زینب تاج‌الدین

زینب تاج‌الدین

دبیر گروه پایداری

کارشناسی‌ارشد برنامه‌ریزی‌شهری/ دبیر نشریه بیسیم چی از 1395/ همکاری با روزنامه جام‌جم، خبرگزاری دفاع مقدس، مجله همشهری پایداری، خبرگزاری تسنیم و خبرگزاری ایمنا/ برگزیده دو دوره جشنواره ملی ایثار و شهادت، رزمواره مدافعان حرم، جشنواره ملی شهدای غواص، چند دوره جشنواره استانی ابوذر و چندین دوره جشنواره مطبوعات

آرشیو مطالب منتشر شده
من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!
۱۴ تیر ۱۴۰۱

من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.

NONE
۱۴ تیر ۱۴۰۱

من مانده‌ام؛ چندترکش و یک ریه ویران

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن‌و‌سال بود؛ «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی‌شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سال‌های پیش رویش به هـــمــــراه مـــی‌آورد. «مــحمد رضـــوانـــی»ِ پنجاه‌و‌چهارساله، حالا سال‌هاست که بعد از اسمش، تلخی «جانباز شیمیایی» و هزار قصه گسش می‌نـــشیـــند و شـــناسنـــامـــه‌اش، «خس‌خس نفس‌ها» و «ریه ویران شده‌اش در جنگ» است و البته «چشم‌هایی که سه بار تا مرز ندیدن و خاموش‌شدن رفته‌اند» اما می‌گوید: «سه تا هفت ساعت، توی اتاق عمل، زیردست دکتر، بدون بیهوشی، مُردم و زنده شدم تا این چشم‌ها پیوند شدند». او البته سال‌هاست در صف انتظار پیوند ریه است و این روزها تنها با 20 درصد ریه ‌وصله‌پینه‌شده‌اش با تیغ جراحان، نفس می‌کشد. ماحصل نشستن روبه‌روی محمد رضوانی و شنیدن حرف‌های تلخش، گفت‌وگویی شد که از ابتدا تا پایانش درد داشت و درد!
 
NONE
۹ تیر ۱۴۰۱
NONE
۵ تیر ۱۴۰۱

سستی کردیم!

پنجشنبه دوم تیرماه، مجموعه فرهنگی‌ورزشی ۲۲ بهمن اصفهان میزبان برگزاری یادواره شهدای زرهی و ورزشکار شهید، سردار اصغر لاوی، فرمانده تیپ زرهی ۲۸ صفر شد. این یادواره به همت مجمع رزمندگان زرهی دفاع مقدس و با همکاری سپاه حضرت صاحب‌الزمان(عج) برگزار شد و سردار محمد پاکپور، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سخنران ویژه آن بود. 
 
NONE
۲ تیر ۱۴۰۱

چمران؛ یک نفر بود، تمام شد!

صدای جان‌دار و جاافتاده‌اش را برای اولین‌بار، آن‌هم از پشت تلفن و از چهارصدکیلومتری اصفهان، با این جمله می‌شنوم: «محمد نخستین هستم؛ از بسیجی‌هایی که اول جنگ به جبهه رفتند.» می‌گوید یک ماه اول جنگ را به فرمان امام در جبهه مهران بوده است؛ در «کنجان‌چم». یک روز در کنجان‌چم، روزنامه‌ای به دستش می‌رسد که توی آن نوشته‌شده خرمشهر در محاصره عراق است و نیاز به کمک دارد. همان لحظه عزمش را جزم می‌کند برای رفتن و رسیدن به خرمشهر. اجازه‌اش را می‌گیرد و مسلح با یک تفنگ از مهران می‌رود اهواز و ازآنجا به سمت خرمشهر. راه رسیدن به خرمشهر اما بسته است. چیزی نمی‌گذرد که خبردار می‌شود ستاد شهید چمران اعزام به خرمشهر دارد. همین می‌شود که راهش را دوباره به سمت اهواز کج می‌کند و می‌رسد به ستاد شهید چمران. چندروزی می‌گذرد و درگیرودار انتظار اعزامش به خرمشهر، خبر سقوط این شهر، همان‌جا ماندگارش می‌کند و کم‌کم جزو نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظمِ شهید چمران می‌شود. این‌ها بخشی از مقدمه گفت‌و‌گویمان با «سردار محمد نخستین» است که روزی روزگاری «مسئول ادوات ستاد جنگ‌های نامنظم» شهید چمران بوده و البته تا آخر جنگ در همین رستۀ ادوات می‌ماند. او در توصیف شهید چمران معتقد است ارزش و بزرگی و کارایی او را باید از نتیجه کارهایش متوجه شویم؛ نه از سخنرانی‌ها و ادعاهایی که برایش می‌شود! «نخستین» که یکی از همراهان و نزدیکان دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ‌های نامنظم بوده، حالا و در چهل‌ویکمین سال شهادت این بزرگ‌مرد، خرده‌روایت‌هایی را از او برایمان بازگو می‌کند.
 
NONE
۲۶ خرداد ۱۴۰۱

سردار گمنام جنگ؛ یعنی «بهروز مرادی»!

یک روز گرم خردادی، دانشگاه هنر اصفهان، دفتر مدیریت! مردان موسپید و جاافتادۀ روزگار نشسته‌اند دور یک میز و هرکدام خود را، رفیق و هم‌رزم شهید «بهروز مرادی» معرفی می‌کنند؛ شهیدی که اگرچه نامش با خرمشهر و کوچه و خیابان‌هایش گره‌ خورده است، اما در خانواده‌ای اصفهانی به دنیا آمده و از 1364 دانشجوی دانشگاه هنر اصفهان، در رشته صنایع‌دستی می‌شود. «محمد گلشن»، «محمد سمیرمی»، «محمد ثنابادی»، «جواد اکبری» و «محمد پاکچی»؛ پنج مهمان ویژه نشستی شدند که به نام «بهروز» و به یاد او در دانشگاهی که روزی‌روزگاری دانشجویش بود، برگزار شد.
NONE
۱۹ خرداد ۱۴۰۱

«یحیی»؛ فرمانده سانسورنشده جنگ!

«یحیی» روایتی شخصی از زندگی یک فرمانده نظامی اصفهانی است؛ «سید یحیی رحیم‌صفوی»! کتابی خوش‌خوانش و پرکشش در رسته تاریخ شفاهی که اگرچه مستند است، اما سیر داستانی دارد و مخاطب را از ابتدا تا پایان، همراه می‌کند. «یحیی» به راحتی مخاطب را وارد دنیای یک فرمانده جنگ که از اتفاق تعلق‌خاطر زیادی به زن و زندگی‌اش دارد، می‌کند و با تصویرسازی ذهنی،‌ همراهش می‌شود؛ با فرمانده می‌خندد، با فرمانده می‌جنگد، با فرمانده زخمی می‌شود و در نهایت به او افتخار می‌کند. این کتاب که به قلم «محمدعلی آقامیرزایی»، روزنامه‌نگار برجسته حوزه جنگ و نویسنده دفاع مقدس نگاشته و سال گذشته توسط نشر مرزو‌بوم وارد بازار کتاب شده است، تحسین‌های زیادی را برای نوع متفاوت نوشتنش برانگیخت. کتابی که یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیتش به گفته نویسنده آن، «راوی صادق، جسور و بسیار خوش‌فکر آن است. فرمانده‌ای که خودش را سانسور نمی‌کند و همه چیز را صادقانه بیان می‌کند.»

NONE
۵ خرداد ۱۴۰۱

عکس‌های خرمشهر را با جانم گرفتم!

گوشی تلفن را که برمی‌دارد، انگار هنوز همان دختر پرشروشور سال‌های پیروزی انقلاب و جنگ است. دختری که از آرام‌ترین روزهای زندگی‌اش در انگلستان دل می‌کند و خودش را با دوربین عکاسی‌اش به ناآرام‌ترین خطه وطنش می‌رساند تا رسالتی که اجازه‌اش را از امام‌خمینی (ره) در فرانسه گرفته بود، روی زمین نماند. «مریم کاظم‌زاده»؛ عکاس و خبرنگار جنگ، بعد از پیروزی انقلاب و درست در بحرانی‌ترین شرایط کردستان، از طرف روزنامه انقلاب اسلامی پا به این منطقه می‌گذارد و به عنوان عکاس خبری، هم‌دوش رزمندگان و مبارزان کرد، پیش می‌رود. آشنایی و همراهی با دکتر شهیدچمران، گروه دستمال‌سرخ‌ها و ازدواج با سردار شهید اصغر وصالی از اتفاق‌های مهمی است که در این مسیر نیز برای او رخ می‌‌دهد. معتقد است جسارت و شجاعت او بود که باعث شد فرمانده گروه دستمال‌سرخ‌ها دل در گرویش گذاشته و با او ازدواج کند. مریم کاظم‌زاده که حالا بیش از هزار فریم عکس از آن روزها دارد، می‌گوید که بسیاری از عکس‌هایش به دلیل دردناک‌بودن اجازه انتشار و چاپ در روزنامه را نگرفت و از سال 61 به بعد تنها و تنها در آرشیو شخصی‌اش نگه داشته شد. ناگفته نماند مجموعه عکس‌های خانم کاظم‌زاده به تازگی توسط انجمن عکاسان دفاع مقدس چاپ و ماه گذشته در نمایشگاه کتاب تهران از آن رونمایی شد.
 
NONE
۳ خرداد ۱۴۰۱

یادگاری صدام را در اصفهان از پایم درآوردند!

نامش «کشور» است، نام‌خانوادگی‌اش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگ‌شده خرمشهر. «حشمت نو» محله‌شان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچه‌به‌کوچه و بن‌بست به بن‌بستش را؛ هرچند می‌گوید بعداز سقوط خرمشهر به‌سختی خانه‌شان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در  21 سالگی‌اش،‌ همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لب‌ترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشم‌روی‌هم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر می‌ایستد و می‌جنگد و در شرایطی که عــراقی‌هــا خــانه‌بــه‌خــانه و پشت‌بـــام‌ به‌پشت‌بام جلو می‌آمدند، لحظه‌ای مردم را تنها نمی‌گذارد و به‌پیر و جوانِ مجروحان و زخمی‌ها در خرمشهر امدادرسانی می‌کند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخ‌ترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش می‌افتد که در دودسیاه گم شد. می‌گوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و به‌عنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سال‌هاست در پای راستش جا خوش‌کرده‌است. 

بیسیم چی
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
شاهدان روحانی

بیسیم چی

شاهدان روحانی

NONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱

ما به جنگ نیاز داشتیم، نه جنگ به ما!

می‌گوید هفده سالم بود، رفتم جبهه؛ اما چهره‌ام، بیست-بیست‌ویک‌ساله، نشانم می‌داد. پنجم ابتدایی را که می‌خواند، مدرسه را کنار می‌گذارد و راه «حوزه» را پیش می‌گیرد و در امتداد آن راه «انقلاب» و «جنگ» را…! انقلاب که پیروز می‌شود، مسئولیت مدرسه علمیه «ملاعبدالله» را بر دوشش می‌گذارند؛ همان مدرسه‌ای که هنوز هم در انتهای بازار میدان امام، جا خوش کرده و چراغش روشن است! سال 59 در میان همه فعالیت‌های علمی، تبلیغی و فرهنگی که اینجا در اصفهان داشته است، «غیررسمی» راه «گلف» و «آبادان» را پیش می‌گیرد و چندماهی را به رتق‌وفتق امور جنگ در همان حوالی می‌پردازد؛ اما به‌مرور احساس می‌کند حضور چندماهه‌اش در جبهه به فعالیت‌هایش ضربه می‌زند و همین می‌شود که بیشتر «اصفهان» می‌ماند و منتظر تا عملیاتی طراحی شود و «رزمی تبلیغاتی» برود جبهه! او جنگ را از «شکست حصر آبادان» شروع می‌کند و تا «کربلای چهار» پیش می‌برد و بعدازآن به «اسارت» و چهارسال زندگی در خاک عراق می‌رسد، که سال‌ها پیشش دومرتبه، از آن فرار کرده بود. روایت حجت‌الاسلام «علیرضا باطنی» از آن سال‌ها، ساعت‌ها زمان می‌خواهد و یک دل سیر گوش؛ ما اما در یک گفت‌وگوی سه‌ساعته با این رزمنده روحانی، تنها توانستیم تا قبل از اسارتش را روایت کنیم و باقی حرف‌ها از آن سال‌ها بماند برای فرصتی دیگر!
NONE
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۱

قصه‌های «اوس‌یحیی» و دوربینش در جنگ!

نوجوان بوده که دوربین دایی‌اش را دست می‌گیرد و عشق عکاسی قند می‌شود توی وجودش! اولین دوربینش «لوویتل 2» را هم از دستمزدهای کارکردن در روزهای گرم تابستان می‌خرد و از همان روزها رسما می‌شود «عکاس»، عکاسی که سال‌ها بعد سر از میدان جنگ و خط مقدم درمی‌آورد. کم‌کم واحد تبلیغات لشکر امام‌حسین(ع) می‌شود سنگرش و دوربین، اسلحه‌اش. می‌گوید که «اولین» عکاس و مؤسس 
بخش عکاسی در «واحد تبلیغات» لشکر امام‌حسین(ع)  است و تا «آخرین» روزهای جنگ با دل‌وجان در این واحد می‌ماند و «عکاسی» می‌کند و البته گاهی هم در یونس، «غواصی»! «یحیی قاسمی» که توی جبهه معروف بوده به «اوس‌یحیی» و از رزمندگان تا فرماندهان همه به همیناسم صدایش می‌کردند، بعد از گذشت سی‌واندی سال از پایان جنگ، با دوربین آن سال‌ها روبه‌روی ما می‌نشیند و از روزهایی می‌گوید که خیلی اتفاقی واردش شد؛ اما عاشقش شد. او معتقد است هزاران شهید در قاب دوربینش نشستند! گفت‌وگوی زیر چکیده‌ای از یک گپ دوستانه در دفتر روزنامه اصفهان‌زیباست که در واپسین روزهای اردیبهشت‌ منتشر می‌شود.