بچه را شالوکلاه کرده و به بغل گرفته است. روی جدولهای کنار چهارراه ایستاده است. با یک دستش، کودکش را در آغوش، تکان میدهد و با دست دیگرش، پرچم را.
عزیزی میگفت عمر ما به روزهای دفاعمقدس هشتساله نمیرسد و البته اگر بودیم هم انگار فضا آن طور نبوده که مردم بهطور مستقیم و همگانی دستاندرکار باشند.
مدرسه زیبایی است؛ مدرسه صدر خواجو. جمعوجور و خودمانی است؛ مثل جمعیتی که این شبها دور هم جمع میشوند و از «ایران» روایت میکنند.
در سالهای گذشته تلاش میان پیوند دو بال نهاد دانش در جامعه ما یعنی «دانشگاه» و «حوزه علمیه» همواره مطرح بوده است.
میگویند آب راه خودش را پیدا میکند و این روایت فعالیتهای فرهنگی در محیط شهری است که در طول سالیان متفاوت، متناسب با تغییرات اجتماعی، اشکال متفاوتی به خود میگیرد.
دنیای امروز، دنیای توجه به فرهنگ بهعنوان زیربنای جامعه است. اصلا اینطور میگویند که جنگ امروز، جنگ میان فرهنگها و تمدنهاست.
میگویند «نیمشب» فیلمی شعاری بود و من میگویم اتفاقا مردم ایران هم در روزهای جنگ ۱۲ روزه مطابق با شعارهای آرمانیشان عمل میکردند.
فیلم تمام میشود و صدای ممتد تشویق سالن را پر میکند. با این حال، برداشت من این است که اگر «کوچ» اقتباسی از زندگی قهرمانِ معاصر ایرانیان، شهید سپهبد قاسم سلیمانی نبود، کمتر کسی تمایل داشت تا انتهای فیلم بنشیند.
فیلم «زندهشور» به کارگردانی کاظم دانشی را میتوان یک «کالبدشکافی سراسیمه» از بدنه رنجور جامعهای دانست که در تقاطع سنت، قانون و مدرنیته گرفتار شده است.
در ماه گذشته و در پی تحولات و التهابهای اجتماعی کشور، یکی از پرسشهای جدی که در فضای عمومی و فرهنگی کشور مطرح شده، نسبت نوجوانان با این شرایط و نقش آنها در کنشگری سیاسی اجتماعی است.
در چند هفته گذشته جامعه ایران تجربهای سنگین و پرهزینه را از سر گذراند. اغتشاشها، درگیریها و خشونتهای خیابانی، نهتنها نظم اجتماعی را مختل کرد، بلکه با ریختهشدن خون بیش از دوهزار انسان، زخمی عمیق بر پیکره جامعه بر جای گذاشت.
حالا به مرور به شرایط عادی بازمیگردیم. بار دیگر میتوانیم به یکدیگر پیامک بدهیم، شبکههای اجتماعی را بالا و پایین کنیم و پیامهای متعدد بخوانیم.