اسفند 1405 تا ماهها بعدش، خیابان شد صحنه حماسه و حضور ملت ایران. مردم خیابان را سنگر کردند برای دفاع از کشور در برابر دشمن داخلی و خارجی.
جنگ فقط به خانه و ساختمان و شهر و زیرساخت آسیب نمیزند. اصلیترین آسیب جنگ به روح و روان آدمی است. اصلاً اولین ترکش جنگ و اولین بمب بر سر روان آدمها فرود میآید.
تیرماه به میانه رسیده؛ اما ادای بهار را درمیآورد؛ مثل پیرزن صندلی روبهرویی که شالش را با گلهای درشت و سرخ کتش همرنگ کرده. با انگشت سبابه، لب کیفدستی ورنیاش ضرب گرفته و آهنگی تند را زمزمه میکند.
پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار میکند. نزدیکش مینشینم. ظرف دمنوشش را کنارش میگذارم و میپرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند میکند، دستی توی موهای جوگندمیاش فرومیبرد و نفسش را پرصدا بیرون میدهد. میدانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟
کنار تخت پدرم ایستادهام و دارم به رد عمیق چروکهای صورتش نگاه میکنم. دلم میخواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود. به چهرهاش نگاه میکنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقرهایرنگ پیری روی موهایش نشسته و چشمهایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.
هشت روز است که داروهای اعصابم را قطع کردهام. آرامش به خانهمان برگشته است. صبحها قبل از آنکه شهاب بیدار شود، میز صبحانه را میچینم و موقع رفتن بدرقهاش میکنم. زندگی در شهرک استرسهایم را کمتر کرده است.
اسم من «زاجر» است. بر وزن «راجر» که گویا روزگاری برای مردمان این دیار اسم باکلاسی محسوب میشده. حالا دیگر اما نه. نه! انگار وزنش درست درنمیآید. هنوز درمورد کلمات، ناشی هستم. بگذار یک کلمه دیگر پیدا کنم. من عاشق کلمات هستم. کلمات در دنیای اینجا، میتوانند به اندازه شهابهای نورانی ما قدرتمند باشند و حتی شیاطین را برگردانند.
اصفهان زیبا بهشت گردشگران، چه ایرانی و چه خارجی است. گردشگرانی که به شهرمان سفر میکنند، بخشی از روحشان را با زیباییهای این شهر آکنده کرده و خاطرات خوشی را در توشه سفرشان با خود میبرند.اما زیباییهای ذاتی اصفهان برای این خاطرهسازی بهتنهایی کافی نیست.
یازدهم اسفند است و روز مادریاری. اکبرآقا راهپلهها را تمیز میکند.
یک فولدر روی هارد اکسترنال دارم به اسم «مشق بچهها». نزدیک به پانزده سال این پوشه لابهلای بقیه فایلها و دادههای قدیمی خاک میخورد؛ تا اینکه چند روز پیش از سر اتفاق، دوباره رفتم سراغش.
در آسانسور را هل دادم و از در کاملا باز وارد سالن انتظار شدم. بهگمانم برق رفته بود و چشمهایم که هنوز به تاریکی عادت نکرده بود، همه چیز را تیره و مبهم میدید.
خالهام راوی داستانهای کودکیام است. البته نه آنکه تعریف کند بچگیام چطور گذشته؛ خاله از لحظهلحظه قد کشیدنم عکس دارد.