با هم آمدند، با هم رفتند!

تنها به فاصله نیم‌ساعت، «پا» به این دنیا گذاشتند و تنها به فاصله نیم‌ساعت، «دل» از این دنیا بریدند.   شهــادت هم نتوانست بین این برادر دوقلو جدایی بیندازد؛ وقتی «با هم آمدند» و «با هم رفتند»… و این باهم‌بودن آنجا زیباتر شد که ناصر و مسعود «دست» در دست هم رفتند تا آسمان؛ تا عشق؛ تا […]

تاریخ انتشار: ۰۸:۴۳ - پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۱
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
تنها به فاصله نیم‌ساعت، «پا» به این دنیا گذاشتند و تنها به فاصله نیم‌ساعت، «دل» از این دنیا بریدند.  
شهــادت هم نتوانست بین این برادر دوقلو جدایی بیندازد؛ وقتی «با هم آمدند» و «با هم رفتند»… و این باهم‌بودن آنجا زیباتر شد که ناصر و مسعود «دست» در دست هم رفتند تا آسمان؛ تا عشق؛ تا خدا… و من در حیرتم «مجنون» عجب قصه‌های «جنون» واری دارد هنوز…! 
 
اینجا خانه شهیدان علی، ناصر و مسعود خودسیانی است، خانه‌ای که از درودیوار آن حماسه می‌بارد، حماسه‌هایی آتشین از جنس «علی» چریک که سودای فلسطین و لبنان به سر داشت؛ آن‌هم در زمانی که نه جنگی در ایران بود و نه انقلابی، تا حماسه‌هایی از جنس «ناصر» و «مسعود»؛ تنها دوقلوهای مبارز اصفهانی که جهاد را با تبلیغ اسلام، آن‌هم در سیستان‌وبلوچستان و کردستان آغاز کردند و پابه‌پای هم شانه‌به‌شانه رفتند تا دل مجنون؛ همان نقطه جنون‌خیزی که تا آسمان بلندشان کرد. یادم می‌آید روزی را که حاجیه‌خانم «ماه‌منیر موحدی» در قید حیات بود و مهمان خانه‌شان شدم؛ همان روزی که برایمان این‌طور از زندگی‌اش تعریف کرد: «شوهرم شرکت نفتی بود و آبادان زندگی می‌کردیم. 
 
مادرِ چهار فرزند و یک دختر یازده‌ماهه بودم که ناصر و مسعود را باردار شدم؛ ولی تا لحظه زایمان خبر نداشتم که بچه‌هایم دوقلو هستند. آن موقع‌ها هم کسی زیاد اهل دکتررفتن نبود؛ برای همین از دوقلوبودن بچه‌ها بی‌خبر بودم. اول «ناصر» به دنیا آمد و به فاصله نیم‌ساعت بعد از آن «مسعود». اسمشان را هم از زیر قرآن درآوردیم؛ مثل بقیه بچه‌ها!» 
 
خاطرات کودکی ناصر و مسعود و وابستگی عجیب این دو برادر به هم خیلی خوب گوشه ذهن مادر جا خوش کرده بود‌؛ آنجا که می‌گفت؛ همه جا کنار هم بودند‌. جدا کردنشان محال بود؛ حتی مریض شدنشان‌ هم هم‌زمان بود. این با‌هم‌بودن‌ها تا آنجا ادامه پیدا کرد که جبهه‌رفتنشان هم با هم شد؛ حتی شهادت…!
 
اگرچه علی معروف به علی چریک فرزند بزرگ‌تر و پیشتاز این خانه در جبهه مقاومت بوده، ناصر و مسعود نیز از همان دوران نوجوانی‌شان راه برادر را رفته و در این مسیر به او اقتدا می‌کنند.  
مادر آن روز برایم گفت: «مسعود و ناصر قبل از شروع جنگ، کارشان را با فعالیت در جهادسازندگی آغاز کردند؛ هرچند اوایل اجازه نمی‌دادند و می‌گفتند شما خیلی کوچک هستید، بااین‌حال رفتند و در ابتدا برای انجام فعالیت‌های جهادی در روستاهای اطراف اصفهان دست‌به‌کار شدند؛ مدتی بعد هم برای تبلیغ دین اسلام عزم کردستان و سیستان‌وبلوچستان کردند.»  
 
یک سال بعد از شهادت علی، اما ناصر و مسعود هردوباهم راهی جبهه می‌شوند و می‌گویند: «ما باید اسلحه علی را به دست گیریم»؛ جای درنگ و تعللی نیست. آن‌طور که مشخص است سال 60 و شهادت علی، نقطه دیگری بر شروع متفاوت فعالیت‌های مبارزانه و جهادگرانه ناصر و مسعود می‌شود. آن روز، خاطرات همه آن سال‌ها تندوتند مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمان مادر عبور می‌کرد، خاطرات همه این بیست‌ویک‌سالی که ناصر و مسعود جلویش قد کشیدند؛ اما می‌گفت خاطره روزی که خبر پرپرشدنشان را برایش آوردند، هنوز به این آسانی‌ها از ذهنش نگذشته است.
 
 او از تلگرافی گفت که تنها سه روز قبل از شهادتشان به دست مادر رسید: «نوزدهم اسفند 63 بود که تبریک عیدشان با تلگرافی به دست ما رسید. گفته بودند که برای عید می‌آییم اصفهان؛ اما تنها سه روز بعد از آن در عملیات خیبر و در جزیره مجنون به شهادت 
رسیدند.» روایت مادر آنجا زیبا شد که برایمان از شهادت این دو برادر تنها به فاصله نیم‌ساعت این‌طور روایت کرد: «مسعود در عملیات خیبر خط‌شکن بوده و فرمانده‌ آن‌ها برای اینکه مبادا این دو برادر با هم شهید شوند، ناصر را عقب نگه 
می‌دارد. لحظه شهادت مسعود، انگار به ناصر الهام می‌شود که اتفاقی برای برادرش افتاده است. راهی خط مقدم می‌شود و برانکاردبه‌دست جلو می‌رود که ناگهان با پیکر بی‌جان مسعود روبه‌رو می‌شود. همان لحظه خمپاره‌ای جلوی پای ناصر به زمین می‌خورد و او هم درست در نقطه مقابل مسعود، به شهادت می‌رسد.»
 
 مادر می‌گفت: «وقتی پایم را به سردخانه گذاشتم و با پیکر بی‌جان ناصر و مسعود درحالی‌که دستانشان به هم گره خورده بود، روبه‌رو شدم، خیلی جا خوردم. با خودم گفتم انگار این دو برادر عهد کرده بودند تا پای مرگ هم دست در دست هم باشند و پشت یکدیگر را خالی نکنند.» در این لحظه چه جمله‌ای زیباتر از «خدایا راضی‌ام به رضای تو…» می‌توان از زبان این مادر داغ‌دیده شنید…!