پلههای سکو زیاد بود. آنها را دوتا یکی بالا رفتم. جمعیت بیشتر از انتظارم بود. همه لباس سیاه پوشیده و بیخ تا بیخ حیاط نشسته بودند. باورم نمیشد این همه آدم مغز زمستان لباس سیاه بپوشند و بیایند. به غلغله جمعیت که نگاه کردم، پرت شدم به آن روزها. هیچ وقت از یاد نمیبرمشان؛ بخواهم هم نـمــیتــوانــم. بــهــش مــیگفتنــد گشتاسب.
هوای داغ توی صورتم میخورد و چشمهایم به دنبال باد خنک از این شاخه به آن شاخه میپرد. جای همیشگیام، کنار پنجره، نشستهام و به گلهای شیپوری باغچه زل زدهام. از آنها خیلی دورم و دستم بهشان نمیرسد. شاید هفتهای یکبار بتوانم تماشایشان کنم؛ آنهم از پشت میلههای سبزرنگ. گلها من را یاد شیپورهای واقعی میاندازند. توی تلویزیون دیدهام که مردها چطور با لباسهای نظامی، مرتب میایستند و شیپور میزنند. گروه شیپورزنان آنقدر با هم متحدند که انگار یک نفر هستند. من هم خیلی دوست دارم در یک گروه باشم و با آنها همشکل شوم.
روزی شخصی نزد حکیمی رفت. حکیم در حال مطالعه بود. بهمحض ورود شخص، کتاب را بست و روبه شخص گفت: درود بر تو. شخص که گویا از خانواده نیاموخته بود که ابتدای امر سلامی کند، بدون مقدمه گفت: حکیم! عرضی دارم. حکیم گفت عرضت را بگو. شخص عرضش را گفت. سپس حکیم گفت: دیگر بگو. شخص اوقاتتلخی کرد که: ایبابا! حکیم وقت گیر آوردیها! موضوع چیز دیگری ست! این لطیفههایت هم خیلی وقت است قدیمی شده. حکیم خنده به دهانش خشک شد و گفت: نگذاشتی لطیفهمان را درست تعریف کنیم، اما بههرحال… بگو ببینیم مرگت؛ ببخشید، امرت چیست؟
کتاب گفتوگوی جادوگر بزرگ با ملکه جزیره رنگها نوشته جمشید خانیان است. چهارچوب تازه، چیدن درست و دقیق واژهها، شخصیتها و فضاها در کنار طرح موضوعی خاص و رازآلود، احترام به دریافتها و کشفهای مخاطب و استفاده از تکنیــــکهای جدید در بخش نوجوان، سبب شد تا این اثر در کلاس داستاننویسی «مؤسسه فرهنگی هنری سرزمین قصههای کهن» به نقد گذاشته شود. جمشید خانیان، نویسنده حامی کودک و نوجوان نیز بعد از خواندن گفتوگوی نوجوانها برای آنها چندخطی نوشتند. در ادامه گفتوگوی بچهها درباره کتاب گفتوگوی جادوگر بزرگ با ملکه جزیره رنگها را میخوانید.