به گزارش اصفهان زیبا؛ نخ شماره ۲۴ را برمیدارم. کدها را دوتادوتا نگاه میکنم و روی دار گره میزنم. زنعمو میگوید: نسیم تندتند کدها را میخواند و من هم تندتند خفت میزنم. من اما باید تنها خفتها را کنار هم بچینم. گرهها وقتی قشنگ میشوند که منظم و مرتب شانهبهشانه هم، دستبهسینه بنشینند.
باید مراقب باشم دست از پا خطا نکنم. مراقب زبانم باشم. خدایا … دعا میکنم. استغفرالله میگویم. چند بار؟ نمیدانم.
گاهی فکر میکنم این گرهها، مثل آدمهای جامعهاند. اگر کنار هم درست بنشینند، طرحی زیبا به وجود میآید. اما اگر کمی نامرتب باشند، نظم از بین میرود.
خواب میبینم باران میآید، سیل میشود، در شلوغی جمعیتی فرو میروم، همه سیاهپوشند و ناآشنا؛ مثل خیابانهای شهر که آدمهایش هر روز میآیند و میروند، اما هیچکس واقعاً یکدیگر را نمیشناسد.
شاید هم میشناسند، اما از همدیگر فرار میکنند. میخواهند گم شوند تا پیدا نشوند. آشنای غریبهای پیدا میشود. بیسبب فریاد میزنم. این هم از آن کابوسهای شبانه است که منشأ درونی دارد.
قطرههای باران خودشان را به پنجره میکوبند. بوی نم و نا بلند میشود. صلواتهایم تمامی ندارد؛ جزخوانی هم همینطور. خداوند ارحمالراحمین است. الهی العفو میگویم. آدمها از پیش چشمم راحت محو میشوند و از مغزم پاک؛ جز آنهایی که قوت قلبند و این با آرامشی در اعماق قلبم توام است.
درست مثل زندگی، که آدمها میآیند و میروند. برخی در ذهن باقی میمانند، برخی محو میشوند. اما آنهایی که قوت قلبند، همیشه ماندنیاند، حتی وقتی دیگر حضور ندارند.
به فردا فکر میکنم. هستم یا نیستم؟ نمیدانم. لقمه غذا در گلویم گیر میکند. نفسم میگیرد. به زور جرعهای آب از گلویم پایین میدهم. یاحسین میگویم و نفس عمیقی میکشم. جان دوباره میگیرم.
همین آن ممکن بود خفه شوم و زندگی تمام و مرگ به همین راحتی است. معلوم نیست تا یک ثانیه دیگر باشم یا نه.
همین آدمهایی که در خیابان میبینم، همین چهرههایی که در صف نانوایی یا ایستگاه اتوبوس از کنارشان میگذرم، همگی در این بازی نامعلوم زمان هستند. هیچکدام ضمانتی ندارند. آدمها هر چه میسازند برایش ضمانتنامه میگذارند. ما آدمها اما گارانتی نداریم و این شور و دلهره را بیشتر میکند.
نامیرا را باز میکنم. صفحه ۱۳۲ را شروع به خواندن میکنم. تا اینجا عبدالله و ربیع و ابن خضرمی و زبیر و شبث و سلیمه و مختار و عبدالاعلی را تا حدی شناختهام. مشتاقم برای خواندن و ادامه. لمس کردن لحظه لحظه کتاب. خودم هم نمیدانم چرا؟
فقط میدانم همه ما دنبال چیزی میگردیم. روشن و واضح. حقیقتی که ما را از لایههای رسوب شده ظلمت برهاند و به وادی عشق و نور هدایت کند.
شاید این کتاب همان چیزی باشد که در این زمانه پر از تردید و تغییر به آن نیاز دارم، همان لحظهای که باید برای فهمیدن سرنوشتی که بر زندگیها سایه انداخته است، تأمل کنم.



