هاجر دهقانی
با کودکان زندگی کنید؛ تفکر منطقی پیشکش!
11:07 - سه‌شنبه 21 مرداد 1404
دوست دارم مادر با هر خلاقیتی موبایل را از دخترک بگیرد؛ اما مادر حواسش جای دیگر است

با کودکان زندگی کنید؛ تفکر منطقی پیشکش!

اجازه می‌گیرم و با سلام وارد کلاس می‌شوم. همه نیمکت‌ها و صندلی‌ها پر است. تنها ته کلاس یک صندلی خالی باقی مانده. زنی دو صندلی را به هم چسبانده. پتویی پهن کرده و دخترکش را روی آن خوابانده است.

انگار یک بار دیگر مادر شدم
13:39 - چهارشنبه 8 مرداد 1404

انگار یک بار دیگر مادر شدم

انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.

زیارت ناتمام
13:37 - یکشنبه 22 تیر 1404
ان‌شاءالله صاحب اصلی‌مون، صاحب عصرمون بیاد

زیارت ناتمام

در شیشه‌ای را که باز می‌کنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم می‌خورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیش‌خوان ایستاده‌اند.

جای بابا در تعزیه خالی است!
12:23 - دوشنبه 16 تیر 1404

جای بابا در تعزیه خالی است!

محرم که می‌آید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان می‌دهد؛ می‌پیچد در رگ و پی‌ام. دست و دلم به کار نمی‌رود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول می‌کنم به امان خدا. برای بابا استوری می‌کنم زمین جای خوبی نبود.

شبی در باغ غدیر
12:50 - چهارشنبه 21 خرداد 1404

شبی در باغ غدیر

همه دور هم توی باغ غدیر نشسته‌ایم. قرار آخر هفته‌هایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچه‌های لیوان را پر از چای هل دار می‌کند. جمعمان جمع است.

نامیرای گمشده ما انسان ها
13:12 - یکشنبه 11 خرداد 1404
نامیرا؛ کتابی برای یافتن حقیقت در زمانه تردید

نامیرای گمشده ما انسان ها

نخ شماره ۲۴ را برمی‌دارم. کدها را دوتادوتا نگاه می‌کنم و روی دار گره می‌زنم. زن‌عمو می‌گوید: نسیم تندتند کدها را می‌خواند و من هم تندتند خفت می‌زنم. من اما باید تنها خفت‌ها را کنار هم بچینم. گره‌ها وقتی قشنگ می‌شوند که منظم و مرتب شانه‌به‌شانه هم، دست‌به‌سینه بنشینند.

درخت‌هایی که در خیابان زندگی شکسته می‌شوند
12:21 - یکشنبه 31 فروردین 1404
درختان، قربانی بی‌مهری انسان‌ها

درخت‌هایی که در خیابان زندگی شکسته می‌شوند

به پیاده‌رویی که حالا خلوت و بی‌صداست قدم می‌گذارم. چشمم به تنه شکسته درختی می‌افتد که در وسط راه افتاده است. برگ‌های ریز و سبز تازه‌اش، زیر پاهای عابران له شده‌اند.

ایستاده لبخند می‌زنند!
13:11 - چهارشنبه 27 فروردین 1404

ایستاده لبخند می‌زنند!

چشمم که به تابلوی کوچک سفید کوچه و عکس شهید روی آن می‌افتد، میخکوب می‌شوم. چهره‌ نوجوان روی آن سیاه‌وسفید است و لبخند آرامی روی لب دارد. انگار این لبخند، برخلاف همه‌ غم‌ها، به امیدی دیگر اشاره دارد. از صبح فکرها در ذهنم می‌چرخند: قرار است پای میز مذاکره بروند، اما شهدای فلسطین روزبه‌روز افزوده می‌شوند.

از دیوارهای کاهگلی تا گیپور سفید
10:38 - چهارشنبه 22 اسفند 1403
خاطره‌بازی با خانه مادری

از دیوارهای کاهگلی تا گیپور سفید

به مغازه نانوایی می‌رسم و چشمم به صف زن و مرد می‌‌‌‌خورد. هنوز بوی نان تازه در سرم است …

میراث ماه خدا
10:03 - سه‌شنبه 21 اسفند 1403

میراث ماه خدا

سبد لباس‌های خیس را به حیاط می‌برم و یکی‌یکی روی بند رخت با گیره آویزان می‌کنم.

ماهی‌ها به بهشت نمی‌روند
12:28 - سه‌شنبه 4 دی 1403

ماهی‌ها به بهشت نمی‌روند

خودم را به ایستگاه اتوبوس می‌رسانم. مأمور توی ایستگاه می‌گوید: خانم کارت نزن. خانم‌های دیگر هم می‌گویند: نزن، نزن!

عطر گل یاس
12:22 - یکشنبه 2 دی 1403

عطر گل یاس

نه چهارشنبه‌سوری بود و نه شب یلدا. از همین دورهمی‌های ساده و بی‌دعوت که همه دور هم جمع می‌شویم و مادر دوست دارد.