اسفند 1405 تا ماهها بعدش، خیابان شد صحنه حماسه و حضور ملت ایران. مردم خیابان را سنگر کردند برای دفاع از کشور در برابر دشمن داخلی و خارجی.
جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمیزند. اصلیترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدمها فرود میآید.
تیرماه به میانه رسیده؛ اما ادای بهار را درمیآورد؛ مثل پیرزن صندلی روبهرویی که شالش را با گلهای درشت و سرخ کتش همرنگ کرده. با انگشت سبابه، لب کیفدستی ورنیاش ضرب گرفته و آهنگی تند را زمزمه میکند.
چراغراهنمایی عبور دوچرخهها سبز شد. با اسکوتر برقیاش از چهارراه رد شد و رسید به گذر حافظ.
چترم را میبندم و سرم را رو به آسمان میگیرم. دهانم را باز میکنم. چند دانه برف روی زبانم میافتد، خنک میشوم و میخندم. لحظهای رد نشده که یک دانه هم ناغافل خودش را میکوبد توی عدسی چشمم. چشمم میسوزد.
مرضیه در را باز میکند و مینشیند توی ماشین؛ آرام و شل. بدون اینکه نگاهم کند، سلام میکند. «میم» سلامش را درست ادا نمیکند.
توی تمام روزهای هفته چهارشنبهها را گذاشتهام برای رفتن به «سرزمین مادری». این هفته لیلا، دخترخالهام را هم دعوت کردم تا با هم یک روزِ مادرانه را تجربه کنیم.
در امنیت شهرمان شکی نیست. بارها شده که در خلوتی کوچهها و خیابانها قدم زدهایم و چیزی باعث هراسمان نشده. رانندگی کردهایم و مزاحمتی ایجاد نشده. هرچه هم که هست، کمرنگ و انگشتشمار است و همان حس امن و آسایش توی ذهنمان پررنگتر است.
امروز از وقتی رسیدم خانه، بابا گیر داده بود که باید بعدازظهر همراهش به جشن بروم. هرچه بهانه آوردم قبول نکرد. خسته بودم.
همیشه برایم سؤال بود که عمرم به امروز میرسد یا نه؟ میتوانم بعد از آنهمه سختی و رنج، تولد بیستسالگی پسرم را در شهری که دوستش میدارم بگیرم یا نه؟
مادربزرگم گفته بود هر وقت دلت از همهجا گرفت و فکر کردی دنیا به آخر رسیده، برو میدان نقشجهان پیش درشکهها و به درشکهچی بگو من میخواهم با اسب سپید آرزوها پرواز کنم.
تهمانده آفتاب روی حجرههای طبقه بالای نقشجهان افتاده. ابرهای تازه تزریقشده توی آسمان لول میزنند.