اگر از شما بخواهند زنان حماسهساز تاریختان را نام ببرید، اسمی به خاطر دارید؟ تاکنون تصاویر کدامیک از زنان تأثیرگذار در پایههای این نظام و حکومت را در تلویزیون و رسانههای بصری دیده و آنها را به طور خلاصه و نه کامل، میشناسید؟ تاکنون این عبارت را در هشتگهای اجتماعی و مرورگرهای مختلف جستوجو کردهاید؟ شاید اولین تصویری که پس از شنیدن واژه «زن» به ذهنتان خطور میکند، موجودی ضعیف با روحیهای کاملا احساسی باشد که وظیفهاش تنها معطوف به خانهداری و تربیت فرزند و حضور کمرنگتر در عرصههای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است.
کتاب «یحیی»، روایتی مستند از زندگی سیدیحیی رحیمصفوی از ابتدا تا پایان عملیات «الی بیتالمقدس» در خرداد ۱۳۶۱ است که محمدعـلـی آقامیرزایی بهعنوان مـحـقق و نویسنده، این کتاب را در ۴۰۰ صفحه به رشـتـه تحریر درآورده و انتشارات مرزوبـوم آن را بـه چـاپ رســانــده اســت. ســــردار سیدیحیی رحیمصفوی، زاده ۱۳۳۱ اصفهان، بین سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۵ فرمانده نیروی زمینی سپاه بوده است. او سپس بین سالهای ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۶ قائممقام فرمانده کل سپاه بود و در ۱۳۷۶ به فرماندهی کل سپاه پاسداران رسید و ۱۰ سال فرماندهی این ارگان نظامی را برعهده داشت و هماکنون دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم کل قواست.
از اینکه راهی برای رفتن پیدا کرده در پوست خود نمیگنجد؛ پسربچهای که برای رفتن به میدان رزم، خیلی کوچک است. مهدی عطایی، دوازده سال بیشتر نداشته که تصمیمی مردانه میگیرد و عزم جنگ میکند اما به دلیل جثه کوچک و کمی سنوسالش، به هر دری که میزند، اجازه رفتن نمیگیرد. او در اصفهان، هرجا میرود دست رد به سینهاش میزنند تا بالاخره یکی از دوستانش در بسیج به او پیشنهاد میدهد برای رفتن از دولتآباد اقدام کند. «پس از آنکه برای رفتن به جبهه از پایگاههای بسیج اصفهان ناامید شدم به پیشنهاد یکی از دوستانم به دولتآباد رفتم و بعد از ثبتنام در بسیج آنجا، قول اعزام به جبهه گرفتم.»
در سالروز وفات حضرت امالبنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نامگذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفتهایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشمانتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سیونه سال، روزها و شبها چشمبهراه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. اینهمه سال بیخبری، دل دریایی میخواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچههایش کوه صبر میخوانند، مادری که اجازه نمیدهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17سالهاش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیتالمقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی میشنیدند که آزارشان میداد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوانهای سید سعید امیزاده در شلمچه پیداشده است.
یکوقتهایی دنیایش میشود یک اتاق. یکوقتهایی خلوتش خلاصه میشود در یک قاب عکس چوبی با رنگ قهوهای سوخته. یکوقتهایی حرفهایش را باید جور دیگر شنید وقتی دانهدانه حرفهای دلش از روی گونه کمی رنگ و رو رفتهاش چکه میکند و میافتد درست وسط همان قاب عکس چوبی…
همه ما از مکتب حاج قاسم صحبت میکنیم؛ از اینکه این مکتب تربیتکننده مردان و زنان انقلابی است، این مکتب، مکتب بصیرت است. جوهرهاش صداقت و اخلاص است و عکسها و فیلمهایی که این روزها پیاپی منتشر میشود. مکتب حاج قاسم کدام است؟ اصول و مبنای آن چیست؟ یکی از راههایی که میتواند شناخت عمیقتری از این مکتب، همچنین شخصیت و ابعاد وجودی سردار حاج قاسم سلیمانی برای ما ترسیم کند، دقیقشدن در وصیتنامه ایشان است که با فرازهایی جامع، نوع جهانبینی این مرد بزرگ را نشان میدهد. وصیتنامه با فرازهای عاشقانه او با خدا آغاز میشود و نعمتهایی را شاکر است که متحیر میشویم.
نشست «قرار سهشنبهها» به یاد سردار شهید احمد کاظمی و با حضور همرزمان این شهید، در گلستان شهدای اصفهان برگزار شد.
«حاج حسن» ده سال از «حاج احمد» بزرگتر است و پسر دوم خانواده «کاظمی نجفآبادی»! با اینکه شانزده سال از رفتن برادرش میگذرد، شروع به حرفزدن که میکند، انگار همین دیروز بوده که تلویزیون را روشن میکند و دنیا روی سرش خراب میشود… «دقایقی پیش، با سقوط یک هواپیمای نظامی در مناطق شمالغرب کشور، جمعی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران به شهادت رسیدند. حاج احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران، ازجمله سرنشینان این هواپیما بوده است.» آنچه در ادامه میخوانید، روایت سالها برادری احمد و حسن است…!
رفاقت شهید حاج احمد کاظمی و سپهبد شهید حاجقاسم سلیمانی زبانزد بود. این دو شهید به همراه محمدباقر قالیباف که فرمانده سه لشکر از لشکرهای مهم در دوران دفاع مقدس بودند، دوستی خود را از زمان جنگ حفظ کرده و برای شهادت لحظهشماری میکردند. احمد کاظمی از دو دوست دیگرش پیشی گرفت و 14 سال زودتر از حاجقاسم به رفقای شهیدش پیوست. شهادت احمد کاظمی برای سردار سلیمانی اتفاقی ناگوار و تکاندهنده بود. آنچه در ادامه آمده، برخی از خاطرات سردار شهید حاجقاسم سلیمانی از رفاقتش با سردار شهید حاجاحمد کاظمی، فرمانده لشکر هشت نجف اشرف، در زمان جنگ است؛ رفاقتی که البته و به اذعان حاج قاسم و خیلیهای دیگر دوطرفه بوده است؛ آنجا که میگوید: «ما با احمد خیلی رفیق بودیم.
آئین تشییع پیکر شهدای گمنام و شهدای شناسایی شده صبح پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰ و همزمان با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) بر روی دستان پرشکوه مردم شهید پرور اصفهان برگزار شد.
معاون هماهنگکننده سابق سپاه قدس در مراسم اکران دانشجویی مستند «۷۲ساعت» درخصوص داستان آشناییاش با سردار حاجقاسم سلیمانی بیان داشت: در سال ۱۳۶۰، در عملیات فتحالمبین درحالیکه حاجقاسم فرمانده نیروهای کرمان بود، با او آشنا شدم و جناح چپ ما در لشکر امام حسین (ع) بودند؛ چند روز در محاصره بودیم و در آن ایام حاجحسین خرازی سردار سلیمانی را به من معرفی کرد. در آن زمان مسئول لجستیک لشکر امام حسین (ع) بودم. به گزارش فارس، سردار اصغر صبوری ادامه داد: وقتی از حاج قاسم پرسیدم چه کمکی میخواهید، گفت: غذا، ماشین و سلاح ندارم؛ دو ماشین، غذا و سلاح برای حدود ۷۰۰ نیروی او دادیم؛ حاجقاسم در مراسم معارفهام در نیروی قدس به تمام این موارد اشاره کرد و گفت دو ماه به یگان من غذا داده است.
درد میکشد، از 21 بهمن سال 61 تا به امروز. درد میکشد. دردها تمامی ندارد. شمار روزها و ساعتهایی که درد کشیده است عمری قریب به 40 سال دارد. توی همه این سالها شبی را به یاد نمیآورد که آسوده خوابیده باشد و صبح بیدار شود. درد نیمهشب رهایش نمیکند. خون که به عصبهای سوزاندهشده میرسد، شوک میدهد و درد میکشد. سال 61 نوجوان 16ساله در والفجر مقدماتی روی میدان مین پرتاب میشود؛ مینهایی از نوع والمرا. وقتی به خودش میآید، میبیند دوتا پایش درون چکمهها روبهرویش افتادهاند. آن لحظه نه به پاهایش فکر میکند نه به خانواده؛ فقط نگران اسارت است. دلش میلرزد که عراقیها از او بهعنوان نوجوان، استفاده تبلیغاتی کنند. دست به دامان ارباب میشود و نجات مییابد.48ساعت گوشه شیاری میان دو خاکریز دوام میآورد تا اینکه در عملیات والفجر 1 او را عقب میبرند. پاها سیاه شدهاند و توی هر اورژانس کمی از پای سیاهشده را قیچی میکنند.