بایگانی برچسب هاجر دهقانی
روضه ابوالفضل(ع)
12:26 - 19 تیر 1403

روضه ابوالفضل(ع)

دورهمی هر هفته پنجشنبه‌شب‌هاست. خانوادگی جمع شده‌ایم توی آلاچیق‌ها. من و مادر کنار هم نشسته‌ایم و زیر لب حرفی می‌زنیم.

باران اشک‌ها
12:07 - 7 خرداد 1403

باران اشک‌ها

باران که قطع شد، دخترها دویدند پشت در شیشه‌ای حیاط، بعد هم آمدند توی آشپزخانه و زل زدند به چشم‌هایم. بغض کردند. مثل همان روزهایی که پدرشان رفته بود. پیله کردند و گفتند برویم تشییع شهدا.

رضای من…
11:26 - 30 اردیبهشت 1403

رضای من…

زن پشت میز ناهارخوری نشست. رنگ به رو نداشت. خسته و گرسنه از راه درازی رسیده بودند. گلویش خشکیده بود و ته دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت.

در همسایگی معلم
10:26 - 13 اردیبهشت 1403

در همسایگی معلم

اسمش را نمی‌دانستیم؛ اما ما خانم بابلیان صدایش می‌زدیم. مقطع ابتدایی بودم. نمی‌دانم چطور شد که اوایل مهر، موقع برگشتن از مدرسه متوجه شدم خانم معلم وارد یکی از کوچه‌های محله ما شد. اولش باورم نمی‌شد.

گُل‌های زیر خاک
11:00 - 10 اردیبهشت 1403

گُل‌های زیر خاک

زن رو به مردش می‌گوید: نگاه کن جای ما اینجا نبود. قرار بود ما را به بیمارستانی در مجتمع پزشکی ناصریه ببرند. مرد با نگاهی که غربت در آن موج می‌زند، می‌گوید: نگران نباش. خدا با ماست ساره.

بابا رمضان
13:46 - 26 اسفند 1402

بابا رمضان

رده را کنار می‌زنم. چشم‌هایم برق می‌زنند. همه‌جا پتویی سفیدپوش پهن شده است. میان پتوی سفید یک جفت فاخته و چند گنجشک کوچک به زمین توک می‌زنند.

مرواریدهای خاکی
09:38 - 29 بهمن 1402

مرواریدهای خاکی

بقچه‌ها و چمدان‌های تلنبارشده گوشه خیمه را کنار زد. مانده بود چطور از میان اسباب و اثاثیه‌ای که از زیر آوار و خاک و خل بیرون کشیده بودند، لباس سفیدی که مادر برایش دوخته بود سالم مانده بود!

جشن تولد با صدای موشک
10:58 - 9 بهمن 1402

جشن تولد با صدای موشک

تا جایی که یادم می‌آید، مادر به خانه همسایه رفت تا او را برای جشن تولد دعوت کند.

دوربینی که عکس نگرفت
09:31 - 24 دی 1402

دوربینی که عکس نگرفت

از خبرگزاری با نایلا تماس گرفتند و گفتند برای گرفتن خبر به نوار غزه برود.