اسمش گشتاسب نبود؛ همه این را میدانستند. اینقدر اینور و آنور از شاهنامه گفته بود و دوست داشت گشتاسب صدایش کنند که هیچکس اسم اصلیاش را نمیدانست. در مجالسش، بچهها را راه نمیدادند. یک روز سینه سپر کردم و با آب دهان دستی روی سبیلهایم کشیدم تا پررنگتر شوند. هرچه گفتم من بیست سالم است، بچه نیستم، نگذاشتند بروم داخل. مجلس تاریک و صدای شیون بلند شده بود. از بالای دیوار چند بار بالاوپایین پریدم. کارش حرف نداشت. شنیده بودم کریم، پسر همسایه، با گشتاسب و دارودستهاش بفهمینفهمی آشناست. یک روز پاپیچش شدم حالا که نزدیک شب یلداست، دست ما را بگیرد و ببرد نمایش گشتاسب را ببینیم. هفت روز مانده به یلدا، به ترتیب هفت خان را نقل میکرد. توی تماشاچیها جای سوزنانداختن نبود. کریم هرشب میرفت و هرشب میگفت که نمیشود و حرفش آنقدر که ما فکر میکنیم، نفوذ ندارد. آنقدر صبح تا شب پیله شدم که دست آخر قبول کرد. گفت که شب یلدا جمعیت زیاد است و بگیر و ببندها کمتر؛ لابهلای جمعیت میشود داخل شد. اگر هم نشد، خودش کاری میکند. گل از گلم شکفت و تا یلدا هرشب از لب دیوار چندبار اجرایش را دیدم. مامان نمیگذاشت بروم. میگفت: «کدام احمقی شب چله خانهاش را ول میکند و پلاس میشود توی کوچه؟» گفتم: «کجای کاری که احمقها فراوانند.» یک گل هندوانه گذاشتم گوشه لپم و زدم بیرون. کریم راست میگفت که حسابی شلوغ است. راه برای رفتن نبود. توی این فکر بودم که چطور خودم را لای جمعیت بچپانم. دست و پایم را فشار دادم بین چند نفر و سعی کردم خیلی آرام از بینشان بروم داخل. نمیشد! مردها هیکلی بودند و من ترکهای. کمکم نفسم بالا نمیآمد! حتما آنها هم متوجه این نمیشدند که یک نفر زیر دستوپایشان در حال لهشدن است. در این فکر بودم که جلو بروم یا عقب که کریم دستم را از میان جمعیت کشید و بیرونم آورد. حتی اگر قرار نبود برویم تماشای نمایش، یکبار جانم را نجات داده بود. با کریم خیلی راحت از در پشتی خانه داخل رفتیم. نه کسی هل داد و نه امکان خفگی بود. دوزانو نشستیم پای سکو. گرداگرد سکو همه نشسته بودند. شب آخر بود؛ نبرد رستم و دیو سپید. کریم پرسید: «میدونی که امشب نقل چیه؟» گفتم: «پس چی؟! امشب شب دیو سپیده!» گفت: «کتابمتاب زیاد میخونی؟» تابهحال جز چند صفحه از مجلههای دکهای که در کوچه بود، چیز دیگری نخوانده بودم. گفتم: «آره! تازهشم! دیگه اینکه سؤال نداره! کل شهر میدونن شب چله نوبت نقل دیو سپیده!» داشت ماجرای شبهای پیش را میگفت که گشتاسب از در حیاط آمد تو. در را پشت جمعیتی که تازه میخواستند وارد شوند، بستند و همه روی پا بلند شدند. گشتاسب را تاحالا از آن نزدیکی ندیده بودم. از پشت دیوار یکجور دیگر بود. حالا تقریبا نزدیک سکو بودیم؛ اما آنقدر جمعیت زیاد بود که معلوم نمیشد دوتا نوجوان بین آنهاست. کلهاش تاس بود، تاس و براق. چیزی مثل عبا روی دوشش داشت و یک کلاه ضخیم که نه مثل کلاه شاپو بود و نه مثل هیچ کلاه دیگری روی سرش. یک عصای بلند هم داشت که طولش تا شقیقهاش میرسید. به سکو که رسید، مردم دوباره روی دو زانو نشستند؛ ساکت ساکت! جمعیتی که تا یک دقیقه پیش با هم حرف میزدند و پخشوپلا نشسته بودند، حالا خیلی تمیز و منظم توی صف نشسته بودند و نگاههایشان به صحنه خیره بود. گشتاسب برنامه داشت؛ همانی که قبلا دیده بودم. پرسوزوگداز بود و محشر، اشک همه را درمیآورد. بعدا کریم گفت که آن شب مثل ندیدبدیدها با دهان باز به صحنه زل زده بودم. چرا مثلشان؟ واقعا ندیدبدید بودم! حالا باید نهایت استفاده را میکردم. هیبتش کل صحنه را گرفته بود. بیحرف اضافه کلاهش را از سرش برداشت و گذاشت گوشه سکو روی زمین. دستی دورتادور کله تاسش کشید و بلند فریاد زد: بسمالله الرحمن الرحیم! در دلم قندآب شد. نمایش شروع شده بود و من روبهروی صحنه نشسته بودم. گشتاسب عصا را به دست دیگرش داد و بلندتر از همیشه با لحن مخصوص به خودش خواند: «دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر، کز دیو و دم ملولم و انسانم آرزوست…» نقل از آنجا ادامه یافت که رستم با پهلوان اولاد به راه افتاد. وقتی به هفت کوه رسید و نزدیک غار شد و در اطراف لشکر دیوان را دید به اولاد گفت: «تابهحال هرچه به من گفتهای درست بوده است؛ پس حالا هم راه را به من نشان بده و از رازهای آن مرا باخبر کن.»
روی همه کلماتش تشدید داشت انگار. پرقدرت و کشدار تعریف میکرد. حواسش حسابی به صحنه بود؛ به نور و صدا و همه چیز. از این سمت سکو میرفت آن سمت و نگاهش به سمت همه بود. دستهایش به هم میخورد و بعضی از جملاتش را با آهنگ خاصی ادا میکرد! همان آهنگ نقالها، که صدایشان میپیچد و جملهها کش میآید و خلاصه یکجور سخنرانیای که فقط مخصوص خودشان است و بس! مردم چای میگرفتند. یکییکی میخوردند و در گیرودار داستان، سعی میکردند حساب تعداد استکانهایی که خوردهاند، از دستشان در نرود. خوب کاسبیای بود. اسمالقهوهچی آخر سر دخلش را میگذاشت جلوی در و هرکس به تعداد استکانهایی که خورده بود، پول میانداخت توی دخل فلزی. اولاد گفت: «وقتی آفتاب گرم شود، دیو به خواب میرود؛ پس باید صبر کنی تا بتوانی پیروز شوی.» رستم صبر کرد و پس از آن از آنجا به سوی دیو سپید رفت.
گشتاسب آرامآرام دور سکو راه میرفت و عصایش را طوری دنبال خودش میکشید که صدای کشیدهشدنش به زمین بلند شود. دور خودش دایرهای کشید. انگار حواسهایمان بیشتر جمع شد. گشتاسب برای خودش میدان نبرد کشیده بود؛ برای خودش و رستم.
«غار تاریک بود. وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد، دیو سپید را دید که چون کوهی خوابیده بود. رستم نعرهای کشید و دیو را بیدار کرد. دیو سنگ آسیاب را برداشت و به طرف رستم رفت. رستم با تیغ یک دست و یک پای دیو را برید و با او گلاویز شد.» جمعیت بهتزده به گشتاسب خیره شده بود. عرق از سروصورتش میریخت. عصایش انگار دیو سپید بود و دستهایش مثل رستم دیو را چسبیده بود.
«بزد دست و برداشتش نره شیر
به گردن برآورد و افگند زیر
فرو برد خنجر دلش بردرید
جگرش از تن تیره بیرون کشید
سرانجام رستم چنگ زد و دیو را از گردن بلند کرد و بر زمین کوفت و او را از پای درآورد. دیوانی که آنجا بودند همگی فرار کردند. رستم سر و تن شست و به نیایش پروردگار پرداخت؛ سپس همراه اولاد بهسوی کاووس حرکت کردند. کاووس باخبر شد رستم بازگشته است، پس شاد شد و بر او آفرین گفت.»
گشتاسب پشت سر هم از شاهنامه شعر میخواند. میگفتند شاهنامه آخرش خوش است. لابد همین بود.
«برو آفرین کرد کاووسشاه
که بیتو مبادا نگین و کلاه
بر آن مام کاو چون تو فرزند زاد
نشاید جز از آفرین کرد یاد»
آخرش گشتاسب شاه بود و رستم
را تحسین میکرد. نقل شب با همین بیت تمام شد. مردم هنوز ساکت بودند. گمان میکردند ادامه دارد؛ شاید هم دلشان نمیخواست تمام شود؛ من هم همینطور. یکجورهایی دلم میخواست بپرم بالای سکو و گشتاسب را بغل کنم. مردم کف زدند. از کوچه هم صدای کف میآمد. حتما همانهایی بودند که مثل من از دیوار سرک میکشیدند. حالا من هم باید نقل دیو سپید را میگفتم. مردم سیاه پوشیده و نشسته بودند به امید همین نمایش! به یاد گشتاسب و نقلهایش که نصفهکاره مانده و شششبه تمام شده بود! شاهنامه باید آخرش خوش میشد. من باید آخر خوشش را برای جمعیت نقل میکردم. لباس گشتاسب را روی دوشم صاف کرده و دستم را دور عصا حلقه کردم. من همهیکل آن روزهای او شده بودم. این آخری هیبت او رنجورتر از این حرفها شده بود… مردم سکوت کرده بودند. به پسرک جوانی که چای تعارف میکرد، اشاره کردم. دخل فلزی را جمع کرد و برد. فهمید که منظورم چیست. بسمالله گفتم و شروع کردم: «دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست…. .»
هفتخان شاهنامهخوانی
پلههای سکو زیاد بود. آنها را دوتا یکی بالا رفتم. جمعیت بیشتر از انتظارم بود. همه لباس سیاه پوشیده و بیخ تا بیخ حیاط نشسته بودند. باورم نمیشد این همه آدم مغز زمستان لباس سیاه بپوشند و بیایند. به غلغله جمعیت که نگاه کردم، پرت شدم به آن روزها. هیچ وقت از یاد نمیبرمشان؛ بخواهم هم نـمــیتــوانــم. بــهــش مــیگفتنــد گشتاسب.
-
اصفهان زیبا
اصفهان زیبا



