گفت‌و‌گو با مریم رحمانی همسر شهید روح‌الله تقیان، از شهدای جنگ ۱۲ روزه

جایی برای روح‌الله!

از آن جوان‌هایی نبود که در روستا با هیاهو و رفت‌وآمدهای پرسر و صدا شناخته شوند؛ آن‌قدر بی‌سروصدا زندگی می‌کرد که حتی پدر و مادرش می‌گفتند: «ما اصلاً نفهمیدیم روح‌الله کی بزرگ شد.»

تاریخ انتشار: ۱۴:۲۵ - سه‌شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
جایی برای روح‌الله!

به گزارش اصفهان زیبا؛ از آن جوان‌هایی نبود که در روستا با هیاهو و رفت‌وآمدهای پرسر و صدا شناخته شوند؛ آن‌قدر بی‌سروصدا زندگی می‌کرد که حتی پدر و مادرش می‌گفتند: «ما اصلاً نفهمیدیم روح‌الله کی بزرگ شد.» سال‌ها بعد، همین جوان آرام و گمنام‌ روستا، به مردی تبدیل شد که خانواده و اطرافیانش او را محرم راز و تکیه‌گاه خود می‌دانستند؛ مردی که سرانجام در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید.
مریم رحمانی، همسر شهید روح‌الله تقیان، از مردی می‌گوید که حتی جای خالی خودش را میان مزار شهدای روستا دیده بود.

خواستگاری با بهانه نقشه قالی

او که چندسالی است یکی از اهالی محله ارغوانیه شده؛ روایت زندگی مشترکشان را از همان روزهای ساده و سنتی روستای قورتان آغاز می‌کند. روح‌الله متولد سال ۱۳۵۹ بود. ما غریبه بودیم و هر دو اهل روستای قورتان از توابع شهر ورزنه. ازدواج ما کاملاً سنتی بود. من برای رفت‌وآمد به دانشگاه برای رسیدن به سرویس، تا لب خط می‌رفتم. در همین رفت‌وآمدها من را دیده بودند و مادرش برای خواستگاری آمد. سال ۸۶ بود. ما در روستا قالی می‌بافتیم. یک بعدازظهر، مادرش به بهانه نقشه قالی به خانه ما آمد. بعد موضوع را با مادرم مطرح کرد و شب هم پدرش برای صحبت آمد. صحبت‌های ما فقط یک جلسه بود؛ آن هم در حضور بقیه. تنها چیزی که من گفتم این بود که می‌خواهم سر کار بروم و روح‌الله هم قول داد که همیشه پشتیبان و همراه من باشد. مادرم گفت این خانواده ریشه‌دار و خوب هستند، من هم جواب مثبت دادم.

جوان آرامی که کسی بزرگ شدنش را نفهمید

تا آن زمان اصلاً روح‌الله را ندیده بودم. دخترهای روستا معمولاً همه جا نمی‌رفتند. روح‌الله هم آدمی نبود که خیلی در روستا بگردد و ویراژ بدهد. بچه‌ای خیلی آرام و سربه‌زیر بود. موقع تحقیق همه می‌گفتند مگر پسر فلانی وقت ازدواجش است؟ خیلی آرام و بی‌حاشیه بود. روح‌الله آن زمان در کارخانه کار می‌کرد و دیپلم برق داشت. اسمش را هم برای رفتن در سپاه نوشته بود.
یازده روز مانده بود به محرم. قرار بود عقد کنیم، اما ما آمادگی نداشتیم و عقدمان افتاد بعد از محرم. دهم فروردین عقد کردیم. برای عقد اصلاً خرید نکردیم. مادرم یک چادر سفید برایم دوخت و من لباس روشنی پوشیدم و رفتیم محضر. خیلی ساده و سنتی عقد کردیم. تنها هدیه‌ای هم که برایم آوردند همان انگشتر نامزدی بود. یک سال و نیم عقد بودیم. اسمش برای سپاه درآمد و عضو سپاه شد.

نذر کرده بود اسمش را علی اصغر بگذارد

من باردار نمی‌شدم. مادرم از کربلا برایم یک روسری آورد و گفت مطمئن باش خدا به تو پسر می‌دهد و اسمش را علی‌اصغر بگذار.
روح‌الله، قبول نکرد برای درمان اقدامی کنیم و گفت؛ اگر خدا بخواهد خودش به ما بچه می‌دهد. روز عاشورا نذر کرده بود که اگر خدا پسری به ما بدهد، اسمش را علی‌اصغر بگذاریم. همین هم شد.
سال ۱۳۹۱ علی‌اصغر به دنیا آمد. در روستای قورتان رسم بود که کودکان خردسال در مراسم تعزیه به نیت علی‌اصغر(ع) لباس سبز می‌پوشیدند. علی‌اصغر ما هم همان سال لباس سبز پوشید و در تعزیه شد علی اصغر امام حسین(ع).
سه روز بیشتر از تولدش نگذشته بود که زردی گرفت. یادم هست روح‌الله خیلی نگرانش بود.

سال ۹۵ خدا به ما امیر علی را داد

چهار سال بعد خدا پسر دیگری هم به ما عطا کرد. روح‌الله به اسم علی خیلی اعتقاد داشت و می‌گفت علی برای خانه برکت می‌آورد. از طرفی علاقه زیادی به فرمانده‌شان، فرمانده هوافضای سپاه، سردار شهید امیرعلی حاجی‌زاده داشت. به همین دلیل اسم فرزندمان را امیرعلی گذاشت.

مردی که گمنامی را دوست داشت

وقتی آدم چیزی را از دست می‌دهد تازه می‌فهمد چه چیزی را از دست داده است. روح‌الله همیشه دوست داشت گمنام باشد. کمتر عکسی از او وجود دارد. از خصوصیات خوبش این بود که هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد. همیشه با صبر و آرامش برخورد می‌کرد. شنونده و غمخوار خانواده و مادرم بود. مادرم همیشه می‌گفت آقا روح‌الله محرم راز است؛ حرفی که به او بزنی، مطمئنی به کسی نمی‌گوید. من اصلاً اهل هدیه گرفتن نبودم. اگر می‌خواست برایم گل بخرد، می‌گفتم گل نگیر، از بین می‌رود. او هم همیشه هدیه کاربردی می‌گرفت. وقتی بچه‌ها آمدند، قرار گذاشتیم فقط برای بچه‌ها هدیه بگیریم.

برای بچه‌ها هم مادر بود و هم پدر

با بچه‌ها رابطه خیلی خوبی داشت. انگار هم مادرشان بود و هم پدرشان. امیرعلی فقط از دست روح‌الله غذا می‌خورد. روح‌الله می‌خندید و می‌گفت من مهره مار دارم. بیشتر اوقات مأموریت بود، اما وقتی به خانه می‌آمد، انگار خانه روح و جان تازه‌ای می‌گرفت.

همیشه در کارها پشتیبانم بود

یکی از کارهایی که باعث شد با وجود سختی‌های مدیریت مدرسه بتوانم در این کار موفق شوم، کمک‌های روح‌الله بود. تمام پنجشنبه و جمعه‌ها می‌آمد و کمکم می‌کرد. از تعمیر پریزهای برق گرفته تا پرینتر و سیم‌پیچی کولر، همه را خودش انجام می‌داد. کارهایی را هم که هزینه داشت با همکارانش هماهنگ می‌کرد که برای مدرسه انجام بدهند؛ با کمترین هزینه. در کارهای برقی خیلی تجربه داشت. می‌خندید و می‌گفت: مریم، مدرسه‌ای خراب‌تر از اینجا نمی‌شد بگیری! بعد هم خودش همه کارها را برایم انجام می‌داد.

هدیه‌ای که از شهدا گرفته بود

یک هفته‌ای برای خاکسپاری شهدای گمنام رفته‌بود و شهر به شهر همراه کاروان شهدا بود. وقتی برگشت، با خودش یک پارچه آورده بود. گفت من هدیه‌ام را از شهدا گرفتم؛ وقتی شهید شدم این را روی کفنم بیندازید.
آن زمان این حرف‌هایش را جدی نمی‌گرفتم.
داشتیم انباری خانه را تمیز می‌کردیم. پارچه بین لباس‌های نظامی‌اش بود. آن را از بین لباس‌ها بیرون آورد و گفت این را ببر و بگذار در اتاق بالا. من کلا فراموش کرده بودم قضیه پارچه را. ۹ سال از زمانی که پارچه را آورده بود گذشته بود، اما هنوز همان عطر و بوی روز اول را می‌داد. دو هفته بعد، روح‌الله شهید شد. صبح با دایی‌اش تماس گرفتم و گفتم آقا روح‌الله یک امانتی پیش من دارد. پارچه و تربتی که از کربلا آورده بود، همراه او در قبر قرار گرفت.

یک جای خالی بین شهدا

چند روز قبل از شهادتش به گلستان شهدای روستای قورتان رفتیم؛ روستای ما آن زمان هفت شهید داشت. روح‌الله خیلی بین قبر شهدا ماند. من جلوتر رفتم و سر قبرهای دیگر فاتحه خواندم. وقتی برگشتم پایین، دیدم هنوز کنار قبر شهدا ایستاده است.
با خنده گفتم: امروز چه خبره؟ بین اینها گیر کردی؟
گفت: مریم، یک جای خالی بین این شهداست؛ این جای خالی هم جای من است.من هم با خنده گفتم: جای تو؟ شهادت لیاقت می‌خواهد.مثل همیشه خندید و هیچ جوابی نداد.

آخرین مأموریت

جمعه که جنگ ۱۲ روزه شروع شد، خیلی ناراحت بود و گفت: مریم، امیرعلی(سردار حاجی‌زاده) را زدند. چند روز بعد، یکشنبه ۲۶ خرداد، برای مأموریت رفت. در جاده ساری بر اثر برخورد ترکش به سرش به کما رفته بود. ۲۸ خرداد بود که من فهمیدم. یکم تیرماه هم روز آسمانی شدنش بود. پیکرش را در گلستان شهدای اصفهان تشییع کردند و برای خاکسپاری به روستا بردند. همانجا به خاک سپرده شد که خودش گفته بود؛ ورودی گلستان شهدا و جلوی پای همه زائرها. روح‌الله شد هشتمین شهید روستا.

وصیتی که در حرم امام رضا(ع) نوشته شد

روح‌الله ارادت ویژه‌ای به امام رضا(ع) داشت. هر جا کارش گیر می‌کرد، راه می‌افتاد سمت مشهد. کارش را می‌گفت و برمی‌گشت. آخرین سفرمان اسفند ۱۴۰۳ بود. در حرم امام رضا(ع) از یکی از روحانیون خواست که وصیت‌نامه‌اش را بنویسد. نمی‌دانم به او الهام شده بود که شهید می‌شود یا نه… او همیشه از شهادت می‌گفت. وقتی نان می‌پختیم، روح‌الله نان‌ها را به تنور می‌زد و همان‌طور که نان‌ها را به تنور می‌زد، به مادرم می‌گفت: عمه، یک روزی می‌رسد که می‌گویند این گل پرپر از کجا آمده؛ تو بلند بگو از سفر کربلا آمده.

آخرین گفت‌و‌گو؛ برگشتی در کار من نیست

روستا بودیم که برای مأموریت فراخوان شد. باید می‌رفت تهران. گفتم پس ما هم می‌رویم اصفهان. گفت همه از اصفهان دارند می‌روند، چرا برمی‌گردی؟ گفتم نه، دلم نمی‌آید تنها بروی؛ بگذار پیشت باشم.گفت: فکر می‌کنی اگر اتفاقی بیفتد، تو می‌توانی جلوی آن را بگیری؟ دلم تا لحظه آخر همراهش بود. آن شب نتوانست برود. صبح رفت سر کار. تماس گرفت و گفت اگر می‌خواهی بروی سر کار، امیرعلی را هم با خودت ببر. یک موقع اصفهان را می‌زنند، توی خانه می‌ترسد. توی جلسه دوباره زنگ زد و گفت: مریم، نمان اصفهان، برگرد روستا. گفتم تو کجا می‌روی؟ گفت: نمی‌دانم، ولی برگشتی در کار من نیست؛ نمی‌توانم برگردم. ( روایت که به اینجا می‌رسد، مریم برای لحظاتی متوقف می‌شود؛ سکوتی میان جمله‌هایش می‌نشیند و بغضی که دیگر توان ماندن ندارد، خودش را نشان می‌دهد.)

مردم روح‌الله را واسطه حاجت‌هایشان می‌کنند

بعد از شهادت روح‌الله، چند ماهی با بچه‌ها در روستا ماندیم؛ اما با شروع مدرسه بچه‌ها و کار خودم دوباره به اصفهان برگشتیم.همه می‌گویند شما که پارتی دارید، از روح‌الله بخواهید برایتان دعا کند؛ روح‌الله پارتی خوبی است. مردم روستا اعتقاد زیادی به شهید دارند و او را واسطه حاجت‌هایشان می‌کنند. اما من هیچ‌وقت دلم نمی‌آید برای خودم چیزی از شهید بخواهم. همیشه از او می‌خواهم برای بچه‌هایمان دعا کند تا موفق باشند.