به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی یک زندگی، پیش از آنکه فرصت کند قد بکشد، در چند قاب کوتاه خلاصه میشود؛ چند دیدار، چند خاطره، یک عقد و رؤیای ساختن خانهای که قرار بود پر از صدای خنده باشد.
اما برای محمد همتی و همسرش، سرنوشت روایت دیگری نوشت؛ روایتی که یک سوی آن شهادت بود و سوی دیگرش تولد دختری که تنها چند ساعت پس از شهادت پدر، چشم به جهان گشود؛ دختری به نام مهدیه که بابای قهرمانش را ندید و گرمای وجودش را هرگز حس نکرد.
محمد همتی، ستوان سوم و از نیروهای یگان ویژه بود که در جریان اغتشاشات دیماه، برای انجام وظیفه، دفاع از مردم و امنیت کشور در میدان حاضر شد؛ اما حمله وحشیانه تروریستهای داعشی او و سه نفر دیگر از همکارانش را به شکلی بیرحمانه در میدان علیخانی به شهادت رساند. چهار مرد، چهار خانواده و چهار روایت ناتمام…
حالا خانم علیمحمدی، همسر جوان شهید همتی، از روزهای کوتاه زندگی مشترک، از نخستین دیدار و از شبی میگوید که همزمان با درد زایمان، چشمانتظار بازگشت همسرش بود؛ غافل از اینکه او دیگر باز نخواهد گشت. شنونده صحبتهای او میشویم.
آشنایی؛ قصهای که از دو مادر آغاز شد
محمدجان متولد شهریور سال ۱۳۷۹ بود. ما سال ۱۴۰۲ عقد کردیم. آن زمان که برای اولین بار با هم آشنا شدیم، من ۱۶ساله بودم و او ۲۲سال داشت.این آشنایی از دوستی قدیمی مادرهایمان شکل گرفت؛ آنها از سالها قبل یکدیگر را میشناختند و همین دوستی، زمینه آشنایی دو خانواده را فراهم کرد.سخت بود که با آن سن کم، مسئولیت زندگی را به دوش بکشیم؛ اما با امید به خدا و کمک هم توانستیم زندگی خوبی بسازیم؛ یک زندگی که با وجود کوتاهبودن، خاطرات فراموشنشدنی زیادی برایمان داشت.
اولین دیدار برایم پر از استرس بود
اولین دفعهای که میخواستیم با هم صحبت کنیم، خیلی استرس داشتم. اصلاً محمدجان را ندیده بودم و با خودم فکر میکردم یک فرد نظامی حتماً اخلاق خاصی دارد؛ اما صحبتهای او در همان دیدار نخست، بخش زیادی از نگرانی من را از بین برد.
محمدجان گفت: «من دوست ندارم زندگی و کارم با هم یکی باشد. از دروغ خیلی بدم میآید. گفت نذر کردهام و از خدا و حضرت ابوالفضل(ع) خواستهام با یک دختر مؤمن، باحجاب و باحیا ازدواج کنم.» وقتی این حرفها را زد، خیلی دلگرم شدم و استرسم خیلی کمتر شد.
وقتی برای خواستگاری آمدند، من کلاس هشتم بودم. بعد از تمامکردن نهم، عروسی کردیم و یک زندگی عاشقانه شروع شد. قسمت نشد زندگیمان ادامه داشته باشد؛ اما در همین مدت کوتاه هم خاطرات خوبی برایم ماند.
(صحبتمان که به اینجا میرسد. صدای گریه مهدیه هشتماهه بلند میشود. مهدیه، یادگار بابا! با جانمگفتن مادرش آرام میگیرد؛ دختری که قرار است انیس و مونس مادرش باشد.)
همیشه به فکر راحتی خانوادهاش بود
درس را رها کردم و عروسی کردیم. قبل از بهدنیاآمدن مهدیه، اسمش را انتخاب کرده بودیم. چند اسم نوشتیم و گذاشتیم بین برگههای قرآن و بعد یکی را برداشتیم و آن مهدیه بود. خیلی برای بهدنیاآمدن مهدیه لحظهشماری میکرد. برایش خیلی آرزوها داشت. مرتب میگفت برایش این کار را میکنم، برایش آن کار را میکنم. طوری بزرگش میکنیم که توی دنیا تک باشد؛ حتی از دوچرخهسواری با او حرف میزد. پر بود از آرزوهای بزرگ و کوچک برای دخترمان. وقتی از سر کار میآمد با اینکه خسته بود دوباره میرفت سر کار. اسنپ کار میکرد. میگفت ما الان دو نفریم، بچه که بیاید مخارجمان بیشتر میشود. همیشه کمکم بود و به فکر راحتی خانوادهاش.
اولین سفر مشترکمان مشهد بود
محمدجان از همان اول گفت: «دوست دارم زندگیمان را با زیارت امام رضا(ع) شروع کنیم.» در راه برگشت، پیشنهاد داد که برویم قم برای زیارت حضرت معصومه(س). من هم از اینکه سفرمان اینطوری کامل میشد، با لبخندی موافقت کردم. محمدجان همیشه موقع زیارت، آرامتر از همیشه بود. بعد از نماز، کنار هم در صحن نشستیم؛ گفتم: «این سفر هیچوقت از یادم نمیرود.» لبخند زد و گفت: «مهم این است که هر جا میرویم، خدا را فراموش نکنیم.»
مدتی همانجا نشستیم؛ نه عجلهای داشتیم، نه حرف زیادی میزدیم. سکوت آن لحظه، خودش برایم قشنگترین خاطره شد. از حرم که بیرون آمدیم، محمدجان گفت: «انشاءالله سال بعد با ثمره عشقمان دوباره میآییم؛ اول مشهد، بعد قم.» من با خنده گفتم: «پس این میشود رسم سفرهای ما.» آن روز، نمیدانستم آن سفر، اولین و ماندگارترین خاطره مشترک زندگیمان خواهد شد.
آخرین جشن دونفره
شب قبل از شهادت، روز پدر بود و من برای محمدجان جشن گرفتم. رفتارش اما با بقیه روزها تفاوت داشت. چند روزی بود اغتشاشات شروع شده بود. به خاطر وضعیت حاملگی من سعی میکرد زود بیاید؛ ولی زودش میشد ساعت ۱۲شب. آن شب هم ساعت ۱۲ بود که رسید.ماههای آخر حاملگی را سپری میکردم و دکتر برایم استراحت مطلق نوشته بود؛ ولی دلم میخواست هر طوری شده جشن روز پدر را برای شوهرم بگیرم. کیک، کادو و تزیینات، همه را انجام دادم. ساعت ۱۲ شب بود که آمد. مثل همیشه شاد نبود. ساکت بود و توی فکر. نه میشد بگویم خوشحال است و نه ناراحت. علت را که پرسیدم جوابش تنها یک لبخند بود. انگار به او الهام شده بود که قرار است شهید شود.
روز هجدهم دی ماه بود و کمی درد داشتم. رفتم بیمارستان. قرار بود محمدجان ساعت ۲ ظهر برود سرکار؛ ولی هنوز برنگشته بودم که تماس گرفت و گفت فراخوان دادهاند و باید ساعت ۱۱ بروم. دیرش میشد. نتوانست برای آمدنم صبر کند. بدون اینکه هم را ببینیم رفت. برای همیشه رفت…هیچ وقت دلنگرانم نمیگذاشت. تا میرسید سرکار و هر وقت فرصت میکرد با من تماس میگرفت؛ اما آن روز فقط رسیدنش را خبر داد. عصر مجبور شدم بار دیگر به بیمارستان بروم و برگردم.
ساعت نزدیک ۵ بعدازظهر بود. در راه برگشت تماس گرفت. تا فهمید بیرون از منزلم، خواست که زود بروم خانه. گفت که خیابانها شلوغ است. این را که گفت، تن و بدنم لرزید. خیلی نگران شدم. هر چه تماس گرفتم دیگر برقرار نشد. ساعت 7:30 با پدرش تماس گرفته بود که نگران نشویم. استرس هم مثل دردهایم زیاد شده بود.نمیدانستم این استرس به خاطر زایمان است یا نیامدن محمدجان. دوباره در بیخبری از محمدجان به بیمارستان رفتم. خطها قطع شده بود و امکان برقراری تماس نبود. بیخبری از او بدتر از دردهایم بود. ساعت ۵ صبح مهدیه به دنیا آمد و من هنوز چشم به راهش بودم. چشمم به در بود که خبری از او بیاید؛ اما تا ۵ بعدازظهر هیچ خبری نشد.
هنوز چشمم به در است که برگردد
گوشیاش خاموش بود. با دوستانشان تماس گرفتم. میدانستند شهید شده؛ ولی به من چیزی نمیگفتند. من دنبال خبری از او بودم. بیخبر از اینکه چند ساعت قبل از بهدنیاآمدن دخترمان شهید شده است. هر کسی داخل اتاق میشد، فکر میکردم همسرم است. از چشمان گریان یکی از نزدیکان محمدجان فهمیدم که دیگر نباید منتظرش باشم. از اینجای صحبت بغضها هم نمیتوانند سختی داغ نبودنش را تحمل کنند و با قطرات اشک راهی برای فرار پیدا میکنند.
هر قطره اشک فریادی میشود برای صدای مظلومیتی که یک دختر را بیپدر، یک زن را بیهمسر و یک خانواده را بیپسر کرد.با همان صدای لرزان که قلب هر انسانی را از جا میکند، ادامه میدهد و میگوید: تا حالا که هشت ماه گذشته است، هنوز باور نکردهام محمدجان دیگر نمیآید. هنوز چشمم به در است که برگردد…
پسر ارشد پشتیبان پدر و مادر است. نه تنها من، با شهادت محمدجان، کمر پدر و مادرش هم شکست.
حیف که قسمت نشد فقط یک لحظه مهدیه را ببیند
در این چند ماه بارداری باید استراحت میکردم و همه کارها را محمدجان انجام میداد. میگفت شما دوتا استراحت کنید؛ مهم سلامتی شماست. خیلی دوست داشت خودش من را برای زایمان بیمارستان ببرد و اولین کسی باشد که خبر بهدنیاآمدن بچه را میشنود. حیف که قسمت نشد فقط یک لحظه مهدیه را ببیند و او را در آغوش بگیرد!



