به گزارش اصفهان زیبا؛ بچه جنوبشهر بود. در خانوادهای که پدر و مادرش عشق و محبت ویژهای به ائمه داشتند، به دنیا آمد. پدرش کارگری میکرد و مادرش قالیبافی. با اینکه درآمد آنچنانی نداشتند، جلسههای روضهخوانی ماهانه خانه آنها یک بار هم تعطیل نشد.
به سن مدرسه رفتن نرسیده بود، اما در مغازه کفاشی کار میکرد. وقت مدرسهرفتنش که شد، نصف روز درس میخواند و نصف روز میرفت سر کار. 15-16 سال بیشتر نداشت، با مشورتی که انجام داد ،قرار بر این شد که تحصیل را در رشته علوم دینی ادامه دهد.
سال اول طلبگی در اصفهان بود و بعد رفت قم. شش سال از آموزشهای حوزه بهرهمند شد و سپس تصمیم گرفت که در حوزه ارشاد و هدایت مردم مناطق محروم فعالیت کند. همین، سبب خوبی شد تا یاسوج و کهگیلویه و بویراحمد را برای این کار انتخاب کند. انقلاب که پیروز شد، به عضویت شورای فرماندهی سپاه یاسوج درآمد تا فعالیتهایش حالوهوای جدیتری به خود بگیرد.
در شرایط حساس انقلاب حدود دو سال از حوزه و درس دور شد. تصمیم گرفت مسئولیتش را به یکی از دوستانش واگذار کند و برای جبران آن دو سال به حوزه برگردد. چند ماه میشد به حوزه برگشته بود که حرکتهای ضد انقلابی در کردستان و بعضی از مناطق کشور آغاز شد.
خیلی نتوانست بماند. رفت کردستان. یک سال تمام با تعدادی از دوستانش برای برملاکردن چهره ضد انقلاب تلاش کرد. هم مبارزه میکرد، هم کار تبلیغ و ترویج احکام اسلام.
جنگ تحمیلی که شروع شد، با عدهای از بچههای همرزم از کردستان راهی جنوب شد. حال غریبی داشت؛ درحالیکه سلاح بر دوش حمل میکرد، کار تبلیغ و تقویت روحیه بچههای رزمنده را هم برعهده گرفت. مجلس سخنرانی و جلسههای دعا برگزار میکرد.
به خواست خدا در عملیات شکست محاصره آبادان و طریقالقدس با سمت فرمانده گردان انجام وظیفه کرد. در هر دو عملیات به شدت مجروح شد؛ اما مداوای اولیه که انجام میشد و هنوز حال مصطفی کامل خوب نشده بود، دوباره برمیگشت جبهه.
خاطراتش با حسن باقری در چزابه برایش فراموشنشدنی بود؛ روزهایی که هر ساعتش برای مصطفی بهیادماندنی بود. عملیات فتحالمبین و حضورش در کنار حسین خرازی که فرماندهی تیپ امام حسین(ع) بود نیز از روزهای خوب زندگیاش بود.
درهمین عملیات بود که مجروح شد و از ناحیه دست بهشدت آسیب دید. با اینکه دستش در گچ بود، طاقت ماندن نداشت. وقتی برگشت جبهه، به عملیات بیتالمقدس اعزام شد.
بعد از عملیات بیتالمقدس در عملیات رمضان حضور پیدا کرد. فرماندهی قرارگاه فتح سپاه را به عهدهاش گذاشتند. باید چند یگان رزمی سپاه را اداره میکرد.
خیلی دوست داشت اگر روزی ازدواج کرد، خطبه عقدشان توسط حضرت امام (ره) قرائت شود که این اتفاق خوب به لطف خدا رخ داد. سه روز بعد از ازدواج برگشت جبهه.
دو هفتهای از ازدواجش میگذشت. عملیات والفجر2 بود. در همین عملیات بود که شهادت نصیب و روزیاش شد. از مرداد سال 62، 15 روز میگذشت. هوا هم حسابی گرم بود. منطقه حاج عمران، پیکر مصطفی همانجا روی زمین ماند و روح مطهرش رفت تا آسمان…!



