پایداری
خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!
۱۰:۱۵ - سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!

بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

چهل روزِ نفس‌گیر  کنار بدن‌های تکه‌تکه!
۱۰:۱۵ - سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
رودررو با «محمود میرزایی» و روایت متفاوت او از غسل و کفن و دفن شهدای جنگ رمضان تا وداع با خانواده‌ها در معراج الشهدای اصفهان

چهل روزِ نفس‌گیر کنار بدن‌های تکه‌تکه!

کَم، پیکر شهید غسل و کفن نکرده است؛ از روزهای اول«انقلاب» و «جنگ هشت‌ساله» تا همین «جنگ رمضان»؛ جنگی که می‌گوید: «هر روزش بر من سخت و متفاوت گذشت.»

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!
۱۱:۳۸ - سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

نجاتگر هلال‌احمر بود پیکرش اما پنج روز زیر آوار ماند!
۱۰:۲۲ - سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
روایت مادر شهید «حمیدرضا جهانبخش» از زندگی و زمانه پسری که دیگر برایش تکرار نمی‌شود

نجاتگر هلال‌احمر بود پیکرش اما پنج روز زیر آوار ماند!

«حمیدرضا هرچه گرفت، از خدمت به مردم گرفت»؛ این طلایی‌ترین نقطه زندگی یک پسر دهه هشتادی است. پسری که ۶ سال، عضو فعال و نجاتگر هلال‌احمر بود و حالا بیش از دوماه و اندیست در جنگ رمضان به شهادت رسیده است.

برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!
۱۰:۴۵ - یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
گفت‌وگویی صمیمی و بدون تعارف با «مُسلم نَبی»؛ چهره نام‌آشنایی که بیش از یک دهه است در مراسم تشییع شهدا، پابه‌رکاب شهداست

برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!

خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را می‌گوید: از «خادم‌الشهدا» بودن؛ از عمر و زندگی‌اش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سال‌هاست دربه‌در این راه شده.

تابلو‌فرش و گلاب از‌ اصفهان تا میناب!
۱۱:۵۷ - سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
فردا، هیئت فاطمیه آران‌وبیدگل، 168 تابلو فرش مزین شده به چهره شهدای مدرسه شجره طیبه را با 300 لیتر گلاب، راهی میناب می‌کنند

تابلو‌فرش و گلاب از‌ اصفهان تا میناب!

شهادت 168 هم‌وطن در مدرسه شجره طیبه شهر میناب که بیشتر آنها دانش‌آموز و کودکان مظلوم و بی‌گناه بودند، بهانه‌ای شد تا هیئت فاطمیه شهر آران‌و‌بیدگل، آیین سنتی گلاب‌گیری هرساله‌اش در تکیه تاریخی حاج عبدالله خان را، امسال متفاوت‌تر و به نام شهدای مدرسه شجره طیبه متبرک و به یاد آنها برگزار کند.

یک معلم و 14 دانش‌آموز
۱۲:۲۹ - شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
در جنگ رمضان یک معلم و 14 دانش‌آموز در استان اصفهان به شهادت رسیدند

یک معلم و 14 دانش‌آموز

به گزارش اصفهان زیبا؛

فقط معجزه نه قدرت بشری!
۱۵:۳۹ - سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

فقط معجزه نه قدرت بشری!

در روزهای اخیر، دشمنان این مرزوبوم (آمریکای جنایت‌کار و رژیم صهیونیستی) با تکبر و غرور واهی به ایران عزیز حمله‌ای ناجوانمردانه کردند؛ اما در دشت مهیار در جنوب اصفهان، صحنه‌ای رقم خورد که تمام محاسبه‌های آنان را نقش بر آب کرد.

امام شهید ما زنده است زنده‌تر از همیشه!
۱۰:۵۲ - سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

امام شهید ما زنده است زنده‌تر از همیشه!

امام شهید ما این‌جاست. درست همینجایی که ما ایستاده‌ایم. حتی حالا که دارم می‌نویسم او کنار من است. انگار جفت من نشسته و با هر جمله‌ای که توی ذهنم نقش می‌بندد «طیب الله انفساکم»‌ در گوشم می‌گوید.

«مَهیار»؛ این دشتِ نجیب…!
۱۰:۴۸ - سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
از حضور خبرنگاران خارجی و خانواده شهدای عشایر و جنگ رمضان تا ابهت پوشالی آمریکا روی تریلی‌ها؛ آنچه ما در جنوب اصفهان دیدیم و روایت کردیم

«مَهیار»؛ این دشتِ نجیب…!

شامگاه پرتلاطم پانزدهم فروردین؛ ماجرا از فرود مخفیانه هواپیماهای آمریکایی در جنوب اصفهان آغاز شد و با هوشیاری مردم و سپس نیروهای مسلح ایرانی به پایان رسید!

آخرین مأموریتِ شهید نخبه اصفهانی!
۱۱:۵۷ - شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
روایت تلفنی یک زندگی کوتاه و یک پرواز بلند از شهید نخبه جنگ رمضان؛ «محمدجعفر احمدآبادی»

آخرین مأموریتِ شهید نخبه اصفهانی!

همه‌چیز از یک تماس تلفنی شروع شد؛ تماس با خانم معلمی که هنوز صدای همسرش را در گوش دارد و هنوز وقتی می‌گوید «محمدجان»، فعل جمله‌اش گاهی در گذشته می‌نشیند و گاهی در حال، انگار دلش نمی‌خواهد باور کند که حالا دیگر باید برای او، فقط از واژه «بود» استفاده کند.

این پرچم اسلحه ماست!
۱۲:۵۴ - چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

این پرچم اسلحه ماست!

با عجله گفتم: «بزن کنار. نگه دار.» سرعتش را کم کرد و گوشه‌ای ایستاد. جاده بیرون شهر خلوت بود. پیاده شدم و رفتم به سمتش. کمی به دور و بر نگاه کردم. هیچکس نبود. افتاده بود روی زمین و خاک می خورد. گفتم: «آقا مهدی گناه داره، اسم خدا روش نوشته.» اشاره کرد به جایی بلند و میله ای آن بالا. گفت: «از اونجا افتاده. حتما باد خیلی شدید بوده.»