اُم‌الشهدا

حاجیه‌خانم «سکینه واعظی»، پانزده سال بیشتر ندارد که به خانه بخت می‌رود و اولین فرزندش «ابراهیم» را در هفده‌سالگی به آغوش می‌گیرد، ابراهیمی که بعدها یک قهرمان ملی می‌شود! «حسن»، «فاطمه»، «محمد»، «حسین» و «عباس» هم دیگر فرزندان این مادر هستند که هر کدامشان، کارنامه پرباری را در خانواده «جعفریان» به جای گذاشته‌اند. از شش فرزند این مادر «ابراهیم»، «حسن»، «فاطمه» و «محمد» به درجه رفیع شهادت رسیده و البته «مرتضی» و «طیبه» واعظی که داماد و عروس این خانواده و البته بچه‌های خواهرش هستند نیز، به خیل شهدای این جمع می‌پیوندند. ابراهیم و همسرش طیبه؛ فاطمه و همسرش مرتضی چهار شهید این خانواده در دوران قبل از پیروزی انقلاب، در مبارزه با رژیم شاهنشاهی و در سال ۵۶ بوده است؛ محمد و حسن هم در دوران جنگ تحمیلی به شهادت می‌رسند. دو سال پیش، یعنی سوم اردیبهشت ماه 99، مادر والامقام این شهیدان که از مادران بزرگ و فداکار دیار اصفهان بود، دار فانی را وداع گفت. آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌وگویی است که اسفند 93 و شش سال قبل از فوت با حاجیه‌خانم «سکینه واعظی»، انجام شده است. آنچه آن روز دیدیم، یک خانه متروکه بود در خیابان سروش و شش قاب عکس، که به نظر می‌رسید همه سهم او از سفره انقلاب باشد.
 
تاریخ انتشار: ۰۹:۱۴ - یکشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۱
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
ابراهیم، فرزند اولتان، مبارزه را از کی شروع کرد؟
ابراهیم همیشه در پی مبارزه و از بچه‌های فعال انقلابی بود؛ تا اینکه گروه مهدویون را تأسیس کرد و خط مشی مبارزه فرهنگی به جای مبارزه نظامی را در پیش گرفت. او هرچه بزرگ‌تر می‌شد، مبارزاتش بیشتر و بیشتر  شده و به همین دلیل هرچند روز یک‌بار زیر دست ساواک شکنجه می‌شد. زندگی‌اش هم مخفیانه و در شهرهای مختلف بود؛ تا اینکه در یکی از روزهای سال ۵۴ که ساواک به‌طور جدی دستگیری او را در دستورکار قرار داده بود، راهی اصفهان شده و با همسر (طیبه واعظی) و فرزند سه‌ماهه‌اش (مهدی) متواری شد. ابراهیم زندگی‌اش با مبارزه بود و با مبارزه هم تمام شد. ما در ابتدا خبر نداشتیم؛ اما بعدها متوجه شدیم که به تبریز رفته است.
 
مـــتـــواری‌شـــدن ابــراهـــیـــم چـــه پیامدهایی برای خانواده داشت؟ مسلما از آزار و اذیت‌های ساواک بی‌نصیب نبوده‌اید؟
همان فردای بعد از متواری‌شدن ابراهیم، ساواک وارد خانه‌مان شد و تمام زندگی‌مان را به‌هم ریخت. بعد از رفتن ابراهیم دیگر آب خوش از گلویمان پایین نرفت. هر روز باید حضور ساواک در خانه‌مان را تحمل می‌کردیم: می‌آمدند فحش می‌دادند، قرآن می‌سوزاندند و زندگی‌مان را به‌هم می‌ریختند. فقط خدا می‌داند چه بر سر من آوردند!
 
مدتی که ابراهیم در تبریز بود، ارتباطی هم با او داشتید؟
نه؛ هیچ ارتباطی! بعد از رفتن ابراهیم و خانواده‌اش، دامادم مرتضی و دخترم فاطمه که هر دو از مبارزان سیاسی و همراهان ابراهیم بودند هم به تبریز رفتند. کلا از آن‌ها بی‌خبر بودیم.
 
چه مدت تبریز بودند؟
نزدیک به دو سال؛ یعنی از سال ۵۴ که رفتند تا سال ۵۶ که به شهادت رسیدند.
 
یعنی شهادتشان در شهر تبریز بود؟
بله؛ البته در درگیری با ساواک، فاطمه و شوهرش مرتضی درجا کشته و شهید می‌شوند؛ ولی ابراهیم و طیبه دستگیر شده و به تهران و زندان اوین منتقل می‌شوند.
 
در ابتدای صحبت‌هایتان فرمودید که ابراهیم با فرزند سه‌ماهه‌اش از اصفهان متواری می‌شود. سرنوشت او چه می‌شود؟
نه؛ آقامهدی زمان دستگیری پدر و مادرش دوساله بود. ابتدا توسط ساواک به شیرخوارگاه تبریز و سپس به شیرخوارگاه تهران منتقل می‌شود. البته هدف اصلی ساواک از بردن مهدی، استفاده از او به‌عنوان ابزاری برای آزار و شکنجه پدر و مادرش بود تا بلکه آن‌ها را به حرف‌زدن مجبور کند که متأسفانه ابراهیم و طیبه زیر شکنجه طاقت نمی‌آورند و بعد از ۱۰ روز دستگیری در زندان اوین به شهادت می‌رسند. مهدی همان‌جا در شیرخوارگاه ساواک می‌ماند.
 
خبر شهادت فاطمه و مرتضی و دستگیری طیبه و ابراهیم کی به شما می‌رسد؟
شهادت مرتضی و فاطمه که همان زمان در روزنامه اطلاعات و با این عنوان که «دو تروریست در تبریز کشته شدند» به چاپ می‌رسد؛ ولی از ابراهیم و طیبه بی‌خبر بودیم. هر کسی درباره موقعیتشان چیزی می‌گفت. در کل، جو روانی خوبی برای خانواده ما نبود. نه خبر زنده‌بودنشان را درست داشتیم و نه خبر شهادتشان را!
 
خبر شهادت طیبه و ابراهیم چه زمانی برای شما قطعی شد؟
خبر شهادت طیبه و ابراهیم تقریبا سه سال بعد از شهادتشان، یعنی اواخر سال ۵۸ و بعد از پیروزی انقلاب برای ما قطعی شد.
 
در فاصله این سال‌ها چقدر برای باخبرشدن از وضعیت ابراهیم و همسر و فرزندش تلاش کردید؟
شوهرم می‌گفت: من به دنبال چیزی که در راه خدا داده‌ام، نمی‌روم. من و خواهرم (مادر طیبه و مرتضی) بیشتر ناآرامی می‌کردیم و برای پیداکردنشان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتیم. من در آن چند سال بیشتر وقتم را پشت در زندان‌ها می‌گذراندم؛ ولی هیچ‌کدام از بچه‌هایم را ندیدم؛ زندان اوین، زندان قصر و هر زندانی که فکرش را بکنید. تا اینکه انقلاب پیروز شد و بعد از اینکه ازشهادت ابراهیم وطیبه مطمئن شدیم، شوهرم عزمش را برای پیداکردن مهدی، تنها یادگار ابراهیم، جزم کرد.
 
خبر داشتید که مهدی، فرزند ابراهیم، در شیرخوارگاه ساواک است؟
ما اول خبر نداشتیم. وقتی متوجه شدیم اسم مهدی در لیست شهدا نیست، پیگیری‌های اولیه را از تبریز که مکان متواری‌شدن ابراهیم و خانواده‌اش بود، شروع کردیم. آنجا به ما آدرس شیرخوارگاه تهران را دادند و گفتند دو روز بعد از آوردن مهدی به شیرخوارگاه تبریز، خانمی با این ادعا که عمه کودک است، او را از ما تحویل گرفت و با خودش برد. بعدها فهمیدیم که ساواک او را به شیرخوارگاه تهران برده است.
 
پس از آنجا رفتید شیرخوارگاه ساواک در تهران.
تهران دو شیرخوارگاه داشت: یکی، شیرخوارگاه شیر و خورشید؛ یکی هم شیرخوارگاه آمنه. با تلاش بسیار و جست‌وجوی فراوان و وجود مسائل و مشکلاتی همچون تغییر نام مهدی در شیرخوارگاه و … یک کودک با مشخصات مدنظرمان را برایمان آوردند. خدا شاهد است وقتی او را آوردند، آن‌چنان ناخودآگاه به سمت پدر ابراهیم دوید و او را بغل کرد که انگار سال‌هاست به او تعلق داشته و او را می‌شناسد. اینکه می‌گویند خون، خون را می‌کِشد، دقیقا به چشم دیدیم!
 
دقیقا چه سالی مهدی را پیدا کردید؟
مهدی اواخر سال ۵۷ و بعد از پیروزی انقلاب پیدا شد؛ بعد از آن نیز با من و پدربزرگش زندگی می‌کرد؛ تا اینکه در رشته دندان‌پزشکی دانشگاه علوم‌پزشکی اصفهان مشغول به تحصیل شد و بعد ازدواج کرد و الان هم تهران زندگی می‌کند.
 
مهم‌ترین ویژگی مبارزاتی ابراهیم چه بود؟
با توجه به تأسیس گروه مهدویون و اینکه تأکید آن‌ها در این گروه، مبارزه فرهنگی به جای مبارزه نظامی بود، آگاه‌سازی مردم، مهم‌ترین ویژگی مبارزاتی ابراهیم بود؛ یعنی او معتقد بود تا به شعور نرسیم، ترور دشمنان دردی از جامعه دوا نمی‌کند. همیشه می‌گفت باید مردم را آگاه و با مفاهیم انقلاب آشنا کنیم. وقتی مردم بیدار شوند، خودشان به میدان می‌آیند.
 
آخرین فرزندتان محمد، کی و کجا به شهادت رسید؟
محمد سال ۶۴ در عملیات کربلای چهار شهید، ولی جنازه‌اش سال ۶۸ به ما تحویل داده شد و در گلستان‌شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.
 
و شهادت حسن؟
حسن از طرف سپاه در اوایل سال ۵۸ برای مقابله و دستگیری گروهی از اشرار راهی گلپایگان می‌شود؛ اما در راه برگشت از مأموریت در یک تصادف مشکوک، ضربه مغزی می‌شود و در جا به شهادت می‌رسد. به‌رغم اینکه پدر حسن به آزادی راننده آن خودرو رضایت داد، اما یک سال بعد از شهادتش، خبر دار شدیم راننده از گروه منافقین بوده و در یک درگیری تیمی کشته شده است. به‌هرحال از همان ابتدا هم قضیه شهادت حسن، مشکوک به ترور بود. مزار حسن نیز در گلستان شهدای اصفهان است.
 
و مزار فاطمه و ابراهیم هم در بهشت زهراست!
بله؛ فاطمه و ابراهیم به همراه همسرانشان مرتضی و طیبه در قطعه ۳۹ بهشت‌زهرا به خاک سپرده شده‌اند.
 
از محل دفنشان کی مطلع شدید؟
بر اساس اسناد ساواک، بعد از انقلاب مزارشان را به ما نشان دادند؛ ولی هنوز هم نمی‌دانم بچه‌هایم در این قبرها هستند یا نیستند؟!