در حاشیه یکی از موکب‌های شهر، استاد دانشگاهی، گعده‌های گفت‌وگو برپا کرده است

شبی برای گفت‌وگو

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، موکب یکی از مدارس غیرانتفاعی شهر اصفهان. ساعت ۲۳:۲۶ عکس را ثبت می‌کنم.

تاریخ انتشار: 10:36 - پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 7 دقیقه
شبی برای گفت‌وگو

به گزارش اصفهان زیبا؛ ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، موکب یکی از مدارس غیرانتفاعی شهر اصفهان. ساعت ۲۳:۲۶ عکس را ثبت می‌کنم. در حاشیه موکب، میان تاریک و روشن خیابان، عده‌ای روی صندلی‌های پلاستیکی سبز رنگ دایره‌وار نشسته‌اند و یک نفر میکروفون به دست، برای جمع ۱۰ تا ۱۵ نفره که عده‌ای هم ایستاده‌اند، صحبت می‌کند.

اولین و آخرین جمله‌ای که می‌شنوم این است: «اگه تا صبح هم باشیم، حرف برای گفتن هست. فکرکنم برای امشب کافی باشه دیگه. خداقوت، خسته نباشید.» خانمی کنارم می‌آید و احتمالا با دیدن اینکه از جمعشان عکس گرفته‌ام، به این نتیجه رسیده که دوست دارم شب‌های آینده در کنارشان باشم. می‌گوید: «ما اینجا درباره اینکه چطور باهم صحبت کنیم، حرف می‌زنیم. اگه دوست دارید، شماره‌تون رو بدید تا عضوتون کنم توی گروه.»

آقای دکتر سیدعلی‌اصغر هاشم‌زاده، عضو هیئت‌علمی گروه معارف دانشگاه اصفهان، زیرشاخه فلسفه و کلام است. مدرک کارشناسی‌اش زبان فرانسه بوده ولی برای ارشد و دکتری به سمت فلسفه اخلاق رفته است و حالا با یک دهه سابقه تدریس، شب‌ها در حاشیه موکبِ یکی از مدارس دخترانه و پسرانه غیرانتفاعی شهر با مردم صحبت می‌کند.

به قول خودش، آن اصول منطقی سخن را که برای اهل فلسفه عادی تلقی می‌شود، اینجا به زبانی ساده می‌گوید و همین اصول ابتدایی، بسیاری از چالش‌ها و اختلاف‌های جمع خودشان را به عنوان یک جامعه کوچک رفع و رجوع کرده است. در گفت‌وگوی پیش رو با معاون پژوهشی و معاون فرهنگی دانشکده الهیات، از تجربه برپایی گعده گفت‌وگو در حاشیه موکب و نیاز جامعه به چنین مفاهمه‌هایی در شرایط فعلی جنگ سخن گفته‌ایم.

از چه زمانی اینجا مستقر شدید و گعده گفت‌وگویتان را برپا کردید؟

از سال 96 که دختر و پسرم را در این مدرسه ثبت‌نام کردم، یک انس عاطفی میان ما و کادر مدرسه ایجاد شد و ارتباطمان بیشتر از ارتباط میان اولیا و مدرسه بوده است؛ درواقع، یک خانواده بزرگ شدیم که مصداقش همین موکب است. از همان ۱۰ اسفند که تجمع خودجوش شکل گرفت، تا فردا شبش دیدیم دیگ و تشکیلات و پرچم و سماور و غیره برپا شد و همین والدین و کادر مدرسه، هرکدام گوشه‌ای از کار را گرفتند.

آن هفته اول رصدی کردیم که چه کارهایی باید در موکب انجام دهیم و نظر دوستان این بود که در کنار دعا و استغاثه، درباره موضوع‌های مختلف گعده گفت‌وگو هم داشته باشیم؛ مثلا، سه‌چهار شب اول چند صندلی گذاشتند و افراد حول مسائل مختلف صحبت کردند. از من هم خواستند به گعده بپیوندم و هرچند به‌نظرم آن زمان به خاطر هیجان‌های بالای مردم، گفت‌وگو ممکن نبود، حرفشان را زمین نگذاشتم. کار را شروع کردیم و با انعطاف پیش رفتیم و تقریبا هر دوسه شب، شکل تازه‌ای داشت. گاهی اوقات من سخنران بودم؛ چند شبی هم دوستان درباره موضوع‌های سیاسی و اقتصادی صحبت می‌کردند و من قرار شد ناظر بر نحوه تعاملشان باشم. یک بار قرار شد گعده‌مان در کافه برگزار شود تا اقشار مختلف هم حضور داشته باشند. چند شبی وقفه انداختیم و… .

صحبت‌های خودتان ناظر بر چه مسائلی است؟

شب اول صحبتم را با مبحث «تعصب» شروع کردم و بعد به‌مرور سراغ نکته‌هایی رفتم که اگر افراد در سخن‌گفتن رعایت کنند، گفت‌وگوی درست رخ می‌دهد؛ مثلا اینکه، در صحبت تعمیم ندهیم، مطلق سخن نگوییم و پیش‌داوری نکنیم؛ بلکه مفاهمه دقیق لازم است. ابتدا باید به صدق و کذب سخن توجه کرد و بعد پیامدهای اجتماعی‌اش… این موارد برای اهل فلسفه و منطق بدیهی است؛ اما وقتی اینجا مطرح کردم، دیدم به‌مرور عده‌ای شروع ‌کردند به نوشتن و نکته‌برداری. همین بازخوردها باعث شد از نظرِ اولم که معتقد بودم در شرایط فعلی گفت‌وگو ممکن نیست، برگردم. درمجموع به نظرم اگرچه جامعه ما بعد از اتفاق‌های دی‌ماه سرمایه اجتماعی بسیار پایینی پیدا کرده بود، بعد از شهادت تراژیک رهبری، خیلی از نگاه‌ها عوض شد و الان این امکان فراهم شده که همه حول محور ایران جمع شویم و صحبت کنیم.

به سرمایه اجتماعی اشاره کردید. با توجه به صحبتی که با این نمونه کوچک در موکب دارید، اگر بخواهیم به کل جامعه تعمیم دهیم، به‌نظرتان جامعه فعلی ما حول یک «نه» به دشمن جمع شده یا واقعا سرمایه اجتماعی تغییر داشته و ارزش‌های ملی برایمان پررنگ شده است؟ یعنی این‌طور بپرسم: امکان تعامل حقیقی محقق شده یا گذراست؟

درباره سرمایه اجتماعی و افولش، آمارهای کمی مشهود است و قابل کتمان نیست؛ مثلا میزان کاهش مشارکت در انتخابات، تورم دورقمی که روی اخلاق مردم اثر می‌گذارد، حس دیده‌نشدن جوان‌ها در ارگان‌های مختلف و تصور اینکه رسانه نداریم؛ این‌ها عیان است؛ اما از سوی دیگر، الان احساس سرنوشت مشترک باعث شده است اختلاف‌ها کنار برود و ذیل یک پرچم جمع شویم؛ همان‌طور که در جنگ دوازده‌روزه این اتفاق افتاد؛ ولی بعد از آن به دلیل اینکه اصلاحات مدنظر مردم محقق نشد، مجدد به بحران دی‌ماه رسیدیم؛ مثل الان که برای مردم همچنان مشکلات اقتصادی پررنگ است. ازطرفی، باید ببینیم مردم تا کجا تاب‌آوری دارند.

مواردی که گفتید، عوامل اقتصادی و اجتماعی بود که می‌تواند مجدد جامعه را به‌سمت دوران پیشاجنگ و گسست‌ها برساند. به‌نظرتان در این میان نقش چنین گفت‌وگوهایی چقدر است؟ آیا منظور شما از گفت‌وگو صرفا صحبت‌کردن چند نفر باهم است یا می‌توان گفت همین‌که مردم الان در موقعیت‌هایی مثل موکب در کنار هم ذیل هدف و پرچمی واحد جمع شده‌اند، به معنای نوعی مفاهمه و گفت‌وگوست؟

سهم گفت‌وگو بسیار زیاد است و به‌نظرم ده‌پانزده سالی هم دیر به آن توجه کرده‌ایم. رهبر انقلاب سال‌ها پیش بحث کرسی‌های آزاداندیشی را مطرح کردند و برخی به دلیل اینکه می‌ترسیدند مشکلی برایشان ایجاد شود، از این کار امتناع کردند؛ البته برای برخی هم مشکلاتی پیش آمد و سطح تحمل‌ها پایین بود.

ازطرفی، به‌نظرم در کنار همه حربه‌های نظامی و رسانه‌ای دشمن، موضوعی که کمتر به آن پرداخته‌ایم این است: در خارج از کشور عده‌ای به این فکر می‌کنند که ما چطور با هم گفت‌وگو نکنیم؛ چون اگر گفت‌وگو کنیم، می‌بینیم چقدر با هم اشتراک داریم؛ هرچند شاید تفاوت‌هایمان بارز باشد. ما در همین دی‌ماه تصاویری دیدیم مبنی‌بر اینکه مثلادختری می‌خواست در بازار تهران شلوغ‌کاری کند؛ اما مردم او را بیرون می‌کنند یا نیروهای انتظامی با مردم با عطوفت و همدلی صحبت می‌کنند.

این‌ها نشانه نوعی بلوغ سیاسی بود که می‌توانست اعتراض بحق را پیش ببرد؛ اما ورود امثال رضاپهلوی کار را خراب کرد و مردم‌سالاری دینی ما را محقق نکرد، مردم‌سالاری که بعد از سال‌ها نظام شاهنشاهی فقط ۴۷ سال است امکان تحقق آن برایمان فراهم شده و حالا هم دوباره دشمنان مانع می‌شوند؛ در صورتی که اگر این گفت‌وگوها شکل بگیرد، کاستی‌های خودمان و برتری‌های دیگران را می‌شناسیم و از این حالت جزیره‌ای کنونی مثل جزیره ایتا، جزیره صداوسیما و شبکه فلان و ماهواره و غیره خارج می‌شویم. برای خود ما که این شب‌ها با هم گفت‌وگو کردیم، بسیاری از خطاها برطرف شد و حتی کدورت میان افراد جمعمان حل‌وفصل شد.

مجدد پرسش قبل را تکرار می‌کنم: با توجه به توضیح‌هایی که دادید، در شرایط فعلی مفاهمه حقیقی شکل گرفته یا صرفا امکان آن فراهم شده است؟

این جمع، جمع خوبی است؛ ولی شرط لازم است، نه کافی. در شرایط فعلی نه می‌توان به آن 30میلیون جان‌فدا اتکا کرد و گفت همه مردم آن‌ها هستند و نه می‌توان گفت چون ماجرای دی‌ماه پیش آمد، پس دیگر سرمایه اجتماعی در جامعه نیست. در شرایط فعلی همدلی، پیش آمده و با همین دست‌فرمان کم‌کم گروه‌های مختلف با عقاید متفاوت وارد می‌شوند، آشنا می‌شوند و سؤال‌هایشان به‌مرور برطرف می‌شود؛ همان‌طور که الان چند نفر از این قشر متفاوت با قالب جمعیت موکب، پای منبری ثابت گفت‌وگوهایمان شده‌اند.

با توجه به جایگاه شغلی‌تان در دانشگاه توانسته‌اید چنین فضای تعاملی ایجاد کنید؟

در دانشگاه اصولا گفته می‌شود سخت‌ترین کلاس‌ها، کلاس‌های عمومی است که از هر قشری در کلاس هستند. گروهی هستند که اصلا کاری به محتوای کلاس ندارند و با بی‌اعتمادی و ناامیدی سر کلاس می‌آیند؛ هم از قشر مذهبی به‌اصطلاح و هم سمت دیگر طیف؛ گروهی هم هستند که کلا اعتراض می‌کنند و فقط به فکر این هستند که کشور برایشان چه کرده است؛ بدون اینکه بگویند منِ جوان چه کردم. عده‌ای هم با هدف بهانه‌گرفتن و تشویش فضای کلاس می‌آیند.

با احتساب این شرایط، روش من این بوده که با تکنیک‌های ظاهری مثل آشنایی‌ام با زبان خارجه، علوم کامپیوتر، سردرآوردن از اصول سینمایی و غیره، ارتباط اولیه را شکل می‌دهم؛ سپس بحث را سراغ نسبت شخص با دنیا می‌برم؛ اینکه او از دنیا چه می‌خواهد و چه‌ها باید کرد. بعد از این جلسه‌های ابتدایی، سراغ خودشناسی می‌روم. گاه در انتهای ترم بچه‌ها می‌گویند این کلاس، بسیاری از مشکلات زندگی‌شان را برطرف کرده است؛ خارج از کلاس هم گاهی با بچه‌ها مشاوره‌هایی داریم که من اسمش را می‌گذارم مشاوره فلسفی؛ بیشتر پرسش‌هایی است حول مسائل زندگی.اگر مشکل جدی باشد، به مشاور ارجاع می‌دهیم. در سطح دانشکده هم بعد از پیگیری‌های بسیار قرار است کافه گفت‌وگویی برپا کنیم که امیدوارم به انجام برسد.

با توجه به اینکه چند سالی در دانشگاه اصفهان تحصیل کرده‌ام، به‌عنوان شاهد عینی گلایه‌ای دارم: چرا در دانشگاه، فارغ از کلاس‌های درسی، امکان چنین گفت‌وگوهایی فراهم نیست و کنشگری جمعی دیده نمی‌شود؟ استادان خوبی حضور دارند؛ اما اغلب بیرون از دانشگاه فعالیت می‌کنند، نه درون آن. خروجی تربیتی این وضعیت این است که دانشجو یاد نمی‌گیرد با «دیگری» ارتباط برقرار کند. صرفا درس می‌خواند و مسیر خود را با عقایدش تنها طی می‌کند. این فرد بعدا هم دلیلی برای گفت‌وگو با مخالفانش پیدا نمی‌کند.

بخشی از این مسئله به فضای فرهنگی محافظه‌کارانه اصفهان برمی‌گردد؛ ولی فارغ از این، تلاش ما به‌عنوان استاد این بوده که احساس یأس و ناامیدی را از دانشجوها دور کنیم. من به این بیت اعتقاد دارم: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم».

همین را سعی می‌کنم به بچه‌ها منتقل کنم. اثر فعل هم دست خداست؛ مثلا قرار نیست پای گعده ما در موکب 60 نفر بنشینند تا مؤثر باشیم؛ مهم این است که واسطه فیض خدا باشیم؛ ولو به نفر. در دانشگاه هم تلاش می‌کنم دانسته‌هایم را با شوروشوق فراوان به دانشجوها منتقل کنم و آن‌ها را به این باور برسانم که گاهی ممکن است امیدوارها نیز به مقصد نرسند؛ اما ناامیدها همیشه محکوم به شکست هستند.

بله، مشکلات اقتصادی بسیار است و بسیاری درگیر ابتدایی‌ترین مسائل معیشتی هستند؛ شرایطی که گاه توجه به آرمان‌ها را دشوار می‌کند؛ اما در جامعه ما، حتی در زمان جنگ تحمیلی، افرادی از قشرهای پایین به خاطر آرمان‌هایشان در جنگ شرکت کردند؛ همین‌طور الان هم هستند؛ مثل بچه‌هایی که پای لانچرها ایستاده‌اند. تافلر جمله‌ای دارد: «عقول ضعیف، آدم‌ها را می‌بینند. عقول متوسط، رویدادها را می‌بینند. عقول متعالی، آرمان‌ها را می‌بینند.» با وجود همه مشکلات جامعه، ماهم نگاهمان به استقلال، معنویت و سایر آرمان‌های انقلاب اسلامی است؛ نه به اشخاص و احزاب و رویدادها.

به فعالیت‌های فرهنگی اشاره کردید. با توجه به فضای فرهنگی اصفهان، کانون‌های فرهنگی در گذشته و اکنون، بستری برای کنشگری‌هایتان بوده‌اند؟

بنده از ابتدای تشکیل مجموعه فرهنگی «عاشوراییان» با آن‌ها آشنا شدم و ویژگی‌های خوبی در آنان دیدم. آشنایی من با شهید آوینی و اندیشه‌هایش و تأثیراتی که بر من گذاشت، از همان‌جا نشئت می‌گیرد؛اما اینکه بگوییم پابند گروه خاصی شدم، نه؛ این‌طور نبوده است. با گروه‌های مختلف فرهنگی رفت‌وآمد داشته‌ام؛ ولی تعلقی نداشته‌ام؛ بیشتر تلاش کرده‌ام بین این گروه‌ها که غالبا موازی و جدا از هم کار می‌کنند، ارتباطی فراهم کنم. رسالتم را در شبکه‌سازی میان آن‌ها می‌دانم. اتفاقا یکی از برکات همین گعده‌های گفت‌وگو که شکل می‌گیرد، وصل‌شدن گروه‌های مختلف به همدیگر
است.