به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی آدمها وقتی میروند، خانه فقط از صدای قدمهایشان خالی نمیشود؛ انگار بخشی از نشاط، خنده و حتی هوای خانه را با خود میبرند. جلال از همان آدمها بود؛ مردی که بچهها او را «عمو جلال» صدا میزدند و برای دیدنش ساعتها انتظار میکشیدند؛ مردی که با وجود میگرنهای شدید و روزهایی که بیشترشان با سردرد میگذشت، عصرهای گرم ماه رمضان به کوچه میرفت تا با بچههای همسایه فوتبال بازی کند؛ به امید اینکه هنگام اذان، آنها را سوار ماشین کند و به مسجد ببرد.
شاید راز جلال همین بود؛ اینکه از سادهترین لحظههای زندگی، معنایی بزرگ میساخت. از یک بازی کودکانه، نماز؛ از یک شعر حافظ، شوق یادگیری؛ از یک بستنی و سینما، خاطره «پدرپسری» و از یک ضبط صوت ساده، میراثی برای روزهایی که خودش دیگر در خانه نبود.
حالا همسر و فرزندانش محمد و مهدی ماندهاند و انبوهی از عکسها، صداها، نوشتهها و خاطرات مردی که میخواست تأثیرگذار باشد. مردی که زندگی را برای خودش نمیخواست؛ بلکه آن را فرصتی برای خدمت به دیگران میدانست. جلال رفت؛ اما پیش از رفتن، ردّی از خودش در جان بچهها، در خانه و در کاغذهایی که گاهی پشت برگههای بانکی نوشته بود، به جا گذاشت؛ حتی نوشتهای برای محمد که انگار از آیندهای دور با او حرف میزد: «بابا، در هر جمعی که هستید به یاد من باشید. خدا خودش در قرآن گفته، پس من حتماً هر جایی هستید پیش شما هستم.»
خواننده روایتهای زندگی سردار شهید سید جلالالدین توسلمند از زبان همسرش نرگس تقوی میشویم.
سال ۸۹ با هم عقد کردیم
او دبیر شیمی است و مثل پسرخالهاش جلال، متولد سوق کهگیلویه و بویراحمد است. جلال متولد سال۶۰ بود و او هفت سال کوچکتر. از کودکی با جلال بزرگ شده بود و او را خیلی خوب میشناخت. میدانست بسیار مهربان، خوشاخلاق و صادق است. اصلاً همین اخلاقش را دوست داشت که وقتی جلال از او در تهران خواستگاری کرد جواب مثبت داد.
خانم تقوی از آن دست شیرزنانی است که مقاومت و صبوری را از حضرت زینب(س) آموخته و با دلی آرام و استوار از مردی برایمان میگوید که همه زندگیاش بود.
او میگوید: «وقتی آمد خواستگاری، عضو سپاه بود و فارغالتحصیل رشته برق دانشگاه امامحسین(ع) تهران. در مرکز تحقیقات تهران کار میکرد. من هم دانشجوی دانشگاه تهران بودم. سال ۸۹ عقد کردیم.»
ولایت برایش مهمترین و اصلیترین چیز بود
همیشه صحبتهایش بنیادی بود. به جای اینکه از خانه و ماشین بگوید، میگفت به نظر شما انسان از مال دنیا چقدر باید داشته باشد؟ به نظر من همینقدر که با آن دارایی بتواند خدا را عبادت کند کافی است.
ولایت برایش اولین و مهمترین چیز بود. میگفت با ولایت میتوان مسیر را تا آخر درست رفت. در وصیتنامه صوتیاش هم که برایمان به یادگار گذاشته، از ولایت گفته و اینکه تنها با ولایت میتوان مسیر را بهدرستی طی کرد. هرجا به مشکلی برمیخوردیم، حتی در مشکلات و تصمیمگیریهای کوچک، میگفت که ولایت یعنی اینکه الان بپرسیم اگر حضرت آقا بود در این باره چهکار میکرد؟
وقتی از تعویض تلویزیون قدیمی و یا پردهای که گوشهاش پاره شده بود صحبت میکردم، میگفت که بیا همان سؤال همیشگی را بپرسیم؛ اگر حضرت آقا بود تلویزیون و پردهای را که هنوز کار میدهد عوض میکرد؟ و من در تمام این صحبتها ولایتداری و الگوگرفتن از ولی را در زندگی ایشان میدیدم.
استاد شگفتانهها بود
مادیات نه برای من مهم بود و نه برای جلال. وقتی برای خرید عقد رفتیم، به غیر از خرید حلقه، طلای دیگری نخریدیم. مادر جلال، خالهام، گفت نمیشود. جلال هم از اصفهان دستبندی خرید و برایم آورد.
چندسال پیش موقع گرفتن وضو در سرویس بهداشتی فروشگاه دستبندم را جا گذاشتم. ناراحت بودم. یادگاری ازدواجمان بود. وقتی به جلال گفتم، مثل اینکه یک بيسکویيت جا گذاشته باشم، هیچ استرسی به خودش راه نداد و گفت حالا میروم ببینم پیدا میشود یا نه.
وقتی برگشت گفت در سرویس بهداشتی نبود. چندماه بعد، سالگرد ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) وقتی آمدم پتو را جمع کنم دستبند از لای پتو افتاد. استاد شگفتانهکردن بود. خیلی خوشحال شدم. گفت: «دستبند توی سرویس نبود. آن را داده بودند به قسمت امانت فروشگاه. من قسمت آخرش را به دو دلیل به تو نگفتم؛ یکی اینکه مال دنیا برایت مهم نباشد و به آن وابسته نباشی و یکی هم اینکه حالا خیلی بیشتر خوشحال شدی.»
حداقلهای زندگی را داشتیم؛ ولی بیشترش را نه او میخواست و نه من. بیشتر توانش را گذاشته بود در کار خیر. سعی میکرد در حد بضاعت به دیگران کمک کند. حقوق خودش حدود ۲۰ میلیون بود و حقوق من نهایتش ۱۷میلیون. از اول مهر پولهایش را جمع میکرد تا بتواند عید به بچههای کار و فقیر عیدی بدهد. پارسال عید، حدود
۶۰ میلیون عیدی داد؛ از بچههای کار گرفته تا فامیل و آشنا. خیلی دوست داشت دیگران را خوشحال کند.
بسیار سادهزیست بود
بسیار سادهزیست بود و همیشه دلش میخواست سبک زندگیاش اسلامی باشد. هیچوقت مبل نخریدیم. میگفت خرید مبل سبک زندگیمان را تغییر میدهد. دوران مجردی روی موکت زندگی میکرد و ادویههایش را توی شیشههای مربا ریخته بود؛ ولی آنقدر منزلش تمیز، مرتب و باصفا بود که هر کسی به خانهاش میآمد آنجا را دوست داشت.
همه بچهها دوستش داشتند
اهل تماشای تلویزیون بود. میگفت با دیدن فیلمهای غربی میتوان به طرز تفکرشان پیبرد. اینکه چطور میخواهند روی جوانهای ما اثر بگذارند. خودش هم ارتباط خیلی خوبی با جوانهای فامیل و همسایهها داشت. آنها را میشناخت و ارتباطی صمیمی بینشان بود. مرتب سراغش را میگرفتند و منتظر بودند آنها را برای مسابقه فوتبال ببرد. دیسک کمر داشت؛ به عشق اینکه بهتر شود و بتواند با بچهها فوتبال بازی کند میرفت استخر. بازی آخرش با بچههای محل، آخرین سهشنبه، بعد از ماهها بود.محمد، اولین پسرمان، بعد از سقط چند فرزند سال ۹۷ به دنیا آمد. خیلی دوستش داشت. میگفت فکر نمیکردم یک انسان را اینقدر دوست داشته باشم. جلال اهل شعر بود. وقتی محمد به دنیا آمد برایش سروده بود:
وه چــــه بهـــــار در بــهـــار، آمـــده هـــــر طـــــرف نــگــــار
برده ز عاشقان به کف، عقل و دل و صبر و قرار
جـانب ما محمد و هدیه مشــکســای حــــق
وان دگـر اســب بهمــــن و روح خـــدا بـــر آن ســـوار
پسر دوممان مهدی هم شهریور ۱۴۰۳ به دنیا آمد. برای او نوشت:
اقتدا کرد به مولاش چه سخت آمد و دیر
تـــا به تلخـــی فراقــــش برسانـــــد به نظیــــر
مـــا به درویشـــی مهـــدی بنهادیمش نـام
او ســـــر بنــــدگـــی آورد همیـــــن حــــالا زیـــــر
رابطه جلال با بچهها خیلی خوب بود و همه بچهها دوستش داشتند. یکی از چیزهایی که بعد از شهادتش من را خیلی ناراحت میکند همین است. جلالی که اینقدر با جوانها وقت میگذاشت، حالا برای کسانی که بیشتر از همه دوستشان داشت دیگر نیست؛ به خصوص مهدی که حتی نمیداند بابایش چه کسی بود! البته شاید از این به بعد بیشتر از بقیه کنارشان باشد.
کارتنی در خانه داشتیم به نام
«کلبه جوایز»
به خاطر میگرن، 70درصد روزهای زندگیاش سردرد داشت؛ ولی هیچکس متوجه نمیشد. با همان شرایط میرفت و با بچهها فوتبال میکرد؛ به عشق اینکه اذان مغرب آنها را به مسجد ببرد. بچه همسایه میآمد و ساعتها منتظرش میماند تا عمو جلال بیاید و با او بازی کند. در خانه کارتنی بزرگ داشتیم که اسمش را «کلبه جوایز» گذاشته بودیم.
هروقت میرفت برای بچهها چیزی بخرید، چند تا اسباببازی هم برای کلبه جوایز میخرید. برای بچهها مسابقه میگذاشت و جایزه میداد؛ از حفظ قرآن گرفته تا شعر حافظ.
برنامه پدرپسری برای خودش بود و محمد
برای محمد برنامه پدرپسری گذاشته بود؛ یک روز در هفته با هم بیرون میرفتند و وقتش فقط برای محمد بود. توی خانه هم بهترین تفریح محمد تماشای تلویزیون با پدرش بود. جلال کلاس آموزش نی رفته بود. وقتی از در میآمد تو، بچهها کلی ذوق میکردند. مهدی نی را میآورد و جلال همانجا توی راهرو مینشست و برایشان نی میزد. وقتی به خانه میآمد با خودش شادی و نشاط میآورد. وقتی سرکار یا مأموریت بود، محمد میگفت خانه سوتوکور شده. همه نشاط خانه با وجود جلال معنا پیدا میکرد.
صداهایی از زندگی که حالا خاطره شدهاند
هرچند وقت یکبار خاطراتش را مینوشت. وقتی هم که فرصت نمیکرد، خاطرات محمد و مهدی را تیتروار با تیترهای جذاب مینوشت و بعد سر فرصت آنها را کامل میکرد. حالا کلی تیتر تاریخزده دارد که فرصت نکرد کاملشان کند.
یکی از کارهای جالب جلال این بود که بعضی وقتها ضبط گوشی را روشن و مستندی از زندگی روزمره را ضبط میکرد. توضیح میداد که الان در خانه چه خبر است. محمد و بقیه در حال چه کاری هستند؛ پانزده بیست دقیقههایی که الان وقتی گوش میدهم من را به آن روزها و خاطرات میبرد.
خیلی دوست داشت مهمانی بدهد، حتی با یک افطاری ساده
پنجشنبه آخری که از سر کار برگشت، محمد خانه را به هم ریخته بود. کمی ناراحت شد که چرا محمد به نظم توجه نمیکند. برای دعای کمیل رفت. من و محمد با هم شروع کردیم به تمیزکردن خانه. میدانستیم کوچکترین جرقهای باعث میشود جلال روزمان را تبدیل به یک روز بهیادماندنی کند. وقتی برگشت، خیلی خوشحال شد و گفت بیایید یک دورهمی ساده برگزار کنیم.
از اول ماه رمضان دلش میخواست مهمان دعوت کند. خیلی دوست داشت مهمانی بدهد؛ حتی با یک افطاری ساده. من از روز سوم ماه رمضان پیگیری کردم برای دعوت مهمانها و بالاخره برای روز جمعه، هشتم اسفند هماهنگ شد. تا ساعت ۱۲ شب مهمان داشتیم و صبح با خستگی زیاد رفت سرکار. ساعت ۹ صبح برای کاری اولین تماسمان را گرفتم و ساعت 9:40 وقتی اتفاق تهران را شنیدم، تماس دوم را. با نیشخند گفت، باز هم وسط مذاکرات!
آخرین تماسمان ساعت ۳ عصر بود. وسط صحبت تماس قطع شد. گفتم شاید جلسه است. دیگر تماس نگرفتم. قرار نبود برای افطار بیاید؛ ولی نمیدانم افطارش را خورده بود یا نه که برای سرکشی به بچههای پادگان رفته و همان لحظه موشکی به پادگان خورده بود.
قرار بود صبح برگردد. هرچه تماس میگرفتم بیفایده بود. محمد از دیروز که تماس قطع شد، دلش شور میزد. آخر شب به منزل دوستم سری زدیم؛ تا اینکه صبح به خانوادهها خبر داده بودند و با آمدنشان فهمیدیم که جلال دیگر برنمیگردد.
وقتی آدم بابایی مثل جلال دارد، دیگر چه میخواهد؟
سال ۱۴۰۱ یکی از همسایههایمان شهید شد. محمد برای پسرش خیلی ناراحت و نگران بود و مرتب گریه میکرد. آن زمان جلال خیلی با محمد صحبت کرد. برایش توضیح داد شهادت همان عاقبتبهخیری است که برای هم میخواهیم. الان محمد روزهایی خیلی دلتنگ بابا میشود؛ ولی حرفهای جلال باعث شده که خیلی آرامتر باشد. این را از جواب سؤالش فهمیدم. وقتی پرسیدم دوست داری به جای کدام یک از پسران فامیل باشی؟ محمد گفت: «فقط خودم؛ وقتی آدم بابایی مثل جلال دارد، آن هم بابای شهید، دیگر واقعاً چه میخواهد؟»
دوست داشت مرگش با شهادت باشد؛ ولی میگفت آدم باید بماند و کار کند و بعد شهید شود. میگفت میخواهم تأثیرگذار باشم.



