آمنه سلمانی وقتی به سالهای زندگیاش با همسر شهیدش؛ محمد سلمانی نگاه میکند، انگار تاریخ را از زاویه خانهای کوچک و صمیمی مرور میکند؛ خانهای که مردش با روحیهای آکنده از مردمداری، مسئولیت، وفاداری و اعتقادی آرام و عمیق زندگی میکرد.
از کیسههای آرد گندمی که گوشه «حسینیه هفتاد و دوتن» شهر گز روی هم رفتهاند بالا، تا یک ظرف بزرگ از آرد خمیر شدهای که میگویند همه چیز این خمیر با خمیرهای بیرون فرق دارد و مخصوص است.
هدی و بشری را چندسالیست که میشناسم. ۱۰ شب اول محرم به همراه مادرشان به مهد هئیت میآمدند برای کمک.
آن روزها اعتبارش از امروز بیشتر بود. هنوز اینقدر سبک و کوچک نشده بود و ابهت توخالیاش را اینقدرها از دست نداده بود. اگر از دریچه چشم مردم دنیا نگاهش میکردیم، ابرقدرتی بود با هیبت. اما از همان روزها در چشم مردم ما نَه تنها ابرقدرت نبود حتی دانشجوهای ما با شجاعت و شهامت تمام شعارشان مرگ بر آمریکا بود.
دنیا این روزها حیرتزده ایران است. انگشتبهدهان مانده از «خیابان» ایران اما ایرانیان به این روزها عادت دارند. ملت ایران در حیات نورانیاش روزهایی این چنین را بسیار بسیار زیسته است.
نمیدانم چرا از میان تمام فیلمها و عکسهایی که توی کانالهای خبری میدیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشیام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم.
از حوالی ظهر، میدان فیض اصفهان آرامآرام شکل دیگری به خود میگیرد. خیابانهای منتهی به میدان پر از مردمی است که هرکدام به سمتی میآیند؛ برخی شاخههای گل در دست دارند، برخی پرچم ایران، و برخی هم عکسهایی از رهبر شهید و جدید کشور را بالا گرفتهاند.
ساعت ۲ و ۴۵دقیقه دوشنبه ۱۸ اسفند؛ اگرچه حمله هوایی به سمت استانداری اصفهان انجام شده بود ولی در اصل حمله به مردم بود.
«مهدی سهرابی» از رزمندگان غیور و دلیرمرد اصفهانی در هوافضای اصفهان در جنگ دوازده روزه است که 27 خرداد ماه امسال توسط موشکهای اسرائیل مجروح و دچار 95 درصد سوختگی میشود.
مسجد، کنج کوچهای است توی یکی از خیابانهای شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخههای سَرو سایه انداخته روی درب نیمهباز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.
«غرش تانك در شب عملیات، به نیروهای پیاده قوت قلب میداد. اگر دو تانك با یك گردان 350 نفره همراه میشدند، نیروها آرامش میگرفتند و اگر واحدهای زرهی عقبنشینی میكردند، كاملاً باعث تضعیف روحیه نیروها میشد. عراق هم از این موضوع اطلاع داشت و از شیوههای مختلف تلاش میكرد، تانكهای ایران را از بین ببرد. تانك، جنگ سخت و مردانهای دارد و شهادت آن هم مردانه است.»
جمعه بود، حال دیگری داشتم. از صبح چندمین بار بود که طول اتاق را طی کرده بودم. چای ریخته بودم اما نتوانستم بخورم. بچهها گریه میکردند. مثل اینکه آنها هم پریشان بودند.