهنه و قدیمی غلبه خواهد کرد و جایگزین سنت میشود، آنان از نبرد میگویند، نبردی بیامان که فرجام آن به سود نو و عقب راندن کهنه ختم میشود. از همینرو عادتواره چپ در ایران سلطنت، قدرت مطلقه و استبداد را به عنوان ناهنجارهای میدان سیاست شناسایی میکند و معتقد است باید با مظاهر سنت در این میدان مبارزه کرد. (ص 146) اینکه احسان طبری به عنوان یکی از نظریهپردازان مطرح حزب توده در مقابل سلطنت مستبده از جمهوری دفاع میکند برآمده از بنیانهای معرفتی اوست، چرا که از منظر دیدگاه جریان چپ سلطنت که متعلق به دوران گذشته است به عنوان نماد کهنه مطرح میشود و در مقابل از جمهوری به عنوان یکی از مظاهر دنیای جدید دفاع میشود.
نویسنده کتاب در فصل مربوط به هگلگرایان ایرانی به بازخوانی اندیشه حمید عنایت و سیدجواد طباطبایی به عنوان دو متفکر برجسته میپردازد و هر دو را براساس چهارچوب نظری بوردیو تحلیل میکند. او در تحلیل کلی از هگلگرایان میگوید: روشنفکران متمایل به هگل در ایران، از یک سو بر ضرورت مراجعه به فلسفه غرب و توجه به آن تاکید میکنند و از سوی دیگر قرائت هگل از سیر تحول اندیشه در غرب و الگوی تجویزی هگل در این زمینه را بر سایر قرائتها و گزارشها ترجیح میدهند. (ص 178) چرا که؛ از نظر هگلگرایان اگر تاریخ بشر تاریخ جهانی باشد. بنابراین آنچه را یک تمدن تجربه کرده است، برای سایر تمدنها نیز قابل پیگیری است. (ص 178) علیحسینی از تقدم و آشنایی عنایت با اندیشههای هگل میگوید، با این حال باور دارد نگاه طباطبایی به هگل «بنیادین» است. اگر آشنایی عنایت با ترجمه آثاری از هگل قوام یافته، ولی طباطبایی رساله دکتری خود درباره هگل را مدون ساخته است، از همینرو و در ادامه کتاب بیشتر به اندیشه طباطبایی پرداخته شده است.
نویسنده کتاب روشنفکران ایرانی و سنت میگوید: عادتواره هگلی سیطره جهانی منطق و اندیشه غربی را مفروض گرفته و از ضرورت اخذ مفاهیم و مقولات از غرب سخن میگوید. (ص 207) و در تحلیل اخذ مفاهیم میآورد: تعمیم تجربه غرب به ایران براساس دو پیشفرض صورت گرفته است. اول آن که «گذشته» و «سنت» اهمیت اساسی دارند و نمیتوان از آنها چشم پوشید. دوم آنکه اندیشه قدیم ایران توان توجه به «سنت» و پرسش از آن و نقادی گذشته را ندارد، بنابراین باید تجربه غرب را به ایران تعمیم داد. (ص 211) علیحسینی برای نمایان ساختن ریشههای فکر جریان چپ و هگلگرایان، به تفاوت دیدگاه جریان چپ و هگلیها در ایران به بنیانهای معرفتی آنان باز میگردد، نگرشی که یکی تغییر جهان را در حوزه ذهن و اندیشه جستجو میکند و دیگری اقتصاد و سیاست را بر میگزیند. هگلیها، تضاد و دیالکتیک را نه در نیروهای تولید بلکه در «فکر، اندیشه و ذهن» میدانند. آنچه برای رویکرد هگلی اهمیت اساسی دارد، حوزه «فرهنگ، شناخت، دانش، فکر و ذهن» است و نه اقتصاد و سیاست. (ص 217)
رویکرد هگلی راه تجدد را از دل سنت جستجو میکند. در واقع متجددین برای گذار به دوران جدید باید از راهی بروند که از قلمرو سنت و به وسیله نزاع متاخرین با متقدمین کوبیده و هموار شده است. (ص 231) و در تایید همین دیدگاه ادامه میدهد؛ عادتواره هگلی با ایجاد تمایز میان سنت و تجدد، توجه به هر دو را مد نظر دارد و اگرچه تمرکزش بر تجدد است اما راه دستیابی و رسیدن به آن را از دورن سنت جستجو میکند و بیتوجهی به سنت را مانع «تاسیس نو» قلمداد میکند. (ص 244) به بیانی دیگر، هگلگرایان در صدد نفی و منکوب کردن سنت نیستند، بلکه سنت را مورد کاوش و بازخوانی قرار میدهند تا به سر منزل مقصود برسند، آنان باور دارند نمیتوان به تجدد رسید مگر آنکه تفسیری جدید از سنت به دست داد. پروژه فکری طباطبایی طی سالهای اخیر را میتوان در چنین چهارچوب نظری فهم کرد. تلاش فکری او بازخوانی سنت و رسیدن به فهم مدرن است، اندیشهای که خوانش گذشته را در راستای رسیدن به دنیای مدرن و تجدد میکاود.
نویسنده در فصل مربوط به هگلگرایان ایرانی و به عنوان نتیجه مینویسد: تاکید بر این نکته ضروری است که عادتواره هگلی اگر چه از تقابل شناخت قدیم (به مثابه شناخت دینی) و شناخت جدید (به عنوان شناخت عقلی) صحبت میکند اما هگلیها نه تنها در صدد حذف دین و شناخت دینی نیستند بلکه شناخت جدید را به نوعی ادامه شناخت قدیم و بر بنیان آن صورتبندی میکنند. (ص 256) به باور هگلگرایان ایرانی، متاخرین روی شانههای متقدمین ایستادهاند، آنان را نفی نمیکنند ولی به دلیل متاخر بودن فهمی استوارتر از بنیانهای فکری دارند.



