«کورسرخی» به ما چه می‌گوید؟

هم‌زیستی مسالمت‌آمیز نوع بشر، از رهگذر اخلاق به دست می‌آید و انسان‌ها برای اینکه موفق شوند ضمن زنده‌بودن، چند روزی را هم زندگی کنند، نیازمند پایبندی به اخلاق هستند. در این میان، داستان به مثابه یک اهرم عمل می‌کند، اهرمی که تاب و توان محتوای ادبی و پیام اخلاقی را چند برابر کرده و دل و جان و عقل و وجدان مخاطب را نشانه رفته. داستان، با ترسیم آینده پایدار و ناپایدار اخلاق و غیر آن، به خواننده یاری می‌دهد تا قوه آینده‌نگری خود را تقویت کند و بیش از لذت ضمنی یک عمل، به نتیجه نهایی آن توجه داشته باشد.

تاریخ انتشار: ۰۹:۵۴ - چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه

 بر همین مبنا، ما فرض را بر این می‌گذاریم آدمی که «کوری» را خوانده، با کسی که قبل از خواندن «کوری» بوده، فرق می‌کند، چراکه این آدم بیش از گذشته خود، می‌تواند از دریچه چشم اطرافیان، به دنیا با تمام سختی‌هایش نگاه کند و احتمالا بیش از گذشته، برای کم‌کردن رنج دیگران قدم برمی‌دارد.
با این حال و با وجود تمام توان مضاعفی که قالب داستانی می‌تواند به یک محتوای اخلاقی یا رویدادی تجربی ببخشد، گاهی با اتفاقاتی روبه‌رو می‌شویم که پیام آن‌ها به قدر کفایت واضح است و این وضوح، از قدرت تأثیرگذاری بالایی برخوردار است. در چنین موقعیت‌هایی است که دیگر نیازی به اهرمی چون قالب داستانی باقی نمی‌ماند و روایت صرف واقعیت‌ها می‌تواند کوبنده، سازنده و تغییردهنده باشد، روایت‌هایی که در قالب «ناداستان» ریخته می‌شوند و حافظ تجارب زیسته هستند.
در این میان، تازه‌ترین اثر عالیه عطایی، «کورسرخی»، می‌تواند مصداق خوبی برای این موضوع باشد، کتابی که راوی روایت‌های جنگ و جان است. بر جلد آن، تصویری قدیمی از دختری افغان نقش بسته و خط و قلم قرمز روی آن، خون به گونه‌های کتاب دوانده. اثر، در برگیرنده نه روایت از دیده‌ها و شنیده‌های نویسنده است، نویسنده‌ای دوتابعیتی که بر فراز مرز ایران و افغانستان سیر و آن را روایت می‌کند، می‌شکند و گاه، بی‌آنکه مخاطب خبردار شود، محوش می‌کند، گویی هیچ وقت مرزی در میان نبوده!
از قضا، همین مرزشکنی‌های عالیه عطایی است که روایت‌هایش را متمایز ساخته و رنگ و لعابی ویژه به آن بخشیده است. نویسنده به گونه‌ای برای ما تجارب زیسته‌اش را روایت می‌کند که انگار، از تن و چشم خود بیرون آمده است و پنهان از چشم تعصب و نژادپرستی، گوشه‌ای کمین کرده و از پس دوربین شکاری‌اش، به روایت زندگی یک عالیه عطایی دیگر پرداخته، به روایت زندگانی انار، محبوبه، ملالی و سلما.
توصیف‌های نویسنده، بیش از آنکه نمایانگر تصاویر باشند، بیانگر احساسات و عواطف انسانی هستند و بیش از آنکه به قوه تخیل مخاطب پر و بال بدهند، ضربه‌ای کوبنده به حباب امنیت او وارد می‌کنند، همان حبابی که آدم‌ها وقت سختی و در تنگنا، به دور خود می‌کشند تا از وضوح واقعیت‌ها کم کنند، آن‌ها را تحریف نمایند و با لطافت بیشتری دریابند، حبابی که میان ما و رنج‌هایی که ظاهرا از آن ما نیستند، مرز می‌کشد، حباب بی‌خیالی، مرز بی‌تفاوتی و «کورسرخی»، به بی‌تفاوتی‌ها رحم نمی‌کند. مخاطب را مجذوب روایت‌هایش می‌کند و این جذبه، او را مجبور می‌سازد تا رد خون را پی بگیرد و خود را به پایان خط برساند، به صفحه آخر که کورسرخی را معنا کرده است. با وجود اوصافی که ذکرش رفت، می‌توانیم به روشنی و اطمینان بگوییم که پیام و محتوای این اثر، از اهمیتی برخوردار است که توجه به جنبه‌های ساختاری‌اش را در اولویت بعدی قرار می‌دهد. از این رو، در یادداشت پیش رو نیز، در پی آن هستیم تا نیم نگاهی بر درون‌مایه روایات «کورسرخی» داشته باشیم:

اول. جنگ، خاصیتی ضد زندگی دارد، ضد رؤیاپردازی

جنگ، این عضو همیشگی زندگانی آدمیزاد، چه از درون و با خود باشد، چه در مقابله با دشمنی بیرونی، خصایصی دارد که بر ضد زندگی آرام و هر روزه ما می‌آشوبد و آرام و بی‌صدا، بی‌آنکه خود متوجه شویم، سلول‌های شخصیتمان را دچار دگردیسی می‌کند. جنگ درونی، آدم را به سمت جنگی عینیت‌یافته سوق می‌دهد و جنگ بیرونی، حواس انسان جنگ‌زده را معطوف به حال و هشیار می‌سازد. این گوش‌به‌زنگی، فرصت رؤیاپردازی را از او سلب می‌کند: «نمی‌دانم در آن سال‌ها، قوم من امید را چطور برای خودشان می‌ساختند. به نظر این خاصیت جنگ است که آدم‌ها را احمق می‌کند، چون توان رؤیاپردازی و درک آینده را ازشان می‌گیرد.»
علاوه بر این، جنگ درک آدم‌ها را از مفاهیمی که پیش‌تر تجربه کرده است، تغییر می‌دهد و به تبع آن، افراد را برمی‌انگیزاند تا واکنشی متفاوت نشان دهند؛ مفاهیمی چون وطن یا عشق که هیچگاه از زندگی حذف نمی‌شوند، اما هنگام جنگ، آدم‌ها را جور دیگری درگیر خود می‌کنند: «معادلات عاشقانه در جنگ، دو خط موازی است، دو خط که تا ابد در کنار هم کشیده می‌شوند و هیچگاه به هم نمی‌رسند. وقتی جنگ عشقی را از میان می‌برد، انگار تا ابد گلوله است که به قلب‌ها شلیک می‌شود.»

دوم. مهاجرت، خوردن یک فنجان قهوه تلخ آرامش‌بخش و تماشای کشور دوم، از اتاقک یک بالن

نویسنده، به دو گونه متفاوت و متمایز، مهاجرت را توصیف می‌کند. در تعریف اول، مهاجرت همچون نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ است که ضمن تلخی، به جان و دل آدمی آرامش می‌بخشد و در تعریف دوم، مهاجرت چیزی شبیه سوارشدن در بالن است که به مهاجر این فرصت را می‌دهد تا از دور، همه چیز کشور دوم را تماشا کند. در تعریف اول به خوبی ردپای «سازش و پذیرش» دیده می‌شود و در تعریف دوم، بوی تعصب و حتی گاه تعلق، به چشم نمی‌خورد. با این حال، روایت به ارائه صرف این دو دیدگاه اکتفا نمی‌کند و در تلاش است تا میان آن‌ها پیوندی برقرار کند و تصویری از یک مهاجر موفق را خلق کند: «در آخر گفت: راست گفتی. مهاجر زنده نمی‌ماند مگر اینکه همان شکر در قهوه باشد… من هم که دیدم کوتاه آمده گفتم: تو هم راست گفتی. در نهایت من هم سال‌ها تهران را از توی بالن دیده‌ام. همیشه فاصله‌ای هست که می‌شود تهران را از خود تهرانی‌ها هم بهتر دید و فکر می‌کنم من دیده‌ام.» علاوه بر این، توجه نویسنده به امر مهاجرت در طول روایات، صرفا معطوف به هجرت نیست و معتقد است که ترک‌گفتن زادگاه، می‌تواند تعریف مهاجر را از واژه وطن دگرگون کند، می‌تواند «وطن» را از معنا تهی سازد و من فکر می‌کنم که نویسنده چه جسارتی برای نوشتن این خودافشایی به خرج داده است، خودافشایی در منطقه‌ای که وطن‌پرستی و جمع‌گرایی بیش از دیگر نقاط دنیا، برایش ارزش محسوب می‌شود و نژادپرستی و جنگ‌های قومی- قبیله‌ای در آن بیداد می‌کند: «من در آن دقایق همان‌قدر که در تهران با واژه «مهاجر» مشکل داشتم، در کابل با واژه «وطن» گرفتار بودم… انگار وطن برای مهاجر فرمی دارد فاقد محتوا و از این رو، مهاجر مدام گرفتار تولید محتوا می‌شود.»

سوم. رنج آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند.

رنج مشترک، برهم زننده بسیاری از مناسبات نانوشته ماست، مناسباتی که انسانیت انسان‌ها را در چهارچوب مرزهای یک کشور به رسمیت می‌شناسد، به نژاد برتر معتقد است و با برگه آزمایش ژنتیک، هم‌خونی افراد را تشخیص می‌دهد. عالیه عطایی در کتاب خود، با روایت زندگی مرزنشینانی که یک پایشان این ور خط و پای دیگرشان آن سوست، به ما نشان می‌دهد که چطور رنج مشترک، خطوط را از بین می‌برد. او برای ما از کنش آدم‌هایی می‌گوید که هنگام ناآرامی، برایشان مهم نیست در کدام کشور زاده شده‌اند. آن‌ها صرفا برای دفاع از جان دیگری، در کشوری دیگر مبارزه می‌کنند و معتقدند خاورمیانه، یک کشور است: «ژن‌های حامل درد بی‌وقفه هم را می‌جورند و می‌یابند. بی‌شک، خاورمیانه می‌تواند قواعد علم ژنتیک را نقض کند… هیچ آزمایش ژنتیکی نمی‌تواند به من ثابت کند آن‌که در میدانی در لاهور اعدام شده، آنی که در عراق پایش را از دست داده، کسی که در حلب جانش را دست گرفته یا کسانی که در کابل در بمب‌گذاری تکه‌هاشان آویزان در و دیوار شده، برادر و خواهر من نیستند. برگه ژنتیک، رنج هم‌خونانم را تأیید خواهد کرد!»
در واقع، می‌توان گفت که رنج مشترک، از اصلی‌ترین عناصر کتاب عطایی، روح روایت‌های او و همچنین، به زعم نویسنده این یادداشت، هدف او از نوشتن بوده است. نویسنده با پررنگ‌ساختن مفهوم رنج در لابه‌لای خطوط و حوادث، تلاشی موفق داشته است برای تسهیل‌کردن درک آن؛ چراکه ادراک رنج، انسان را برآن می‌دارد تا قدمی در راستای کم‌کردن دردها و تسکین زخم‌ها بردارد.
در پایان این یادداشت، بد نیست به سراغ توصیف ارشمیدس از اهرم‌ها برویم: «به من تکیه‌گاهی بدهید، من زمین را جابه‌جا خواهم کرد.» به نظر می‌رسد تکیه‌گاه عالیه عطایی در این اثر، نه قلم او و نه قالبی است که رویداد را در آن ریخته، بلکه تمام و کمال پیامی است که در دل واقعیت روایات او نهفته و به مدد آن، جهان‌بینی مخاطبان را جابه‌جا کرده است، پیامی برآمده از رنج مشترک، پیام امید و صلح و حال، جا دارد در برابر رسالتی که اثر او به دوش کشیده است، کلاه از سر برداریم و خطاب به نویسنده بگوییم که پیام شما دریافت شد!