سلامعلیکشان از «سنندج» شروع میشود؛ اما رفاقتشان در «جنوب» جان میگیرد؛ رفاقتی که حالا و بعد از سالها گذشت جنگ، هنوز زبانزد بچه رزمندههای اصفهان است و هرجا نام شهید «مصطفی ردانیپور» میآید، آدرس «حاج اکبر نصر» را میدهند؛ آدرس مردی که رفیق گرمابه و گلستان آقامصطفی بوده و اسرار مگوی او را بعد از سیونه سال، هنوز در سینه به امانت دارد و اجازه نداده جایی سر باز کند. او حالا در سیونهمین سالگرد شهادت شهید ردانیپور میگوید: «دوسه ساعت مانده به شهادتش، اصرارم به مصطفی نرفتن بود؛ چون گفته بود: “میروم و شهید میشوم و جنازهام هم نمیآید.“ برای او شهادتش مکشوف شده بود؛ اما من استدلالم این بود که بودن مصطفی برای جنگ، کارسازتر از رفتن و شهادتش است.»
روزهای آخر تیرماه سال ۶۷ بود که صدامحسین طی یک سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد: «… بعد از مدتی خواهید دید که چگونه نیروهای مجاهدینخلق به اعماق خاک خودشان نفوذ خواهند کرد و همینطور پیوستن مردم ایران به صفوف آنها را خواهید دید».
«دوازده سالگی» میشود برایش نقطه «رفتن»؛ آنهم با شناسنامه برادر بزرگترش. میگوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «میرود» و وقتی برمیگردد، چندین و چند ترکش و ریهای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمیبیند، برای روزها و ماهها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.