به گزارش اصفهان زیبا؛ خبر «وعده صادق ۲» که رسید سریع زنگ زدم پدرم. لب مرز شلمچه بود. میگویم: «زدند، موشک زدند، از اصفهان هم زدند. الان شبکه خبر زنده تلآویو را نشان میدهد، اونجا چه خبر؟» پدرم میگوید: «از اینجا که موشک نمیزنن، موشکها همون طرفهاست. اونجاها کوه هست.» میگویم: «پس خیالتان راحت، بخوان جواب هم بدن کاری به اونور ندارن. اینجاها رو که موشکزدن، میزنن» و میخندم و ادامه میدهم: «اینجا هم که خونه ما جفت مقر سپاه، باید بیایم آبادان.» پدرم با خنده میگوید: «آبادان هم که خونمون چند قدمی پالایشگاه…». صبح روز شنبه پنجمین روز آبان ۱۴۰۳، انگار در آغوش مادر بیدار شدم. آرام بودم و چشم خمار. همان اول صبح زنگ زدم همکارم آبادان برای یک کار اداری که خبر داد یک پاسگاه کوچک را زدهاند؛ اما پدافند فعال بوده. سریع زنگ زدم به پدر. با خنده گفت: «چهمیدونم چی شد! بیدار شده بودیم برای نماز صبح که صدا اومد.
گفتیم حتما گربههان رو پلیتهای سقف پارکینگ بالا و پایین میپرن. برای بار دوم که صدا اومد، مادرت گفت مرد، گربه چیه؟ صدای رعدوبرقه. اومدیم توی حیاط و دیدیم آسمون ابریه. گفتیم ولی عجب رعدوبرقی بودها! تا اینکه خواهرت زنگ زد و گفت زدن.» دلتنگ خواهرم میشوم. دلتنگ تمام خانواده و خاطراتم. چندماهه بودم که مادرم بغلم میکند و دست خواهر دوسالهام را میگیرد و به آبادان میآید؛ پیش بابا. بابا مرد جنگ بود و هست و با تمام وجودش دفاع میکرد و میکند از خاک، وطن، ناموس، اسلام و… . بابا سرباز خمینی است و گوش به فرمان رهبری. از همان کودکی با صدای غرش هواپیماهای جنگی و توپ و خمپاره آشنا شدم. موقع حمله جنگندههای عراقی مادر سراسیمه من و خواهرم را در آغوش میگرفت و من با خیال راحت در آغوش گرم مادر شیره جانش را میمکیدم. دورانهای سختی و خوشی فرقی نمیکرد؛ ما در کنار هم بودیم و حالا به حکم تقدیر از هم جدا شدهایم. در همین فکرها بودم که خواهرم زنگ زد.هردو میخندیم. میگویم: «ها! دوباره که جنگزده شدید!
از اینطرف موشک زدن؛ ولی باز زورشون به آبادان رسید.» خواهرم میگوید: «چه کار کنیم دیگه! ما اینجا بیداریم و وایسادیم از خاک وطن دفاع میکنیم.»گفتم: «آره؛ آفرین ! شنیدم صبح زود بیدار بودی زنگ زدی ماماناینا.» میگوید:«آره؛ زنگ زدم بگم لباس درست و حسابی بپوشن یه وقت یه چیزی شد، لباسهاشون مرتب باشه.» درحال خنده میگویم: «نتانیاهو موشک زده بعد خودش فرار کرده تو پناهگاه! آمریکا هم گفته ما خبر داشتیم، کاری نمیتونستیم بکنیم؛ ولی مشارکت هم نکردیم.» خواهرم میخندد و میگوید: «حالا خوبه این دفعه خبر داشت. قبلا که میگفت کلا از چیزی خبر نداره!» صدای خواهر زادهام میآید. میپرسم: «امیرعباس چیکار میکنه؟»خواهرم میگوید: «هیچ، اینم بلند شده هلیکوپترش رو هوا کرده و داره تلاش میکنه کنترلش کنه. هی هم غر میزنه میگه من اینو نمیخوام؛ من پهپاد میخوام…!» لبخند میزنم.
با خود میگویم شجاعت و قهرمانپروری میراث جاودانه این سرزمین است. دیروز آرش کمانش را از دستان حسن طهرانی مقدم و قاسم سلیمانی و عباس نیلفروشان و… رها کرد و امروز از دستان سلحشوران پدافند هوایی همچون حمزه جهاندیده، محمدمهدی شاهرخیفر، سجاد منصوری، مهدی نقوی و فردا از دستان امیرعباسها و… . خیالم راحت است که وعده الهی حق است. وقتی خدا بخواهد موسی زنده میماند، عیسی به دنیا میآید و محمد برگزیده میشود.




