این است مرام راننده کامیون‌ها؟

این پول، ارزش دارد؟

نامَرد؛ همین! چاره‌ای جز این نیست که بی‌سلام شروع کنم نامه را. حیف اسم آن‌ بالاسری که بیاید اول نامه‌ای که باید به تو نوشته شود. حیف! حیف این کاغذ و قلمی که صرف نوشتن به تو می‌شود.

تاریخ انتشار: 15:06 - چهارشنبه 28 خرداد 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
این پول، ارزش دارد؟

به گزارش اصفهان زیبا؛ نامَرد؛ همین! چاره‌ای جز این نیست که بی‌سلام شروع کنم نامه را. حیف اسم آن‌ بالاسری که بیاید اول نامه‌ای که باید به تو نوشته شود. حیف! حیف این کاغذ و قلمی که صرف نوشتن به تو می‌شود.

می‌دانی آنچه درباره تو در این کشور همه‌گیر شده چیست؟ می‌دانی چه صدایت می‌کنند؟ خائن! وطن‌فروش! آرزو می‌کنم در خواب هم نبینم که بر پیشانی‌ام نوشته شود «او وطنش را به پول فروخت.»

نیاید آن روز. عزراییل قبض روحم کند؛ قبل از اینکه این‌چنین روسیاه شوم.

خداوکیلی اگر نامه به دستت رسید به این سؤالی که می‌خواهم از تو بپرسم فکر کن. تو وطنت را فروختی. درست؟! آن‌قدر پول داری که توی جیب‌هایت جا نمی‌شود. درست؟! بعدش چه؟! کجا را می‌خواهی بخری؟!

تو که داری فرش‌های زیر پایت را آتش می‌زنی.

می‌خواهی در ویرانه‌ها زندگی کنی؟! با کِه می‌خواهی زندگی کنی؟! هیچ‌کس؟!

پول می‌گیری که خانه‌ دختربچه‌ای را که تازه زبان ‌باز کرده و قند توی دل مادرش آب می‌کند، ویران کنی؟! که چه بشود؟! دَمی پرپول نفس بکشی؟! اگر وجدانت را سربه‌نیست نکرده باشی، باید بیخ گلویت را بگیرد و بگوید «ارزشش را دارد؟»

ریزپرنده این‌ور و آن‌ور ببری که پدری را بی‌پسر کنی؟ پسری که تازه تاتی‌تاتی کردن یاد گرفته و دو‌سه‌قدمی مانده به آغوش پدر، خندان، خودش را رها می‌کند.

این است مرام راننده کامیون‌ها؟ نه! این معرفت راننده کامیون‌ها نیست. ما راننده کامیون را به آقاتقیِ خوش‌‌رکاب می‌شناسیم. خوش‌غیرت بود آقاتقی.

به قیداری که در داستان‌ها خوانده‌ایم، می‌شناسیم؛ بامرام، لوتی‌مسلک و جوان‌مرد.

قیدارِ گاراج‌دار اگر این روزها را می‌دید، نمی‌گذاشت لاستیک جلویی کامیونت به گاراج وارد شود. تف می‌انداخت روی صورتت و داد می‌کشید سرت که «آبروی مردها را برده‌ای نمک‌به‌حرام.»

و کسی چه می‌داند، شاید آن بی‌زبانی که تو فرمانش را به دست گرفته‌ای هم بوی گَندِ لجنی که از روح پست تو توی کابینش پیچده بیزار است. شاید در دل می‌گوید:

«آن خدابیامرزی که اولین‌بار سوییچ را به گلوی من انداخت و استارت زد، با وضو بود. بسم‌الله گفت. مردانگی سرش می‌شد. تو کِه هستی که به هم‌‌شهری‌هایت رحم نمی‌کنی؟! من با همین بارکِش به شلمچه و هویزه و دزفول دارو رسانده‌ام. هشت‌سال از پایتخت، با بارِ کنسرو یاری‌گر رزمنده‌ها بوده‌ام و خاک جاده خورده‌ام. دو قدمی‌ام خمپاره خورده. ردِ تیر و تفنگ روی بارکشِ من هنوز معلوم است. آن‌وقت تو من را به زیر پا انداخته‌ای، ریزپرنده کودک‌کش‌ها را بار می‌زنی که مردم کوچه‌وبازار را به‌ خاک‌وخون بکشی؟! کاش برای همیشه به پِت‌پِت بیفتم و خاموش شوم تا این ننگ حداقل بر پیشانی من نوشته نشود. پیشانیِ من یا حیدر کرار نوشته شده… ای وای بر تو…»

اگر خدایی را می‌پرستی، که بعید می‌دانم، ازش بخواه مردم تو را در سوراخ‌موش‌ها پیدا نکنند. می‌دانی اگر مردم چهره‌ات را بشناسند، زیر دست‌وپا له‌ات می‌کنند؟ تو هم‌وطن‌های ایرانی‌ات را هنوز نشناختی؟

ایرانی، در دفاع از وطن همیشه ایرانی است. ایرانی چشم‌های آن‌کسی که بخواهد این وطن را به هر بهایی بفروشد، از کاسه درمی‌آورد.

این را همیشه آویزه‌ گوش‌ات داشته باش: زن‌ومرد این سرزمین می‌میرد، ولی وطن‌ نمی‌فروشد. مطمئنی ایرانی هستی؟! کاش از مادرت پرس‌وجویی می‌کردی … نظرت چیست؟