توی همه این سالهایی که دارم چنگ میزنم به خاطرههای آدمهای جنگرفته اصفهانی و کنکاش میکنم همه آن سالها و قصههایش را، یکبار هم اسمش را نشنیدم.
رفاقتمان برمیگردد به 40 سال پیش؛ درست از روزهای دفاعمقدس. اوج آشنایی ما از لشکر امامحسین(ع) شروع شد؛ روزهایی که حاجعلی خودش را از کردستان و مقابله با گروههای تجزیهطلب و ضدانقلاب رساند به جبهه.
من و حاجعلی زاهدی رفاقتمان از دوران هنرستان آغاز شد. او در رشته ساختمان درس میخواند و من در رشته برق. بعدازآن او به جهادسازندگی رفت و سپس به کردستان. من هم پس از پایان تحصیل، راهی کردستان شدم و اینگونه، آشنایی ما در میدانهای مجاهدت ادامه یافت.
هفته گذشته اصفهان میزبان نایبرئیس جمعیت جهانی حمایت از مقاومت بود. حجتالاسلام علیاکبر براتی که یدطولایی در حوزه مقاومت و حمایت از کشورهای مظلومی چون فلسطین، یمن، سوریه و… دارد، در این سفر ساعاتی را در جمع نویسندگان و اهالی قلم روایتخانه بود.
«دوازده سالگی» میشود برایش نقطه «رفتن»؛ آنهم با شناسنامه برادر بزرگترش. میگوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «میرود» و وقتی برمیگردد، چندین و چند ترکش و ریهای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمیبیند، برای روزها و ماهها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.