روایت «فائزه براتی»؛ همسر شهید «محمد براتی» از زندگی مشترک، دلبستگی‌های همسرش به جهاد و فرهنگ و آخرین روزی که دیگر به خانه برنگشت

می‌گفت شهادتم لَنگِ خانه و زندگی‌ام است!

فائزه براتی هنوز انگشتر عقیقی را که محمد، درست بعد از عقد، به او هدیه داده، به دست دارد. همان انگشتری که سال‌ها پیش، بعد از خواندن خطبه عقد، در گلستان شهدا دستش کرد. آن روز شاید هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این انگشتر قرار است سال‌ها بعد یکی از معدود یادگارهای مردی باشد که پیکرش پس از شهادت در جنگ ۱۲ روزه، با آزمایش دی‌ان‌ای شناسایی شد.

تاریخ انتشار: ۰۸:۵۰ - چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه
می‌گفت شهادتم لَنگِ خانه و زندگی‌ام است!

به گزارش اصفهان زیبا؛ فائزه براتی هنوز انگشتر عقیقی را که محمد، درست بعد از عقد، به او هدیه داده، به دست دارد. همان انگشتری که سال‌ها پیش، بعد از خواندن خطبه عقد، در گلستان شهدا دستش کرد. آن روز شاید هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این انگشتر قرار است سال‌ها بعد یکی از معدود یادگارهای مردی باشد که پیکرش پس از شهادت در جنگ ۱۲ روزه، با آزمایش دی‌ان‌ای شناسایی شد.

فائزه و محمد هم‌محله‌ای بودند. خانواده‌هایشان در شهر درچه یکدیگر را می‌شناختند و پدر محمد هم از همان سال‌هایی که بچه‌ها کوچک بودند، آنها را با خود به اردوهای راهیان نور می‌برد. فائزه هم در بعضی از این اردوها حضور داشت، اما خودش می‌گوید محمد را در آن سال‌ها به یاد نمی‌آورد و بیشتر برادرهایش در ذهنش مانده‌اند.

محمد متولد تیرماه سال ۱۳۶۷ بود و فائزه ۲۲ شهریور ۱۳۷۲ به دنیا آمده بود. سال ۱۳۹۱ عقد کردند و سال ۱۳۹۳ زندگی مشترکشان را شروع کردند. چهار سال بعد از ازدواج، محمدحسین به دنیا آمد و سال ۱۳۹۹ هم محمدهادی به جمع سه‌نفره‌شان اضافه شد.
زندگی که از یک جشن ساده شروع شده بود، قرار بود یازده سال ادامه پیدا کند؛ یازده سالی که برای فائزه حالا بیشتر از هر چیز با خاطره مردی گره خورده که همیشه می‌گفت «شهادتش لنگ خانه و زندگی است!»

کودکی که با توکل به دنیا آمد

قصه محمد، به روایت همسرش، از سال‌ها پیش از تولد او شروع می‌شود. پدر محمد در دوران دفاع مقدس و در جریان عملیات محرم در معرض مواد شیمیایی قرار گرفته بود. پزشکان به او گفته بودند دیگر نباید بچه‌دار شود، چون احتمال داشت فرزند بعدی دچار معلولیت یا مشکلات جسمی شود. با این حال مادر محمد با توکل به اهل‌بیت باردار شد. آزمایش‌ها نشان دادند بچه سالم است. محمد، سومین فرزند خانواده، در شرایطی به دنیا آمد که پدرش در نبرد خلیج فارس و در رویارویی با ناوهای آمریکایی حضور داشت. پدرش تنها فردی بود که از آن نبرد به خانه برگشت؛ با پایی که به‌شدت آسیب دیده بود.

فائزه می‌گوید پدر محمد درست زمانی به خانه رسید که همسرش تازه زایمان کرده و از بیمارستان مرخص شده بود. مادر محمد بعدها برای خانواده تعریف کرده بود که در آن روزها، با وجود شرایط سخت و نبودن کسی برای کمک، بعد از یکی دو روز استراحت دوباره بلند شده و زندگی را اداره کرده است.

محمد از همان سال‌های نوجوانی نشانه‌هایی از مسیری را که بعدها انتخاب کرد، نشان داده بود. در ۱۵ یا ۱۶سالگی به سفر دانش‌آموزی مکه رفت. وقتی برگشت، خیلی‌ها از حال و هوای او در این سفر تعریف کردند. حاج‌آقا مجتبی، از علمای شهر درچه، بعدها گفته بود در میان کسانی که از آن سفر برگشته بودند، دو نفر بودند که با گریه درباره آنچه دیده و تجربه کرده‌اند، حرف می‌زدند؛ یکی از آنها محمد بود. به گفته او، رسیدن محمد به چنین جایگاهی دور از انتظار نبود.

عقدی که با اشک گذشت

فائزه و محمد در فاصله تولد امام هادی(ع) تا عید غدیر عقد کردند. خطبه عقد را آیت‌الله عبودیت خواند و محمد در تمام مدت خطبه مرتب گریه می‌کرد. آن دو، دفتری داشتند که در آن برای هم از دلتنگی‌ها و حرف‌هایی می‌نوشتند که شاید در گفت‌وگوی روزمره مجال بیانشان نبود. محمد در یکی از نوشته‌هایش برای فائزه نوشته بود که همیشه آرزو داشته گوشه‌ای از روضه حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) را درک کند. روز عقد، وقتی خطبه خوانده می‌شد، در ذهنش صحنه‌ای از روضه حضرت زهرا(س) را مرور کرده و به همین دلیل گریه کرده بود. او حتی آن روز را روزه گرفته بود؛ چون دوست داشت به همسر آینده‌اش با زبان روزه «بله» بگوید. عروس و داماد بعد از عقد به گلستان شهدا رفتند و محمد همان‌جا اولین هدیه را به فائزه داد؛ همان انگشتر عقیق که هنوز دست اوست.

در همان دفتر، محمد جمله دیگری هم خطاب به فائزه، همسرش نوشته بود: «شما حاصل توسلات من هستید.» فائزه خودش هم از حدود یک سال پیش از ازدواج، با این باور که ازدواج می‌تواند سرنوشت دنیا و آخرت انسان را تغییر دهد، هر شب سوره‌های یاسین، حشر، نبأ و الرحمن را می‌خواند و دعای توسل و زیارت عاشورا به جا می‌آورد تا ازدواج موفقی داشته باشد. حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، می‌گوید نتیجه آن دعاها را در زندگی مشترکش دیده است.

زندگی ساده؛ اما با فکرهای بزرگ

جشن عقدشان ساده بود و برای عروسی هم سراغ تجملات نرفتند. فائزه می‌گوید: «محمد از همان ابتدا بیشتر از آنکه به ظاهر زندگی فکر کند، به فرهنگ و محتوای آن اهمیت می‌داد.» مثلا برخلاف رسم آن روزها که عروس برای آرایشگاه به اصفهان می‌رفت، فائزه همان نزدیکی خانه و در شهر درچه آرایشگاه رفت. ماشین عروس را هم گل نزدند و به جای آن چند بادکنک داخل ماشین ریختند. از مهمان‌ها خواستند بوق و ترقه نزنند، چون شاید بیماری در خانه‌ای باشد. عروس‌کشانشان هم به مزار شهدای کوه سفید شهر ختم شد و برای کارت عروسی، ارزان‌ترین گزینه را انتخاب کردند.

اما محمد برای همین عروسی ساده هم یک ایده فرهنگی داشت. او تعدادی سخنرانی از علما تهیه کرده بود و بخشی از صحبت‌های رهبر انقلاب با مضمون «بروید با هم بسازید» را روی سی‌دی آماده کرده بود. هر کارت عروسی که به مهمانان می‌دادند، یک سی‌دی هم کنارش می‌گذاشتند و از آنها می‌خواستند آن را در ماشین گوش کنند تا به تعبیر خودشان، پیوند زندگی محکم‌تر شود. «محمد حتی با برگزاری عروسی در تالار هم موافق نبود. می‌گفت اگر هزینه تالار را کمتر کنیم، می‌توانیم تعداد بیشتری مهمان دعوت کنیم. برای تهیه جهیزیه هم سخت نمی‌گرفت.»

فائزه می‌گوید آنها تصمیم گرفته بودند برای خودشان زندگی کنند، نه برای خانواده‌ها و اطرافیان. اگر کسی درباره رفت‌وآمدهای زیاد محمد به بسیج حرفی می‌زد، فائزه به جای اعتراض، با همسرش صحبت می‌کرد و موضوع را بین خودشان حل می‌کردند.

مردی که محله را فراموش نکرد

محمد در زمان خواستگاری، مسئول فرهنگی پایگاه بسیج بود؛ آن زمان ۲۴ سال داشت. بعدها جانشین پایگاه شد و سه سال آخر فرمانده پایگاه بود. او می‌توانست در نیروی زمینی خدمت کند، اما هوافضا را انتخاب کرد. اعتقادش این بود که بسیاری از کارهایی که می‌توان در بخش عملیاتی و فرهنگی پایگاه انجام داد، در نیروی زمینی هم ممکن است؛ اما هوافضا کاری دارد که نمونه مشابهش بیرون از آن مجموعه کمتر پیدا می‌شود.

فعالیت‌هایش اما فقط به محل کار محدود نمی‌شد. برای محله ایده‌های مختلف داشت؛ از طرح بازیافت گرفته تا خرید سیستم صوتی و اجاره دادن آن برای درآمدزایی پایگاه. «تلاش کرد جوان‌ها و نوجوان‌ها را جذب کند.» حتی سراغ کسانی رفت که از مسجد و پایگاه فاصله گرفته بودند و سعی کرد دوباره آنها را دور هم جمع کند. فائزه می‌گوید: «محمد تلاش می‌کرد میان همه اعتدال را رعایت کند و مشکلات مردم را حل کند؛ حتی وقتی خودش آن‌قدر مشغله داشت که فرصت زیادی برای خانه باقی نمی‌ماند.»

صبح‌ها حدود ساعت ۶:۳۰ از خانه بیرون می‌رفت و گاهی ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب برمی‌گشت. بعضی شب‌ها وقتی به خانه می‌رسید، بچه‌ها خواب بودند و صبح هم که از خانه بیرون می‌رفت، هنوز خواب بودند. با این حال، فائزه تأکید می‌کند که هیچ‌وقت برای او و بچه‌ها کم نگذاشت. حتی یک ناهار ساده کنار هم برای خانواده تبدیل به اتفاقی خوشحال‌کننده شده بود. فائزه یادش هست که وقتی یک روز محمد برای ناهار خانه بود، به او می‌گفتند: «ما خیلی خوشحالیم که امروز کنار شما ناهار می‌خوریم.»

محمد در سال‌های آخر مسئول کاروان راهیان نور محله احمدآباد درچه هم شد و در آخرین اعزام، نزدیک به هزار نفر را به راهیان نور برد؛ کاری که به گفته فائزه سخت و سنگین بود، اما با رضایت بیشتر افراد همراه شد.

شهادتم لنگ خانه و زندگی‌ام است

محمد از مدت‌ها قبل درباره شهادت با همسرش حرف زده بود. فائزه می‌گوید او صریحا گفته بود اگر جنگی اتفاق بیفتد، شاید دیگر به خانه برنگردد و از خانواده خواسته بود خودشان را برای چنین روزی آماده کنند. آرزوی محمد این بود که در جنگ با اسرائیل کشته شود. همیشه می‌گفت چقدر خوب است روی سنگ قبر آدم بنویسند «شهادت به دست شقی‌ترین افراد».

در عملیات وعده صادق ۱ و ۲ هم وقتی فائزه با او تماس می‌گرفت و می‌گفت «خوش به حالتان که در خط مقدم هستید»، محمد جواب می‌داد: «این ثواب برای شما هم نوشته می‌شود.» او خوشحال بود که نامشان در فهرست کسانی قرار گرفته که در نابودی اسرائیل نقش داشته‌اند.

وقتی فائزه از او پرسید آنها در خانه چه کاری می‌توانند انجام دهند، جوابش ساده بود: «مردم دعا و توسل بخوانند و ختم صلوات بگیرند»؛ چون باور داشت همین دعاهاست که اثر می‌گذارد.محمد خودش هم اهل توسل بود. بعد از بعضی رزمایش‌ها برای فائزه تعریف می‌کرد که چطور مناجات کرده یا توسل گرفته است. یک بار گفته بود در یکی از رزمایش‌ها حالش آن‌قدر دگرگون شده که دوستانش بعد از چند روز به او گفته‌اند آن روز «نور بالا می‌زده» و همه مطمئن شده بودند که شهید خواهد شد.حدود یک سال پیش از شهادتش نیز در محل کار، گازهایی استنشاق کرده بود که ریه‌اش را درگیر کرد و به نوعی درصدی جانبازی برایش ایجاد شد، اما هیچ‌وقت دنبال این موضوع نرفت.

او همیشه به فائزه می‌گفت: «شهادتم لنگ خانه و زندگی‌ام است. فکر می‌کنم باید این خانه را برای شما آماده کنم و بعد شهید شوم.» شش ماه بعد از اینکه خانواده وارد خانه جدیدشان شدند، محمد شهید شد.

نامه‌ای برای روزهای نبودن

یکی از یادگارهای محمد، دست‌نوشته‌ای است که فائزه هنوز آن را نگه داشته است. محمدحسین، پسر بزرگشان، کلاس اول بود. در یکی از روزهای رزمایش یا عملیات وعده صادق برای پدرش نوشته بود: «بابا جون دعا می‌کنم سالم بری و سالم برگردی و برای نابودی اسرائیل و آمریکا دعا کن.» محمد که نوشته پسرش را دید، جواب داد و در ابتدای نامه نوشت: « سلام بر عزیزانم فائزه جان ، محمد حسین و محمد هادی. آفرین بر تو. با این نوشته‌ات فهمیدم که بزرگ شدی. دعا کن بتونیم آمریکا و اسراییل و متحدانشونو شکست بدیم. دعا می‌کنم که انشالله امام زمان ظهور کنه و شما و برادرت جز یارانش بشید. محمد حسین حواست به مامان و داداش باشه. محمدهادی شما هم حواست به مامان و داداشت باشه. دوستتون دارم. لطفا درس‌هاتو بخون قبل از اینکه مامان بخواد بهت بگه.» او این نامه را فروردین ۱۴۰۴ و تنها چند ماه پیش از شهادتش نوشته بود.

خونه؟ خونه دیگه تموم شد…!»

جنگ ۱۲ روزه که شروع شد، محمد فقط دو بار با خانواده تماس گرفت. »یک بار پیگیر پرچم‌های محرم بود و می‌خواست بداند بچه‌های پایگاه آنها را نصب کرده‌اند یا نه. بار دوم درباره جشن عید غدیر پرسید؛ جشنی که قرار بود در فضای باز اردوگاه برگزار شود، اما محمد به‌دلیل مسائل امنیتی تأکید کرده بود آن را به مسجد منتقل کنند.»فائزه توی یکی از همین تماس‌ها برایش تعریف کرد که در جشن، مردم شعار داده بودند و با وجود شرایط جنگی ترسی نداشتند. محمد از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده بود.

محمد اما در یکی از تماس‌های آخر گفت: «حلالم کنید.» فائزه همسرش اما چون همیشه از شنیدن حرف‌های مربوط به شهادت فرار می‌کرد، جوابش را نداد. پدر محمد هم بعدها گفت که محمد به او هم زنگ زده و گفته بود: «بابا حلالم کن.» پدر جواب داده بود: «این حرف‌ها چیه؟» محمد گفته بود شماره مادرش را ندارد و از پدرش خواسته بود به مادرش بگوید حلالش کند.
صبح ۲۷ خرداد، محمد دوباره تماس گرفت و چند ساعت بعد، حدود ساعت 4 و 30 دقیقه عصر، در پایگاه محل خدمتش در مورچه‌خورت به شهادت رسید. آخرین مکالمه فائزه و محمد حدود ساعت 10 و 30 دقیقه صبح همان روز بود؛ تقریبا شش ساعت پیش از شهادت. فائزه از او پرسید: «آقامحمد، دیگه خونه نمیای؟» و محمد جواب داده بود: «خونه؟! خونه دیگه تموم شد!»

در تمام روزهای جنگ، فائزه اضطراب عجیبی داشت و خوابش نمی‌برد. اما بعدازظهر ۲۷ خرداد، درست در همان لحظات شهادت محمد، آرامش عجیبی پیدا کرد و خوابید. «حتی آن شب هم برخلاف شب‌های قبل راحت خوابیدم و البته نمیدانستم که محمد شهید شده است.»

بعد از شهادت محمد، فائزه شروع به تمیز کردن خانه کرد. هنگام شستن کف خانه، ناگهان فکری از ذهنش گذشت: «نکنه تولد آقا محمد با شهادتش یکی بشه؟» تولد محمد اول تیر بود. خودش را سرزنش کرد و گفت این چه فکری است و آن را به حساب وسوسه ذهن گذاشت. اما واقعیت این بود که او خانه را برای پیکر محمد تمیز می‌کرد، برای آمدن دوستان محمد؛ برای آدم‌هایی که قرار بود بیایند و به خانواده‌اش تبریک و تسلیت بگویند.

پیکر محمد به‌شدت سوخته بود و با آزمایش دی‌ان‌ای شناسایی شد. اول تیر، درست در روز تولد ۳۷ سالگی‌اش، خبر شناسایی او را به خانواده دادند، «با تنها انگشتری که از میان وسایلش سالم مانده بود.»
همان روز، فائزه هنوز نمی‌دانست اتفاق دیگری هم افتاده است. یکی از هم‌محله‌ای‌هایشان، امیرحسین براتی، که از دوستان محمد و مسئول تبلیغات پایگاه بسیج بود، نیز در همان حمله به شهادت رسیده بود. امیرحسین تنها چهار ماه از ازدواجش گذشته بود.وقتی خبر شهادت امیرحسین براتی به آنها رسید، لباس مشکی پوشید و آماده شد تا با خانواده برای تسلیت به خانه آنها برود. «نمی‌دانستم محمد و امیرحسین با هم شهید شده‌اند.» خانواده امیرحسین اما از ماجرا خبر داشتند. آنها صبر کردند تا چیزی از پیکر محمد پیدا شود؛ «به احترام محمد که فرمانده امیرحسین بود.» و سرانجام دو دوست، هم‌محله‌ای و هم‌مسیر، در یک روز تشییع و به خاک سپرده شدند.

برای فائزه اما محمد همچنان در همان خانه‌ای حضور دارد که شش ماه پیش از شهادتش برای ساختنش عذاب وجدان داشت. همان خانه‌ای که می‌گفت باید اول برای خانواده‌اش آماده‌اش کند و بعد برود. خانه‌ای که آخرین بار، شش ساعت پیش از شهادتش، وقتی فائزه از او پرسید «دیگه خونه نمیای؟»، جواب داد: «خونه؟! خونه دیگه تموم شد!»