سالهاست که برخی از کشاورزان اصفهانی، پس از برداشت برنج اقدام به آتشزدن زمین خود میکنند تا اینگونه دیگر ردی از کاه و کلش باقیمانده از این محصول به جای نماند؛
همه جا هستند؛ هر طرف که رو برگردانی در حال دویدن به این طرف و آن طرف هستند یا گوشهای کز کردهاند و چشم دوختهاند به یک سو.
نیمنگاهی به ساعتمچیاش میاندازد و زیر لب غر میزند: «دوباره دیر شد.
هنوز اولین ماه از فصل پاییز به سر نیامده، اما داستان تکراری و نخنمای همیشگی که پای ثابت فصول سرد در کلانشهر اصفهان است شروع شده است؛ داستانی بیانتها که سالهاست پایانی برای آن تعریف نشده و به سرانجام نمیرسد؛ حتی در سالهایی که به دلیل شیوع کرونا دانشگاهها و مدارس در تعطیلی به سر میبردند و برخی از ادارات نیز به صورت دورکاری فعالیت روزانه خود را انجام میدادند.
آن روز صبح «خزان» که «طالب»ها به «مکتب» هجوم بردند، «هدیه» و همکلاسیهایش بیخبر از همهجا پشت نیمکتهای درس نشسته بودند. دخترها چشم به دهان معلم دوخته بودند که پای تخته برای آنها از تاریخ افغانستان میگفت و رنج و اندوهی که این سرزمین نفرینشده سالها به چشم خود دیده است. «طالب»ها، اما در یک چشمبرهمزدن دخترها را از مدرسه بیرون و راهی خانه کردند: «آنها فریاد میزدند و میگفتند ازاینجا بروید بیرون. ترسیده بودیم و خیلی زود ازآنجا فرار کردیم.
سالبهسال دریغ از امسال! این گزاره شرححالی از وضعیت این روزهای سد زایندهرود است؛ سازهای عظیم و غولپیکر که بیش از پنجاه سال از ساخت آن میگذرد و سالهاست که در شرایط نامطلوبی به سر میبرد و آژیر هشدارش مدتهاست که به صدا درآمده است.
خطهای ممتد نارنجیرنگ از پلهها میگذرند تا خودشان را به پشت در شیشهای در طبقه سوم ساختمانی در کنج حیاط بیمارستان «امید» برسانند.
جملهها محکم و جاندار از دهانش خارج میشوند و فضا را پر میکنند.
آفتاب پاییزی که توی چشم عمود میشود و دستها را سایهبان میکند، صدای عــصــای ســفــیــد «محمود» مــیپــیــچــد لابــهلای شــلــوغــیهــا و قیلوقال ماشینها که برای رفتن شتاب دارند و مکثی در کارشان نیست.