به گزارش اصفهان زیبا؛ عکس را زهرا برایم فرستاده، عکس از یک خانه عراقیست که صاحبش در را رو به مهمانهای امام حسین علیهالسلام گشوده. نه وسواس مانع از میزبان شدنش شده و نه حتی خستگی از خدمت کردن به کسانی که تنها نقطه اشتراکشان با مردم عراق، امام حسین علیهالسلام است و بس!
خانه مجلل است و همه چیزش شیک و مرتب. برای زهرا مینویسم: «امشب رو لاکچری میگذرونی!»
زهرا شکلک خنده میفرستد و بعد مینویسد: «فکر کن خونه به این باکلاسی برق نداره… واویلا.»
خانه دوبلکس است و جابهجای آن کولرهای گازی گذاشته شده، کاناپه توی عکس مطابق سلیقه عراقیها رنگبهرنگ است و تلویزیون بزرگی هم به دیوار نصب شده. در واقع اگر برق را به این خانه اضافه کنیم، میشود همان تصور لاکچری که من دارم. اما با نبود برق، خانه تبدیل شده به مکانی که گرچه امکانات دارد، ولی گذران زندگی درونش پرچالش و سخت است، درست مثل یک خانه محقر، ساده و بیامکانات.
زهرا از سفره میزبان عکس میفرستد. خانمِ خانه زحمت زیادی کشیده و چند مدل غذا درست کرده، میوه و سالاد هم توی سفره گذاشته.
این یعنی نبود امکانات و سختیها مانع میزبانیاش نشده. به آخرین مهمانی که دادهام فکر میکنم. تنها دغدغهام برای میزبانی، خوشطعم شدن مرغ بود و وانرفتن بادمجانها. نه استرس گرمای مهمانها را داشتم، نه کمبود آب.
زهرا مینویسد: «آدم شرمنده میشه از محبتشون، آخه تو این گرما خودشون شرشر عرق میریزن و از ما پذیرایی میکنن.»
برایش مینویسم: «مگه موتور برق ندارن؟»
زهرا که به نظر میرسد تازه از خوردن شام فارغ شده و حتما یک گوشه برای خودش دراز کشیده تا خستگی از تن و بدنش دور کند، جواب میدهد: «ببین تو ایران که جنگ شده بنزین و گازوئیل توی عراق گرون شده و هر چیزی هم که گرون بشه، کمیاب هم میشه.»
به زن میزبان فکر میکنم، لابد ساعتهای زیادی ایستاده کنار اجاق گاز تا برنج و خورشت را آماده کند. حتما با جارو دستی خانه را تمیز کرده. بعد لابد یک جاهایی با خودش گفته کاش گازوئیل گیر بیاوریم تا مهمانها از گرما اذیت نشوند. یک جاهایی باعث و بانی این بیبرقی را لعن کرده، یک جاهایی از امام حسین مدد خواسته برای میزبانی و حتما شرمنده مهمانهاست، چون آنطور که باید پذیرایی نکرده!
زهرا باز مینویسد: «عشق به امام اینا رو صبور کرده والا آدم نابود میشه تو این اوضاع…»
مهمانهای من بعد از خوردن ناهار همگی مقابل کولر نشسته بودند و در مورد جنگ و گرانی بحث میکردند. وقتی ظرفهای بستنی که با ترافل و شکلات تزئین کرده بودم را مقابلشان گذاشتم، بچهها پیشنهاد بازی دادند و بزرگترها از ادامه جنگ و تنگه هرمز حرف زدند. ولی انگار هیچکس حواسش نبود که ما هنوز هم وسط جنگیم. وسطِ جنگ با دو ابرقدرت نظامی در کل جهان.
شاید برای کسی که بیرون از این مرزها و خارج از جغرافیای غرب آسیا زندگی میکند، قابل باور نباشد که ما زیر سایه سنگین همین جنگ از ایران میرویم، میهمان خانههای عراقیها میشویم تا زیارت اربعین را به جا بیاوریم.
شاید هرگز نتوانند تصور کنند که ما زیر سایه همین جنگ مهمانی میدهیم و زیر سایه همین جنگ که اساسا چیز وحشتناک و تلخیست، بچههایمان سر اینکه کدام مدل بستنی خوشمزهتر است با هم کلکل میکنند.
برای باقی مردم دنیا، زندگی با همه کمیها و کاستیها، با همه زیباییها و زشتیها و با همه خوبیها و بدیها مثل همیشه جریان دارد. در مهمانیهای آنها نه نگرانی از کمبود آب و برق هست و نه گرانی همه کالاهای اساسی و اتفاقات حاصل از جنگ نظامی.
آنها در دنیای امنی به سر میبرند و در مقابلش ما در سرزمینهای مقدسمان مشغول جنگی نابرابریم که تمام نشده، نمیشود و نخواهد شد.
زهرا برایم مینویسد: «اینجا هر کی هرچی داره نذر حسین کرده…» بعد هم یک عالمه شکلک گریان میفرستد.



