از کیسههای آرد گندمی که گوشه «حسینیه هفتاد و دوتن» شهر گز روی هم رفتهاند بالا، تا یک ظرف بزرگ از آرد خمیر شدهای که میگویند همه چیز این خمیر با خمیرهای بیرون فرق دارد و مخصوص است.
روایتی از زنان شهر گز در جن/گ رمضان که میراثدار مادران خود از هشت سال دفاع مقدس بودند
هدی و بشری را چندسالیست که میشناسم. ۱۰ شب اول محرم به همراه مادرشان به مهد هئیت میآمدند برای کمک.
ساعت ۲ و ۴۵دقیقه دوشنبه ۱۸ اسفند؛ اگرچه حمله هوایی به سمت استانداری اصفهان انجام شده بود ولی در اصل حمله به مردم بود.
«مهدی سهرابی» از رزمندگان غیور و دلیرمرد اصفهانی در هوافضای اصفهان در جنگ دوازده روزه است که 27 خرداد ماه امسال توسط موشکهای اسرائیل مجروح و دچار 95 درصد سوختگی میشود.
خبر سنگین بود؛ شهادت حضرت آیتالله خامنهای در هیچ کلمه و جملهای گنجانده نمیشد.
باز شهید آوردند و دوباره مردم آمدند اینبار اما «حماسیتر» از همیشه. میدان بزرگمهر بار دیگر حماسه آفرید اینبار اما در میان «آتش و دود جنگ».
جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچهها گریه میکردند. مثل اینکه آنها هم پریشان بودند.
فرمانده 29 ساله لشکر امامحسین(ع) از روزهای آغازین جنگ تحمیلی، در جبهه جنوب حضور داشت و طلایهدار عملیاتهای موفقیتآمیز آن دوران بود. در اتاق جنگ، «حسین خرازی» جزو اولین امیدها و نوک پیکان حمله محسوب میشد.
هوای گلستان شهدای اصفهان، رنگ دیگری داشت؛ انگار زمان کمی آهستهتر میگذشت و هر قدم، صدای خاطرهای را زنده میکرد. خانوادهها آرام میان ردیفهای سنگقبرها حرکت میکردند و بعد کنار مزار عزیزانشان مینشستند.
جمعه؛ بیست و چهارم بهمن. ساعت هشت صبح. زرینشهر. دانشگاه آزاد اسلامی واحد لنجان. ساختمان شیخ بهایی! قاب عکسش یا یک بغل گل سفید، نشسته روی صندلی، کنار صندلیهای دیگر و جای خالیاش را پُر کرده است.
چشمانش میخندد، صورتش هم، اما دلش نه! چهل و اندی سال است که چشم انتظار است… چشم انتظار یک خبر، چشم انتظار یک دلخوشی عمیق! سالهاست منتظر یک زنگ تلفن است.