به گزارش اصفهان زیبا؛ از شلوغی حیاط مدرسه تا خلوتی کلاس درسی که قاب عکس آقای فدایی را روی میز معلم نشاندند، خیلی راهی نیست. مدرسه «دارالسلامِ» شهر درچه خیلی نُقلی و جمع و جور است…! زنگ تفریح را زدهاند و پسربچههای دوازدهسیزده و حتی چهارده ساله از سروکول هم بالا میروند. عکس معلم شهیدشان همه جا هست. از دیوارهای حیاط تا پنجره کلاسها، حتی روی درهای ورودی هرکلاس. اینجا با هر سری که برمیگردانی، با یک آقای فدایی چشم در چشم میشوی، معلمی که حالا چند روزیست شناسنامه این مدرسه است و نامش برسر زبان آدمهای اینجا….؛ معلم شهید «محمدمهدی فدایی» !
تقریبا همه بچههای مدرسه با آقای فدایی دو ساعتی در هفته کلاس داشتهاند، برای همین هم خوب میشناسندش و هم با افتخار از او میگویند. از معلمی که فقط معلم ریاضی نبود و سرکلاس او، حساب و کتاب خیلی چیزها دستشان آمد؛ مثل حساب و کتاب زندگی، حساب و کتاب مَرد بودن… حتی حساب و کتاب مردانه رفتن..!
بین همه حرفها و تعریفها از آقای فدایی، حرفهای «هادی براتیِ» دوازده ساله، خیلی متفاوتتر است. همان پسر ریزجثهای که روز تشییع آقای فدایی؛ معلم شهیدش، پشت بلندگو رفت و گفت: «ما دانشآموزان مدرسه دارالسلام افتخار میکنیم که پای درس معلمی نشستیم که امروز روزیخور آسمانها و ساکن بهشت الهی است. ما فقط از او درس ریاضی و حساب با اعداد را یاد نگرفتیم بلکه امروز هم به پای درس او آمدهایم. آمدهایم تا این بار درس عشق بیاموزیم. آمدهایم درس ازخودگذشتگی، درس وطنپرستی و درس دفاع از ناموس بیاموزیم. مکتب ما مکتب امام حسین(ع) است. درس ما درس ایثار است و معلم ما شهید راه حق است.»
هادی دانشآموز کلاس هفتم، انگار سالهاست برای گفتن این حرفها آماده است. حرفهایی که از سنش خیلی بزرگتر و پختهتر است. هادی به خاطر رفاقتی که آقای فدایی با پدرش داشته، خیلی زودتر از مدرسه با آقای فدایی آشنا میشود؛ حتی زمانی که معلمش نبوده است. میگوید: «چند سال پیش وقتی بابا با دوستانش جلسه میگذاشت، آقای فدایی را آنجا میدیدم.» ارتباطشان اما از طرح تابستانه امسال بیشتر و پررنگتر میشود؛ وقتی متوجه میشود آقای فدایی میخواهد کلاس زبان و هوش مصنوعی را تابستان امسال در مدرسهشان برپا کند. کلاس که راه میافتد به دلیل دوری مسافت خانهشان تا مدرسه، آقای فدایی هرروز با ماشین میرود دنبال هادی و همین بهانهای میشود که این ارتباط گرمتر و صمیمیتر شود.
هادی حالا وسط خاطراتشان از کاغذی میگوید که آقای فدایی روی آیینه عقب ماشینش چسبانده بود. همان ماشینی که میخندد و میگوید: «عمرش از من بیشتر بود.»
هادی میگوید: «بیشتر وقتها توی ماشین آقای فدایی، صندلی عقب مینشستم. اما خیلی دلم میخواست بدانم روی آن کاغذی که آقای فدایی روی آیینه عقب ماشینش چسبانده، چی نوشته شده است…»
هادی بالاخره یک بار که روی صندلی جلوی ماشین آقای فدایی مینشیند، متوجه آن نوشته که یک بیت شعر است، و با دستخط خود آقای فدایی نوشته شده، میشود… «یکی اینجا دلش تنگه؛ اونجا رو نمیدونم/ تو قبلا منو دوست داشتی؛ حالا را نمیدونم…»
هادی شعر را که برای ما میخواند، صدایش میلرزد اما خودش را محکم نگه میدارد تا اشک از چشمان مشکیاش سُر نخورد. خیلی محکم و مردانه حرفهایش را ادامه میدهد و میرود به آن شبی که آقای فدایی را پای روضه دیده و مداحی که همین شعر را آنجا میخوانده است…
«وقتی روی آیینه ماشین آقای فدایی، این شعر رو خوندم، یادم افتاد به اون شبی که مداح توی روضه امام حسین(ع) دقیقا همین ابیات رو خوند…. یکی اینجا دلش تنگه؛ اونجا رو نمیدونم/ تو قبلا منو دوست داشتی؛ حالا را نمیدونم… مداح میخوند و من نگاهم به آقای فدایی بود که دوتا دستش رو گذاشته بود روی صورتش و بلند بلند، مثل ابربهار گریه میکرد…» برای هادی براتی، آقای فدایی، عجیب «امام حسینی» و «عاشق کربلا» بود.
هادی براتی یک قول اما به آقای معلمش هم داده است؛ قولی که حالا و بعد از شهادتش تصمیم گرفته زیرآن بزند. «یکبار خیلی اتفاقی متوجه شدم آقای فدایی بعد از نماز توی سجده، دعای طلب شهادت میخواند، وقتی از سجده بلند شد و من را کنار خودش دید، جا خورد. گفت، قول بده چیزهایی که شنیدی را به کسی نگی. من هم به خنده گفتم: همینطور الکلی که نمیشود!»
حرفها حالا به مدرسه میرسد، به کلاس درس آقای فدایی، به موضوعی که آقامعلمشان خیلی توی مدرسه و سرکلاس روی آن حساس بوده است. به «حقالناس».
هادی براتی میگوید: «بیشتر اوقات آقای فدایی از بچهها میخواست اشکالاتی را که به نحوه تدریسش دارند، بگویند. برای همین در ساعتی که به زنگ تفریح اختصاص داشت، زمانی را مشخص میکرد تا بچهها در مورد این موضوع صحبت کنند. گاهی حتی اگر بچهها سوالات غیردرسی داشتند، یک ربع آخر کلاس را به سوالات آنها اختصاص میداد. موقع امتحانات، اگر دست میگرفتیم، راحت جواب ما را میداد. چندتا کاغذ آماده هم همیشه دنبالش داشت که روی آنها نوشته شده بود، اگر بلد نیستی بپرس. آقای فدایی این کاغذها را یواشکی به بچههایی که احساس میکرد تقلب میکنند، میداد؛ بدون اینکه آبروی آنها را ببرد یا فضای کلاس را بهم بریزد.»
کاش آقای فدایی هم به ما افتخار کند
علی حفیظی و برادر دوقلویش محمد از دانشآموزان دیگر مدرسه دارالسلام هستند که موقع حرف زدن از آقای فدایی خوب ادب میکنند. علی حفیظی میگوید: «صمیمیتی که با آقای فدایی داشتیم با هیچ کدام از معلمهای مدرسه نداشتیم.»
بغض به گلویش چنگ میاندازد، وقتی از او سوال میکنم؛ بهترین درسی که از آقای فدایی یاد گرفتی، چه درسی بود؟ دستش را روی چشمانش میگیرد و مثل مردهای بزرگ گریه میکند و همزمان شانههایش هم تکان میخورد. شاید دو سه دقیقهای طول میکشد تا با گفتن یک ببخشید دوباره به گفتوگو برمیگردد و میگوید: «درس از خودگذشتگی، درس زندگی، درس فداکاری…. ما خیلی درسها از آقای فدایی یاد گرفتیم. همه این درسها هم با شهادتشان کامل شد.»
حرفش که تمام میشود؛ یک آه بلند میکشد و نفسش را میدهد بیرون.
او حالا از حس غرور و افتخاری میگوید که شهادت آقای فدایی به او داده. حس سربلندی از این که «خوشحالم آقای فدایی معلم من بود.» حسرت علی اما این است: «کاش آقای فدایی هم به ما افتخار کند» چون میداند و مطمئن است که «شهدا درجه و مرتبه بالایی دارند.»
علی از اعتکاف امسال هم میگوید و قولی که آقای فدایی به بچههای کلاسش داد. قولی که البته روی زمین ماند و رفت. «آقای فدایی به بچهها گفته بود هرکدام که امسال بروند اعتکاف، یک ونیم نمره به درس ریاضیشان اضافه میکند.»
علی البته از یک چیز مطمئن است. «اگر آقای فدایی بود، به همان یکی دونفر از بچههای کلاس که اعتکاف نرفته بودند هم، آن یک و نیم نمره را میداد.»
حرف پایانی علی حفیظی با آقا معلمشان یک خواسته است؛ که اگر بود حتما دستش را بالا میبرد و اجازه میگرفت و میگفت. «آقای فدایی از شما میخواهم وقتی که با امام زمان روبرو شدید، از او بخواهید و به گوششان برسانید اینجا خیلیها منتظر آمدن شما هستند. اصلا دنیا منتظر آمدنشان است. هرچند میدانیم که خودشان میدانند و میبینند ولی شما از طرف بچههای مدرسهتان این پیغام را به حضرت برسانید.»



