کنار تخت پدرم ایستادهام و دارم به رد عمیق چروکهای صورتش نگاه میکنم. دلم میخواهد دستش را توی دستم بگیرم؛ اما نگرانم از خواب بیدار شود. به چهرهاش نگاه میکنم. پدرم خیلی زود پیر شده، گرد نقرهایرنگ پیری روی موهایش نشسته و چشمهایش برق همیشگی را ندارد. دیگر زمان استراحتش بود که بیماری این اجازه را نداد.
همیشه غروبهای تابستانی میدان امام(ره) از همه جای شهر دیدنیتر بود، مردم بساط شامشان را برمیداشتند و میآمدند روی چمنهای میدان مینشستند، بچهها بادبادک هوا میکردند و خانوادهها با هم گپ میزدند؛ اما این تابستان میدان نقش جهان دیگر حال و هوای همیشه را ندارد.
توی زیرزمین مسجدِ رضوی نشستهام و پسرها مشغول بازیاند. اینجا کسی کاری به کار بچهها ندارد، درست است که صدای آقای معمار منتظرین لابهلای سروصدای بچهها کم رنگ میشود. اما با دقت کردن میفهمیم حاج آقا در مورد چه موضوعی صحبت میکنند.
اصفهان زیبا بهشت گردشگران، چه ایرانی و چه خارجی است. گردشگرانی که به شهرمان سفر میکنند، بخشی از روحشان را با زیباییهای این شهر آکنده کرده و خاطرات خوشی را در توشه سفرشان با خود میبرند.اما زیباییهای ذاتی اصفهان برای این خاطرهسازی بهتنهایی کافی نیست.
توی تمام روزهای هفته چهارشنبهها را گذاشتهام برای رفتن به «سرزمین مادری». این هفته لیلا، دخترخالهام را هم دعوت کردم تا با هم یک روزِ مادرانه را تجربه کنیم.