«دوازده سالگی» میشود برایش نقطه «رفتن»؛ آنهم با شناسنامه برادر بزرگترش. میگوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «میرود» و وقتی برمیگردد، چندین و چند ترکش و ریهای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمیبیند، برای روزها و ماهها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.
«یحیی» روایتی شخصی از زندگی یک فرمانده نظامی اصفهانی است؛ «سید یحیی رحیمصفوی»! کتابی خوشخوانش و پرکشش در رسته تاریخ شفاهی که اگرچه مستند است، اما سیر داستانی دارد و مخاطب را از ابتدا تا پایان، همراه میکند. «یحیی» به راحتی مخاطب را وارد دنیای یک فرمانده جنگ که از اتفاق تعلقخاطر زیادی به زن و زندگیاش دارد، میکند و با تصویرسازی ذهنی، همراهش میشود؛ با فرمانده میخندد، با فرمانده میجنگد، با فرمانده زخمی میشود و در نهایت به او افتخار میکند. این کتاب که به قلم «محمدعلی آقامیرزایی»، روزنامهنگار برجسته حوزه جنگ و نویسنده دفاع مقدس نگاشته و سال گذشته توسط نشر مرزوبوم وارد بازار کتاب شده است، تحسینهای زیادی را برای نوع متفاوت نوشتنش برانگیخت. کتابی که یکی از مهمترین دلایل موفقیتش به گفته نویسنده آن، «راوی صادق، جسور و بسیار خوشفکر آن است. فرماندهای که خودش را سانسور نمیکند و همه چیز را صادقانه بیان میکند.»
نامش «کشور» است، نامخانوادگیاش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگشده خرمشهر. «حشمت نو» محلهشان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچهبهکوچه و بنبست به بنبستش را؛ هرچند میگوید بعداز سقوط خرمشهر بهسختی خانهشان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در 21 سالگیاش، همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لبترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشمرویهم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر میایستد و میجنگد و در شرایطی که عــراقیهــا خــانهبــهخــانه و پشتبـــام بهپشتبام جلو میآمدند، لحظهای مردم را تنها نمیگذارد و بهپیر و جوانِ مجروحان و زخمیها در خرمشهر امدادرسانی میکند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش میافتد که در دودسیاه گم شد. میگوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و بهعنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سالهاست در پای راستش جا خوشکردهاست.