به گزارش اصفهان زیبا؛ خانم آجودانیان، متولد ۱۳۷۳، همسر شهید مجتبی امین زاهد (متولد ۱۳۶۶)، خاطرات زندگی کوتاه اما پربارشان را با چشمانی پر از اشتیاق و صدایی آرام تعریف میکند. گویی هر کلمهاش عطر خاطراتی را زنده میکند که حالا با شهادت همسرش، جاودانه شده است.
واسطه آشنایی به نام قرآن و امام رضا(ع)
آشنایی آنها نه تصادفی، که گویی تقدیری الهی بود. مادر مجتبی، با اعتمادی که به مؤسسه جامعةالقرآن داشت، شماره چند دختر را بهعنوان «مورد ازدواج» گرفت و از این میان خانم آجودانیان گزینه نهایی برای خواستگاری شد.
جالب اینجا بود که چند ماه قبل از این اتفاق، مادر خانم آجودانیان هم در حرم امام رضا(ع) دعا کرده بود: «خداوندا، دامادی از دستگاه امام رضا برای دخترم مقدر کن.»
و حالا وقتی مجتبی امینزاهد، ۳۴ساله، مهندس الکترونیک برای خواستگاری خانم آجودانیان که حافظ کل قرآن کریم بود، آمد، تازه فهمیدند که او خادم الرضا(ع) است و قرآن کریم و امام رضا(ع) واسطه این ازدواج شدهاند.
خانم آجودانیان میگوید: «در همان جلسه اول خواستگاری، چیزی در نگاه و رفتار مجتبی توجه مرا جلب کرد؛ چیزی فراتر از شعاردادن و گفتار و تکرار خواستهها و عقاید. وقتی از اعتقاداتش میگفت، چشمانش برق میزد و حس کردم که اینها رفتار و کردارش است نه فقط گفتارش و حرفهای کلیشهای، بلکه ایمان در رفتارش موج میزد.»
آقا مجتبی در جلسه خواستگاری با ادب گفت: برای من، حجاب فقط پوشش نیست؛ حیا و عفاف درونی برایم مهم است. حیا و عفت در تمام زندگی مشترک، شرط من است.»
خانم آجودانیان نفس راحتی کشید. او هم دقیقا همین را میخواست. همه شرایط سختگیرانهای که برای ازدواجش گذاشته بود در مجتبی تجلی پیدا کرده بود. مردی متدین، پایبند به ولایت فقیه، تبعیت از رهبری، با حیا و ایمان واقعی، خوش اخلاق، با متانت و باادب. ویژگیهای او تحسینبرانگیز بود.
او میگوید: «آنچه ایشان را از دیگران برای ازدواج با من متمایز میکرد وجنات، اعمال و رفتارش بود که تمام صفات اخلاقی در رفتار و کردار ایشان تجلی پیدا کرده بود و من دیدم که اعمال ایشان دقیقا همان گفتههای ایشان است.»
زندگی مشترک از سال 1400 شروع شد. عقدشان را در سالروز تولد حضرت زهرا(س) در دفتر آیتالله ناصری گرفتند. آن روز، حال آیتالله ناصری مساعد نبود و پسر ایشان خطبه عقد را خواند. همه چیز ساده بود؛ اما انگار برکت خاصی داشت.
از همسر شهید درباره مراسم عروسیشان میپرسم. توضیح میدهد: «مراسم عروسی ما در حد توان خودمان برگزار شد. با رعایت تمام شئونات اسلامی و یک مراسم کاملا شاد و بانشاط و خاطرهانگیز.»
میگوید که آقا مجتبی معتقد بود که تکتک این مراسمها بخشی از خاطرات و زیباییهای زندگی مشترک است و باید برگزار شود؛ اما در حد توان و با رعایت قوانین اسلامی و حالا عروسیشان مصادف شد با نیمه شعبان.
«مجتبی اصرار داشت مراسم عروسی در شأن اهل بیت برگزار شود. نه اسراف، نه تجمل؛ فقط شادی و صفا و خاطره. سالنی پر از نور، با ذکر «یا مهدی» و عطر شیرینیهای ساده و حضور گرم مهمانان و مدح اهل بیت و مولودیخوانی. مهمانها هم بعدا گفته بودند: چه جشن پربرکت و صمیمانه و باصفایی بود!»
و سپس ماه عسل… یک غافلگیری شیرین: «من زمانی که مجرد بودم همیشه پیش خودم فکر میکردم که چقدر شیرین و جذاب است که ماه عسل، در کربلا باشد. یک روز آقا مجتبی بلیتی به دستم داد. وقتی باز کردم، اشک در چشمانم حلقه زد: بلیت کربلا بود برای ماه عسل!»
یک سال و چهار ماه زندگی؛ درسهایی برای یک عمر
همسر شهید میگوید: «مجتبی بسیار خوشاخلاق، خوشرو، خوشبرخورد بود و در کمال احترام و ادب با دیگران برخورد میکرد. مراعات حال دیگران بهخصوص حال همسر و مادرش را بسیار میکرد و بعضی از کارهای خانه را مثل جاروزدن حیاط و موارد مشابه را اجازه نمیدادند ما انجام دهیم و در کارهای خانه همیشه کمکحال من بودند.»
خانم آجودانیان با افتخار ادامه میدهد: «قبل از شهادتش هم به او افتخار میکردم و حالا بیشتر به او افتخار میکنم. در اولین صفحه کتابی که در دوران عقد به او هدیه دادم، نوشته بودم: من به تو افتخار میکنم و حالا همه میدانند چرا!»
اما آنچه همسر را بیشتر از همه تحت تأثیر قرار داده بود، مهربانی بیمنت مجتبی بود: «اگر کسی از فامیل و آشنایان اسبابکشی داشت یا خانهای میساخت، بیصدا پیشقدم میشد و کمک میکرد؛ برای همه مثل امدادگر بود.»
شهادت؛ پایان یک عشق زمینی، آغاز یک وصال آسمانی
«در تمام کارها تسلیم امر خدا بود، همیشه به خدا حسن ظن داشت، بسیار مثبتاندیش و مدیر و مدبر بود. دیگران برای او بیاهمیت نبودند و به همه کمک میکرد. اصلا اهل نمایش زندگیکردن نبود. بهشدت اهل برنامهریزی بود و اتلاف وقت نداشت؛ یعنی اهل هدردادن زمان نبود. با برنامهریزی به تمامکارهای مهم در طول روز میرسید؛ چون برنامهریزی بر اساس احادیث هم باعث برکت وقت میشود. او بسیار منظم بود، برای تکتک ساعت روز خود برنامه داشت و آنها را در دفتر یادداشت میکرد و طبق برنامهریزی به همه کارها میرسید و آنها را انجام میداد. آنطور نبود که فقط برنامهریزی کند و بنویسد و اجرا نکند؛ همه آنها را اجرا میکرد و اگر برنامهای را نمیتوانست اجرا کند، بررسی میکرد که چرا به این برنامه نرسیده است.»
خانم آجودانیان میگوید: «طبق احادیث هم که تأکید شده، ایشان روز بعدش از روز قبلش بسیار بهتر و جلوتر بود. ایشان مدیریت بحران فوقالعادهای داشت در عین درایت بهترین تصمیمگیری را انجام میداد.»
همسر شهید توضیح میدهد: «ایشان به معنای واقعی تسلیم امر خدا بود و زندگی ایشان مطابق با دستورات دین بود و کاری به حرف مردم نداشت و بسیار مثبتاندیش و خوشبین بود. حتی یکبار که قرار بود به کربلا برویم و درنهایت سفر ما منتفی شد و نرفتیم، من عمیقا ناراحت بودم و میگفتم شاید توفیق نداشتیم؛ ولی ایشان با مثبتاندیشی تمام حتی در این مورد هم میگفت شاید اینطور به صلاح ما باشد و خدا خیری در نرفتن ما قرار داده است.»
زندگی مشترکشان تنها یک سال و چهار ماه طول کشید.
همسر شهید به رؤیای یکی از دانشآموزانش اشاره میکند و میگوید: «این دانشآموزم پس از شهادت همسرم برایم نقل کرد: وقتی شما تازه ازدواج کرده بودید، من خواب دیدم همسرتان جایی خاکی مثل جبهه با لباسهای نظامی ایستاده بودند. شما هم چندمتر دورتر داشتید با خوشحالی نگاهشان میکردید. بعد یک دختر بچه با چادر مشکی و عروسکی که توی دستش بود آمد کنار همسر شما و ایشان خم شدند و سر دختر بچه را با چشمانی اشکی بوسیدند و گفتند به بابات سلام برسان بگو زودتر دعوتم کنند. من دورتر از شما ایستاده بودم و شاهد همه چیز بودم و فهمیدم آن دختر حضرت رقیه بودند؛ حضرت رقیه در گوش همسرتان چیزی گفتند و من فهمیدم گفتند که پدرم گفتند زودتر بیا!»
مجتبی امینزاهد در حمله ددمنشانه رژیم صهیونیستی به نجفآباد به شهادت رسید. قرار بود تا دو ماه آینده از پایاننامه ارشدش دفاع کند؛ اما دفتر زندگیاش ناتمام ماند…
و حالا، خاطرات مجتبی زنده است؛ در هر آیینهای که نگاه میکنی، تصویر مردی را میبینی که همسرش را عاشقانه دوست داشت؛ اما عشق به خدا را بالاتر از همهچیز میدانست.
قرار ما میدان امام علی بود؛ اما او زودتر به آسمان رفت
روایت مادر شهید از دردانهاش
در گوشهای از خانهای که عکسهای شهید دیوارهایش را رنگین کرده، مادری با دلی پر از مهر و خاطراتی که هر کدامشان چون گوهری درخشان در قلبش میدرخشند نشسته است. بوی غذای نذری فضای خانه را پر کرده. مادر با چشمانی نمناک به باغچه کوچک و سرسبز حیاط نگاه میکند؛ همانجا که امین، آخرین درخت مو را کاشته. مادر دستانش را به آرامی روی هم میگذارد و چشمانش بارها از اشک پر و خالی میشود؛ اما صدایش هنوز محکم است. شروع به گفتن میکند:
«شهدا همه از کودکی خوب بودند. کارهایی که میکردند از دل بود. پسر من هم همینطور بود. از همان بچگی به حلال و حرام خیلی حساس بود. دلش صاف بود. همیشه سعی میکرد زندگیاش شبیه سیره اهل بیت (ع) باشد.»
مجتبی سرشار از بازیهای خلاقانه بود
فضای خانهشان، فقط یک خانه نبود؛ یک مدرسه تربیتی بود. مادری که غذاهای هر روزش نذر یکی از امامان معصوم بود. خانم عسگری، مادر شهید مجتبی امین زاهد میگوید: «من در تمام هفته غذاهایم را نذر یکی از ائمه میکردم. اکثر اوقات نمازها را حتی با دو نفر در خانهمان به جماعت میخواندیم. برای جشن تکلیفشان سنگ تمام میگذاشتیم. خودشان مرجع تقلیدشان را انتخاب میکردند و این سبک زندگی در جان مجتبی ریشه دوانده بود.»
مادر با لبخندی پر از حسرت و افتخار ادامه میدهد: «یادم هست که فقط سهچهار ماهش بود و عمهاش هم دختربچهای همسن او داشت. قرار گذاشتیم با هم بچههای یکدیگر را شیر بدهیم؛ ولی وقتی عمهاش خواست به او شیر بدهد، دهانش را محکم بست، لبهایش را جمع کرد و شیر نخورد؛ انگار از همان نوزادی هوشیاری خاصی داشت.»
کودکی مجتبی سرشار از بازیهای خلاقانه بود. از همان سهچهارسالگی مغازه درست میکرد، شمشیر میساخت، دنیای خودش را میساخت؛ بهجای بازیکردن با کودکان دیگر، دلش پیش بزرگترها بود. دوست داشت کنار آنها بنشیند و گوش کند.
«همیشه پشت سرم بود و از من جدا نمیشد. هر کاری داشتم، کمکم میکرد. هر وقت مشکلی داشتم، از او راهنمایی میگرفتم. با اینکه سنش کم بود؛ ولی دانا بود. با کسی که حرف میزد، هنوز به جمله دوم نرسیده، قانع میشدند. اصلا دعوا نمیکرد، بحثوجدل نمیکرد. به نظرات همه احترام میگذاشت. مجتبی را در خانه «حسین» صدا میزدیم؛ اما اسم شناسنامهاش به یاد دایی شهیدش، مجتبی بود؛ مجتبی عسگری که در دفاع مقدس به شهادت رسید. شباهت او به داییاش چشمگیر بود. نه فقط در چهره، بلکه در وقار، آرامش و سبک زندگی.»
خدایا، از بچهام راضی باش
مادر با صدایی لرزان و بغضگرفته ادامه میدهد: «وقتی به خانه میآمد، انگار تمام امید و شادی با او میآمد. خانه زنده میشد. مثل ستون بود. وقتی نبود، خانهمان انگار سقف نداشت. نماز اول وقت، برایش مهم بود. در خانه مکبر نماز جماعت بود. صدای اللهاکبرهایش هنوز در گوشمان مانده است.»
مادر لحظهای مکث میکند. نفس عمیقی میکشد، آهی بلند از نهادش برمیآید و چنین میگوید: «دوسه هفته قبل از اینکه رژیم صهیونیستی حمله کند، در خلوت خودم به خدا گفتم: خدایا، از بچهام راضی باش… قبولش کن و انگار خدا شنید!»از حس مادرانهاش میگوید؛ از لحظههایی که دل مادر را گرم میکرد: «با اینکه ازدواج کرده بود؛ ولی جیبش با پدرش یکی بود. هیچوقت حسابش را جدا نکرد. برای خانه ما هم خرج میکرد. هیچوقت نگفت “این مال منه”. خیلی مهربان بود با ما، خیلی.»
او نه تنها برای پدر و مادر، بلکه برای همسرش هم مهربانی بیمرز داشت. مادر با احترامی مادرانه میگوید: «بعد از ازدواج، خیلی مراقب بودم که دخالتی در زندگیشان نکنم. حتی وقتی میگفتند بیا با هم بریم گلستان شهدا، نمیرفتم. میگفتم شما بروید، من کار دارم. میخواستم زندگی دونفرهشان شیرین باشد.»مادر خاطرهای از برنامهای نیمهتمام دارد:
«قرار بود من و مجتبی برویم میدان امام علی بستنی بخوریم و برایم مانتو بخرد؛ ولی هیچوقت آن مانتو را نخریدم؛ چون او قبل از رفتن به بازار، به آسمان پر کشید…»
او را به خدا سپردم و رفت
«مجتبی نیروی هوافضای سپاه بود. از یک هفته قبل از شروع تهاجم رژیم صهیونیستی به ایران، در حالت آمادهباش بودند. وقتی میخواست برود، او را از زیر قرآن رد کردم. قلعه یاسین را هم خواندم و از آن ردش کردم و بعد او را به خدا سپردم و رفت. او رفت؛ اما نه فقط از خانه که انگار از زمین به آسمان پر کشید.»
این پسر سادهزیست و زاهد، مرد زندگی بود. آرزوهای آنچنانی نداشت. اهل تجمل نبود. طلا و اموالش را چندین بار بیهیچ تردیدی بخشیده بود.
به حجاب و ولایت فقیه خیلی اهمیت میداد. با تمام وجود به امر خدا وفادار بود. از حقالناس و لقمه شبههناک، مثل آتش دوری میکرد:
«اگر کوچکترین شبههای در پولی میدید، میگفت: حتی اگر حقم باشد، نمیخواهم وارد زندگیام شود.»
نگاه مادر به باغچه دوخته شد: «مجتبی به درخت و گیاهان علاقه زیادی داشت. عشق خاصی به درختکاری داشت. در حیاط کوچک خانه، چندین درخت مو کاشته بود. از همان درختان انگور هم قلمههایی به خانه فامیل برده بود و کاشته بود و نشانی از خود در همه جا گذاشته بود.»مادر میخندد و با اشکی در چشمان میگوید: «باغچه خانهمان کوچک بود.
به او میگفتم اینهمه درخت را اینجا میکاری دیگه جا ندارد. میگفت خوب است؛ انگور میخوریم بعدا. من هم میگفتم مادر خدا به اندازه وسعت دیدت، به تو باغ بدهد. با بچهها دوستی عجیبی داشت؛ آنقدر که حالا هم بچهها در گلستان شهدا دور مزارش جمع میشوند. انگار هنوز آنها را صدا میکند و با آنها بازی میکند. خیلی خوشخلق بود. اگر درددل داشتم، برای او میگفتم. آرام و امیدوار بود.»
و هنوز درددل مادر تازه است: «من برای شهادت حسین مشکی نپوشیدم. او به بهشت رفت و هنوز در خانه کنارم هست. همیشه زنده است.»



