سالهاست که تدریس میکند. تاریخ میداند و نویسنده، محقق و پژوهشگر تاریخ، در خصوص رجال، فرهنگ و تمدن ایران و بهویژه اصفهان است.
وارد امامزاده ابوالعباس محمد (ع) خوراسگان میشوم.
در برخی خانوادهها گاهی بهغیراز پول و مادیات، چیزهای دیگری به ارث میرسند که سینهبهسینه و نسلبهنسل در خانواده باقی میمانند و ارزششان خیلی بیشتر از میراث مادی است.
پس از چند دقیقه که طول خیابان آيتالله خوانساری را طی میکنم، میرسم به در ورودی تکیه آقا حسین خوانساری.
۳۸ سال است از شهادت برادرش میگذرد و خودش نزدیک ۷۲ سال دارد. خیلی از خاطرات برادرش را فراموش کرده است …
در خانوادهای مذهبی بزرگ شد؛ در خانهای که همه دوشنبهها در آن جلسه روضه برپا میشد.
با مادر شهید قرار گذاشتهام تا با ایشان گفتوگویی کنم. نزدیک رسیدن به منزل شهید هستم که قرارمان به خاطر کار پزشکی مادر شهید به هم میخورد.
لهجه شیرین آبادانی دارد و در خانوادهای بزرگ شده که همه پسرانش در جنگ بزرگ شدهاند و اهل ایثارند و شهادت.
در خیابان وحید، ابتدای خیابان رودکی، گنبد متمایز چندوجهی و کرمرنگ امامزاده از دور چشمنوازی میکند.
با او که برای هماهنگی مصاحبه، تماس میگیرم، نفسنفس میزند و صحبت میکند.
وقتی صحبت از برادر شهیدش، اصغر کرمی میشود بهغیراز خوبی و خوشاخلاقی برادر چیزی به یادش نمیآید. میگوید برادرم همه کارهایش خوب بود و من را خیلی دوست داشت.
روز نهم مرداد بود. سال ۱۳۶۶. لباس احرامش را تازه درآورده بود که لباس سفید شهادت بر تن کرد.