آنان‌که از جنوب می‌آیند…

نسترن مکارمی نویسنده‌ای اصالتا جنوبی (خوزستانی) است ومثل بسیاری نویسندگان جنوب چنته‌اش پر از قصه‌های شگفت است. به نظر می‌رسد نفت، جنگ، دریا و شرجی سرزمین‌های جنوب را به بستری قصه‌خیز تبدیل کرده و راویان آنجا را به قصه‌گویانی بی نظیر و اینگونه است که نویسنده بزرگی مثل ساعدی ماه‌ها خودش را در آبادی‌های جنوب آواره می‌کند و با مردمان آن دیار می‌زید تا قصه‌های غریب ترس‌ولرز را بیافریند. قصه‌هایی که اولین نمونه‌های رئالیسم جادویی در ایران و شاید جهان هستند! نسترن مکارمی فرزند جنوب است. جنگ را به چشم خویش دیده و نفرین نفت را بی‌واسطه لمس کرده ست.

تاریخ انتشار: ۱۰:۰۳ - شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه

این دو تجربه کافی است تا هر نویسنده‌ای سال‌ها حرف برای گفتن داشته باشد. چنانکه جنگ دنیای داستان‌های همینگوی را ساخت و داستان‌های فالاچی را و … . پس از غبار صورتی که مجموعه داستانی بود از جنگ مکارمی در آخرین اثرش که رمانی است به نام توتال به سراغ نفت رفته.

نام‌ها همه قصه‌اند…

از نام شرکت نفتی توتال گرفته تا اسامی تک‌تک افراد حاضر در رمان همه قصه‌ای در خود دارند. در کتاب «هنر داستان نویسی» اثر دیوید لاج در فصل نام ها می‌بینیم که هیچ چیز در داستان اتفاقی نیست حتی نام اشخاص، چیزها، جای‌ها و نیز می‌بینیم که نویسنده با انتخاب درست نام‌ها تا کجا می‌تواند از حجم نوشته بکاهد و به حجم سفیدخوانی متن بیفزاید. در توتال هر نام قصه‌ای کمابیش آشنا دارد که وزن سنگینی از مفاهیم را به دوش می‌کشد بی آنکه قصه را دچار پرگویی کند. از توتال شروع کنیم که نام رمان نیز هست و نام شرکت نفتی چندملیتی معروف در دنیا که در داستان نیز تقریبا در نقش واقعی خود حضور دارد. توتال در زبان انگلیسی یعنی مطلق، کامل. در جایی از رمان می‌خوانیم: «پدر نمی‌دانست بالا یعنی کجا. یک چیزی همیشه بالای سر ما وجود دارد. در رأس ما، مافوق ما، یک چیز خدای گونه که زندگی ما درید قدرت اوست. آن بالا کسی هست که شیر فلکه زندگی را در دست دارد. گاهی می‌بخشد، گاهی پس می‌گیرد، گاهی زندگی می‌دهد، گاهی می‌میراند. بابا بالایی‌ها را نمی‌شناخت… (93).» در میان این همه شرکت چندملیتی نفت چرا توتال؟ توتال یک شرکت فرانسوی است و اگر بخواهیم تطابق تاریخی را درنظر بگیریم شاید بهتر می‌بود نویسنده به یک نام انگلیسی اشاره می‌کرد. ضمن آنکه صحبت از استعمارگری و حضور انگلیسی‌ها و سِرهاست. اما نام توتال با توجه به معنای لغوی آن بهترین انتخاب برای نمایندگی کردن آن بالایی است. آن بالایی همیشه حاضر مطلق. آن نهنگ بزرگ که ما خرده ماهی‌ها را با یک جست بزرگ به کام می‌کشد… .
نام دیگری که باید به انتخاب آگاهانه آن اشاره کرد نام یوناس است. یوناس اولین شخصیت اصلی رمان است. تقابل او با نهنگ در پایان فصل نخست به صراحت نشان می‌دهد شباهت نام او به نام حضرت یونس اتفاقی نیست. اما نویسنده با این اسطوره در داستان چه کرده است؟ اصولا کارکرد اسطوره در روایات چیست؟ روایات اساطیری به نیازهای بنیادین بشر اشاره دارند که او را به کنش، واکنش‌هایی بر اساس آن نیازها وامی‌دارند و بر اساس همین نیازها و میزان دسترسی به اسباب برآوردگی‌شان خدایان و قهرمانان اساطیری خلق می‌شوند. اندیشمندان متأخر این مسئله را مطرح کرده‌اند که بشر از آن سطح از نیازمندی ابتدایی عبور کرده و به مرحله خردورزی پا نهاده و پرداختن به اسطوره امری بیهوده است. اما عده‌ای دیگر معتقدند زمانی که بشر از تن و نیازهای تنانه به کلی خالی شد می‌تواند ادعا کند از اسطوره و تفکر اسطوره‌ای بی نیاز شده ست. در ادبیات، اسطوره جلوه‌های گوناگون داشته است. گاه ما داستان‌های اساطیری را با همان ریخت همیشگی اما در فضایی مدرن دیده‌ایم. گاهی تنها فضا عوض نشده است. شخصیت اسطوره‌ای نیز تغییر کرده، کنش‌واکنش‌هایش دگرگون شده‌اند و درنتیجه ریخت داستان اسطوره‌ای نیز. این اتفاقی است که برای اسطوره کتاب مقدس یونس افتاده است در رمان توتال. حضرت یونس از تربیت مردمان خویش نومید گشت. آن‌ها را علی‌رغم فرمان الهی به حال خود رها نموده و سوار کشتی راهی سرزمینی دیگر شد. در راه کشتی گرفتار طوفان گشت و کشتی‌نشینان چاره‌ای نیافتند جز سبک‌کردن کشتی با غرق‌کردن یک مسافر. نتیجه سه بار قرعه‌کشی یونس بود! او را لاجرم به دریا انداختند و او طعمه‌ماهی بزرگ شد. در شکم ماهی سالیان دراز زندگی و استغفار کرد تا عاقبت خداوند او را بخشید؛ ماهی او را قی کرد و به زندگی در خشکی بازگرداند… اما یوناس قصه مکارمی؛ او از همه‌جا رانده است. زن آرام و به ظاهر رامش با ملوانی فرار می‌کند و او را با نگاه‌های تأسف‌بار مردمان روستایشان تنها می‌گذارد. او نیز سر به بیابان می‌گذارد تا اینجای قصه‌اش بی شباهت به یونس پیامبر نیست، اما آنجا که نهنگ نه او را که مردمان او را طعمه می‌کند و ورق برمی‌گردد. ریخت تکراری اسطوره می‌شکند و قصه اتفاق می افتد و چرت من خواننده پاره می‌شود… هنر مکارمی اینجا عیان می‌شود. نیازها همچنان برجایند، اما قهرمانان چهره‌های تازه‌ای پیدا کرده‌اند. قهرمانان دیگر برای مردمانشان ایثار نمی‌کنند بلکه از آن‌ها طعمه می‌سازند.
دیگر نام قابل تأمل در این رمان یحیی است. یحیی از فصل دوم وارد رمان می‌شود و تا آخر در رمان باقی می‌ماند. یحیی پسرکی است که پدر و برادرانش در شرکت نفت به شکلی مرموز ناپدید می‌شوند. خواهرش از بسیاری زاری کور و مادرش لال می‌گردد. پس او به توصیه خواهرش از خانه می‌گریزد و به پیشنهاد گدایی به نام گالو به خانه سِر هرود می‌رود تا از عاقبت مردان خانواده‌اش سردر بیاورد، چرا که به گفته گالو، هرود همه چیز را می‌داند. یحیا در خانه هرود به همه کار تن می‌دهد و در ازای آن به سرپناه و خورد و خوراکی مناسب بسنده می‌کند. اندک اندک انگیزه‌های اولیه این سفر را فراموش می‌کند و تبدیل به خدمتکار-معشوق هرود می‌شود. عاقبت زنی مرموز (زن ریشو) که به خانه سرهرود رفت و آمد دارد شروع به بیدارسازی یحیا و تحریک او علیه هرود می‌کند و در پایان یحیا هرود را می‌کشد. اما نام‌ها اینجا چه کاره‌اند؟ در کتب مقدس هرود بزرگ پادشاه یهودیه است که سه مجوس خبر ولادت منجی را به او می‌دهند و از شورش ملت یهود در پی رستاخیز منجی به او می‌گویند. در برخی روایات است که او در برخی مناطق پسران زیر دو سال را به کشتن داد که از ظهور مسیح پیشگیری کند. از دیگر سو او به فساد و زن‌بارگی شهره بود. می‌گویند که هرود خواهان ازدواج با برادرزاده‌اش بود. حضرت یحیی این عمل را خلاف شرع موسی (ع) برشمرد و او را از این اقدام برحضر داشت. به همین دلیل هرود یحیی را به زندان انداخت. یکی از القابی که یحیی را بدان می‌خوانند حصور (در محاصره) است. تا اینجای داستان چندان شکستی در ساختار اسطوره صورت نگرفته است. یحیای توتال نیز ماه‌ها در حصر سر هرود بود. اما در کتاب مقدس آنکه به دست دیگری کشته می‌شود یحیی است و در توتال یحیی قاتل است و نه مقتول. بار دیگر جابه‌جایی در ریخت اسطوره رخ می‌دهد. جالب آنکه همان‌گونه که در کتب مقدس وعده برخاستن منجی به گوش هرود بزرگ رسیده در توتال نیز وعده عصیان یحیی توسط زن ریشو به سر هرود داده شده و زمان وفای آن که می‌رسد سر هرود به آرامی مرگ را می‌پذیرد.

مؤلف مداخله‌گر

ناگهان در فصل سوم در اوج کشمکش این فصل نسترن مکارمی (شخص نویسنده) از میان متن سر برمی‌آورد و بسیار صادقانه زبان به سخن می‌گشاید: «خب باید بگویم کم آورده‌ام و این اعتراف راحتی نیست. شاید هیچ مخاطبی خوشش نیاید که نویسنده یکهو سرش را از لای در متن تو بیاورد و شروع کند به حرف‌زدن و توضیح دادن، ولی گاهی واقعا چاره‌ای جز این نیست…» این مداخله قرار است به کجا بینجامد؟ هدف چیست؟ رمان حقیقتا روایتی پر رمز و راز و گیرا دارد. تعلیقی دارد پابرجا در سطر سطر کتاب. مخاطب شاید بخواهد (و البته حق داشته باشد) اعتراض کند اما کافی است چند سطر با این نویسنده عاصی پیش برود. عصیان نویسنده در آن سطرهای پایانی عجیب تکان‌دهنده است:  «اصلا مگر حتما کسی باید توی داستان مرده باشد؟ مگر حتما باید یک تیر به سر کسی شلیک شده باشد و خون پاشیده باشد به در و دیوار که بشود به داستان اعتبار بخشید. یعنی اگر داستان به جای یک جوان درباره مردی پیر و بازنشسته باشد ارزش خواندن ندارد؟…» و بعد نویسنده گریز می‌زند به یک روز تلخ که همراه پدرش به اداره شرکت نفت می‌رود تا استخدام شود… آنجاست که مخاطب عقب می‌نشیند و اجازه می‌دهد پایان ماجرای یحیی و افسون در ابهام رها شود و با خودش می‌گوید اصلا چه اهمیتی دارد مگر؟ هر چیزی که درباره نفت باید گفته می‌شد گفته شد. حالا گیرم که یحیی و افسون شبی را عاشقانه سر کنند یا نه. گیرم که جنازه راعی همانجا روی کاناپه بپوسد یا در کنار امامزاده‌ای دفن شود. گفته شد که مایعی از این زمین جوشید و نهنگی از آن سربرآورد که مردمان این قبیله را درکام کشید. نهنگی که هنوز زنده است و هنوز زیر این زمین شناور است و ما خرده ماهی‌ها را آرام دنبال می‌کند…
درباره توتال حرف بسیار است. کارکرد اسطوره، بینامتنیت، برخورد تاریخ و اسطوره و …. حیف که مجال اندک است حیف.