«یحیی» روایتی شخصی از زندگی یک فرمانده نظامی اصفهانی است؛ «سید یحیی رحیمصفوی»! کتابی خوشخوانش و پرکشش در رسته تاریخ شفاهی که اگرچه مستند است، اما سیر داستانی دارد و مخاطب را از ابتدا تا پایان، همراه میکند. «یحیی» به راحتی مخاطب را وارد دنیای یک فرمانده جنگ که از اتفاق تعلقخاطر زیادی به زن و زندگیاش دارد، میکند و با تصویرسازی ذهنی، همراهش میشود؛ با فرمانده میخندد، با فرمانده میجنگد، با فرمانده زخمی میشود و در نهایت به او افتخار میکند. این کتاب که به قلم «محمدعلی آقامیرزایی»، روزنامهنگار برجسته حوزه جنگ و نویسنده دفاع مقدس نگاشته و سال گذشته توسط نشر مرزوبوم وارد بازار کتاب شده است، تحسینهای زیادی را برای نوع متفاوت نوشتنش برانگیخت. کتابی که یکی از مهمترین دلایل موفقیتش به گفته نویسنده آن، «راوی صادق، جسور و بسیار خوشفکر آن است. فرماندهای که خودش را سانسور نمیکند و همه چیز را صادقانه بیان میکند.»
نامش «کشور» است، نامخانوادگیاش «نجار»! متولد آبادان، اما بزرگشده خرمشهر. «حشمت نو» محلهشان را هنوز خوب به یاد دارد. کوچهبهکوچه و بنبست به بنبستش را؛ هرچند میگوید بعداز سقوط خرمشهر بهسختی خانهشان را پیداکرده و «مسجد جامع خرمشهر» به کمکش آمده است. او در 21 سالگیاش، همه 35روز مقاومتِ سختِ خرمشهر را با پوست و گوشت و خونش لمس کرده است. «کشور نجار»، در روزهایی که نه غذایی بود برای خوردن، نه آبی بود برای لبترکردن و نه حتی جایی بود برای چنددقیقه استراحت و چشمرویهم گذاشتن، کنار مردمانش در خرمشهر میایستد و میجنگد و در شرایطی که عــراقیهــا خــانهبــهخــانه و پشتبـــام بهپشتبام جلو میآمدند، لحظهای مردم را تنها نمیگذارد و بهپیر و جوانِ مجروحان و زخمیها در خرمشهر امدادرسانی میکند. خبر «سقوط خرمشهر» هنوز هم برایش تلخترین خبر است؛ وقتی یاد روزهای خونینش میافتد که در دودسیاه گم شد. میگوید: «خیلی سخت بود شهری را رها کنیم که تا همین دوماه قبل، همه آرزوهایمان در آن رنگ واقعیت داشت. سخـــت بود خـــداحافظــــی با خرمشهری که دیگر نه خرم بود و نه شهر!» از سفره جنگ و روزهای سختی که گذرانده، فقط یک ترکش به او رسیده است؛ ترکشی که نصف آن را در بیمارستان دکترشریعتی اصفهان درآوردند و بهعنوان یادگاری صدام به او دادند و نصف دیگرش هم سالهاست در پای راستش جا خوشکردهاست.
«مسیر رستگاری» تازهترین کتاب شبنم غفاری حسینی، نویسنده جوان اصفهانی، این روزها توسط انتشارات شهید کاظمی، در 344 صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این کتاب، روایت زندگی و یک عمر مجاهدت محمد (بهزاد) رستگاری اســت؛ پــــرســتـــار نــــجـــفآبــادی که مجاهدتهایش از دوران دفاع مقدس آغاز و تا ایام دفاع از سلامت ادامه داشته است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگوی ما با نویسنده این کتاب درباره تازهترین کتاب و تجربیاتش در طول نوشتن آن است. از دیگر کتابهای این نویسنده میتوان به «پرخو»، «سنجابهای لهستانی»، «بیبی مریم بختیاری» و «روز دیدار» اشاره کرد.
«مــیــریــداله غـنـیزاده» معروف به «سیدآقا»، اگرچه زاده ارومیه و از دیار «باکری» هاست؛ اما استخدام در نیروی هــوایــی، مسیرش را از غـربـیترین به مرکزیترین نقطه ایران میاندازد و در خانههای سازمانی خانه اصفهان سکنی میگزیند. او اگرچه نام و نانش در «ارتش» و در رسته «نیروی هوایی» و محل خدمتش در «پایگاه هشتم شکاریِ» اصفهان بوده است؛ اما عاشق بسیجیهای خمینی که میشود، لباس «بسیج» را به تن میکند و عازم «رزم» در جبهه، آنهم با بچههای حاجحسین در «لشکر امامحسین(ع)» مــیشــود. سـیــدآقــا بــا وجـود هــمــه مخالفتها، سال 64 از محل کارش مرخصی بدون حقوق میگیرد و بهصورت نیرویی عادی و ورای همه مسئولیتهایی که در پایگاه هوایی ارتش داشته است، پا در «گردان امیر (ع)»، «گروهان عبدالله» و «دسته 3» میگذارد. ماهها بعد از اولین حضورش در جبهه، از ناحیه گلو مجروح میشود؛ اما حافظ، «آب حیات» را در گلستانشهدا به او میدهد و شفا مییابد. او با اذن مادرش، آخرین غزل زندگی را در کربلای 10 میخواند و سال 1366در منطقه ماووت عراق و در «تپه اسبیدار» به شهادت میرسد. فرصتی فراهم شد تا با «احمدرضا کریمیان» که روز و روزگاری با شهید میریداله غنیزاده در یک گردان و یک گروهان و یک دسته بوده، و رفاقت با او را «متفاوت» مزه کرده است، همراه شده و پای روایتهایش از مردی بنشینیم که معتقد است «انسانی کم نظیر، وارسته و عارف بود. او خاضعانه و خالصانه در جبهه، نوکری بسیجیها را میکرد.»
خودش را اینگونه معرفی میکند: «من زهراسادات حجازی، فرزند ارشد سردار حجازی هستم.» 37 سال دارد و متولد اصفهان است؛ اما اصفهاننشینی نداشته و از همان اوان کودکی همراه خانواده در شهرهای همدان، مشهد و حالا سالهاست در تهران اقامت دارد. بیست و نهم فروردینماه سال گذشته بـــود کـــه پـــدرش ســـردار سیـــدمحمـــد حسینزاده حجازی، یکی از سرداران خدوم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و جانشین سپاه قدس، در اثر جراحات بهجامانده از جنگ تحمیلی، عروج شهادتگونه کرد و پیکر مطهرش دو روز بعد در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفت. آنــــچه در ادامــــه میخوانـــیـــد گفتوگوی ما با زهراسادات حجازی است؛ گفتوگویی که اگرچه قرار بود حضوری و در اصفهان انجام شود، اما کرونا و دوری مسافت اجازه نداد و این همــراهی بــه صحبــت و گفــتوگــــوی یکســاعتـــه در فضـــای مجـــازی ختـــم شد.
تاریخ جنگ، عملیات رمضان را از آن دسته عملیاتهایی معرفی کرده که موفقیت آمیز نبوده و شکست سختی را برای ایران در پی داشته است. گرمای هوا، ماسهایبودن زمین عملیات، تجهیزات زرهی جدید عراق و موانع فیزیکی جدید مانند خاکریزهای مثلثی و… که مستشاران خارجی آن را برای عراق طراحی کرده بودند، از جمله ویژگیهای خاص این عملیات بوده که بدون شک در نتیجه این عملیات تأثیر ویژهای داشته است. این اما همه قصه نبوده و گرفتن تلفات سنگین از دشمن البته یکی از موفقیتهای این عملیات عنوان شده است. در این عملیات رزمندگان اسلام بیش از هزار تانک را منهدم کردند و بیش از هشتهزار نیروی عراقی را کشته، زخمی یا اسیر کردند. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگو با سردار حاج «غلامحسین هاشمی»، فرمانده گردان ادوات لشکر 14 امام حسین (ع) است که در این عملیات بیست سال بیشتر نداشته است.
فـــرمانـــده 29ســـاله لـــشـــکر 14 امامحسین(ع) از روزهای آغازین جنگ تحمیلی، در جبهه جنوب حضور داشت و طلایهدار چندین عملیات موفقیتآمیز آن دوران بود. در اتاق جنگ، «حسین خرازی» جزو اولین امیدها و نوک پیکان حمله محسوب میشد. شهید خرازی با هفت سال تجربه نبرد و فرماندهی در جبههها، گوشه جدیدی از اخلاق، شجاعت، ایمان و ذکاوت را به نمایش گذاشت. روایتهای زیادی از منش و فرماندهی شهید حسین خرازی وجود دارد که روزنامه اصفهانزیبا بر اساس گلچینی از این روایتها، سیری کوتاه بر جنبههای شخصیتی این فرمانده جوان داشته است: