ساعت بهوقت جدال آفتاب و شرجی بهمنشیر است. زن کنار دیوار سیمانی حیاط، روی چهارپایه چوبی نشسته و ماهی سرخ میکند. گاهگاهی هم تکهماهی سرخشدهای را در دهانش میگذارد.
روزمرگی، زندگی همهمان را در برگرفته و گاهی آنقدر غرق در مشغلهها میشویم که عزیزترینها را فراموش میکنیم. آنانی که در دههای نه چندان دور، پسران جوانشان را از زیر قرآن عبور دادند و رهسپار جبههها کردند؛ همان زنانی که هیچگاه حس و حال واقعیشان را درک نخواهیم کرد. اما هنوز افرادی پیدا میشوند که با صبر و علاقه، پای صحبت مادران شهدا بنشینند و درددلهایشان را با قلم، ماندگار کنند. آثار متعددی درباره سیره مادران شهدا و روایت زندگی شهید از زبان مادر منتشر شده است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگو با مرتضی قاضی، نویسنده حوزه تاریخ شفاهی دفاع مقدس به بهانه شنیدن زیست تجربههایش در گفتوگو با مادران شهداست.
در سالروز وفات حضرت امالبنین که به نام روز تکریم مادران و همسران شهدا نامگذاری شده است، به سراغ «عطا آبدار اصفهانی» رفتهایم؛ مادری که بعد از 39 سال چشمانتظاری چند روزی است دلش تسکین یافته. سیونه سال، روزها و شبها چشمبهراه جگرگوشه خود باشی، ساده نیست. اینهمه سال بیخبری، دل دریایی میخواهد و صبری زینبی. «عطا آبدار اصفهانی» را بچههایش کوه صبر میخوانند، مادری که اجازه نمیدهد حتی اشکش را دیگران ببینند، وصیت پسر 17سالهاش بوده که عزاداری نکنند. نوجوانی که تنها 25 روز در جبهه بود و 17 اردیبهشت سال 61 در عملیات بیتالمقدس مفقود شد. خانواده هیچ خبری از او نداشتند؛ فقط خبرهای ضدونقیضی میشنیدند که آزارشان میداد؛ تا اینکه دو هفته پیش خبر آوردند استخوانهای سید سعید امیزاده در شلمچه پیداشده است.
نسترن مکارمی نویسندهای اصالتا جنوبی (خوزستانی) است ومثل بسیاری نویسندگان جنوب چنتهاش پر از قصههای شگفت است. به نظر میرسد نفت، جنگ، دریا و شرجی سرزمینهای جنوب را به بستری قصهخیز تبدیل کرده و راویان آنجا را به قصهگویانی بی نظیر و اینگونه است که نویسنده بزرگی مثل ساعدی ماهها خودش را در آبادیهای جنوب آواره میکند و با مردمان آن دیار میزید تا قصههای غریب ترسولرز را بیافریند. قصههایی که اولین نمونههای رئالیسم جادویی در ایران و شاید جهان هستند! نسترن مکارمی فرزند جنوب است. جنگ را به چشم خویش دیده و نفرین نفت را بیواسطه لمس کرده ست.
همزیستی مسالمتآمیز نوع بشر، از رهگذر اخلاق به دست میآید و انسانها برای اینکه موفق شوند ضمن زندهبودن، چند روزی را هم زندگی کنند، نیازمند پایبندی به اخلاق هستند. در این میان، داستان به مثابه یک اهرم عمل میکند، اهرمی که تاب و توان محتوای ادبی و پیام اخلاقی را چند برابر کرده و دل و جان و عقل و وجدان مخاطب را نشانه رفته. داستان، با ترسیم آینده پایدار و ناپایدار اخلاق و غیر آن، به خواننده یاری میدهد تا قوه آیندهنگری خود را تقویت کند و بیش از لذت ضمنی یک عمل، به نتیجه نهایی آن توجه داشته باشد.