چراغ که سبز می‌شود سریع از چهارراهِ پرگدا فاصله می‌گیرم. اما می‌دانم چهارراه بعدی هم همین ماجرا در انتظار من است

گُل‌ها و گِداها

بوی خنکی و طراوت گل‌فروشی آنقدر خوب است که آدم دلش نمی‌خواهد از مغازه‌های گل‌فروشی یا گلخانه‌ها بیرون برود؛ مخصوصاً اگر هوای بیرون گرم باشد! توی گل‌فروشی چرخی می‌زنم تا یک دسته گل مناسب برای هدیه پیدا کنم.

تاریخ انتشار: ۱۰:۰۷ - سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
گُل‌ها و  گِداها

به گزارش اصفهان زیبا؛ بوی خنکی و طراوت گل‌فروشی آنقدر خوب است که آدم دلش نمی‌خواهد از مغازه‌های گل‌فروشی یا گلخانه‌ها بیرون برود؛ مخصوصاً اگر هوای بیرون گرم باشد!

توی گل‌فروشی چرخی می‌زنم تا یک دسته گل مناسب برای هدیه پیدا کنم. قیمت‌ها نجومی و غیرقابل‌باور است، دسته گلی معمولی با سه یا چهار شاخه رز ۵۰۰ هزار تومان آب می‌خورد و این یعنی برای رفتن به یک مهمانی باید بین گل یا شیرینی یکی را انتخاب کنیم. نمی‌توانیم مثل قدیم‌ها گل وشیرینی را با هم بخریم، به حال تازه دامادها غصه می‌خورم که لابد مجبورند این هزینه‌ها را تقبل کنند تا به وصال یار برسند.

با دسته‌گلی کوچک از گل‌فروشی بیرون می‌آیم. هنوز روی پله‌ دوم گل‌فروشی‌ام که صدای زنی به گوشم می‌رسد: خانم، خانم!

بی‌توجه از پله به سمت ماشین می‌آیم که صدای زن بلند‌تر می‌شود: «خانم با شما هستم!» برمی‌گردم و به اطراف نگاه می‌کنم تا صاحب صدا را پیدا کنم. به ذهنم می‌رسد لابد کسی به دنبال آدرس است، کمی دورتر از مغازه‌ی گلفروشی زنی نشسته روی سکو‌ی یک فروشگاه و دارد نگاهم می‌کند‌.

می‌پرسم: «بله کاری داشتین؟» زن بلافاصله می‌گوید: «من اینجا غریبم، باردارم، خرجی ندارم. یه کمکی بهم بکن» مثل برق‌گرفته‌ها به چهره‌ زن که خیلی به فقیر و فقرا نمی‌خورد چشم می‌دوزم. زن عبای مشکی پوشیده و آرایش دارد و طوری نشسته که شکم بزرگش مشخص باشد. کنارش هم کیفی بزرگ است که پر است از جوراب.

می‌گویم: «پول نقد ندارم خانم!» هنوز جمله‌ام تمام نشده که در کمال حیرت و ناباوری زن کارتخوانی از گوشه‌ کیف بزرگش بیرون می‌کشد و می‌گوید: «بیا خانم کارتخوان دارم، یه جوراب ازم بخر!»

به جعبه‌ جورابهایش نگاه می‌کنم و می‌پرسم: «دونه‌ای چند؟» زن مقنعه‌اش را مرتب می‌کند و جواب می‌دهد: «دونه‌ای نیست عزیزم، دوتا ۱۵۰» دود از کله‌ام بلند می‌شود، جوراب‌ها نخی نیستند و این قیمت واقعاً برایشان زیاد است. در حال وارسی جوراب‌ها می‌گویم: «یه ذره گروه حساب نمی‌کنی؟» لحن زن تغییر می‌کند: «آگه نمی‌خری برو خانم!» با حالی ترکیبی از خشم و عصبانیت از زن فاصله می‌گیرم، اما می‌شنوم که می‌گوید: «مردم گدا شدن. یه جوراب چیه که نمی‌خری از یه زن حامله، تو که کلی پول گل میدی!»

بی‌توجه به زن، به راهم ادامه می‌دهم. هنوز چند قدم دور نشده‌ام که زنی دیگر مقابلم سبز می‌شود. این یکی گدایی‌کردنش را لای جعبه‌ جوراب پنهان نمی‌کند، رسماً دستش را مقابل رویم می‌گیرد و به بچه‌‌اش اشاره می‌کند و چیزهایی می‌گوید که از همه‌اش شیر ندارد بخورد را می‌فهمم. با دیدن بچه‌ خوابیده در بغل زن جگرم آتش می‌گیرد. اما باز هم پول نقد ندارم که کمک کنم.

می‌گویم: «می‌تونم براش شیر خشک بخرم بهت بدم می‌خوای؟» با صدایی آرام و لهجه‌ای که به سختی می‌فهمم می‌گوید: «برای خودم روغن بخر» دسته‌گل را توی ماشین می‌گذارم و به سمت مغازه موادغذایی می‌روم، سراغ روغن را که می‌گیرم مغازه‌دار نگاهی به گدای بیرون از مغازه می‌اندازد و می‌پرسد: «خانم واسه خودت می‌خوای یا این؟» جواب می‌دهم: «این خانمه میگه روغن می‌خواد!»

مغازه‌دار نیشخندی می‌زند و بلند جوری که زن گدا بشنود، می‌گوید: «چقدر ساده‌اید شما خانما! اینا روزی هزارتا مثل شما رو تیغ می‌زنن» حس کودن بودن می‌کنم، نگاهی به بچه‌ معصوم توی بغل زن می‌اندازم و می‌گویم: «یه دونه روغن سرخ‌کردنی کوچک بدین.»

مغازه‌دار روغن را توی پلاستیک جا می‌دهد و انگار که مغزم را خوانده باشد، می‌گوید: «معلوم نیست چی به این بچه‌های طفل معصوم میدن که یه سره خوابن، کلاهبرداری که یه جور دو جور نیست. این زنیکه هر روز اینجا پلاسه.» به چادر رنگ و رو رفتهی زن نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد کاری به جز روغن خریدن از دستم بر می‌آمد تا برایش انجام بدهم. اما خودمم هم می‌دانم که نمی‌توانم.

روغن را تحویل زن می‌دهم. راضیه‌‌ فضول درونم، دلش می‌خواهد برود دنبالش تا ببیند زن با روغن چکار می‌کند. اما بی‌خیال می‌شوم. عطر گل‌هایی که خریده‌ام توی ماشین پخش شده، راه می‌افتم و پشت چراغ قرمز می‌ایستم. هنوز چند ثانیه نگذشته که دختری مانتویی با ماسکی روی صورتش دستمال چرکی را روی شیشه ماشینم می‌کشد و بعد دستش را از پشت شیشه مقابلم می‌گیرد. فقط هم همین دختر نیست، مردی زهواردررفته اسپند دود می‌کند و پسر بچه‌ای هم دارد آدامس می‌فروشد. از دیدن این‌ همه آدم در لباس گدا و دستفروش کلافه‌ام. چراغ که سبز می‌شود سریع از چهار راهِ پرگدا فاصله می‌گیرم. اما می‌دانم چهار راه بعدی هم همین ماجرا در انتظار من است!