زینب تاج‌الدین
دختری که «بابا» را ندید!
۱۰:۲۲ - شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
روایت همسر شهید «محمد همتی» از مردی که دخترش را ندید؛ اما برای آمدنش رویا ساخته بود

دختری که «بابا» را ندید!

ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دی‌ماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماه‌ها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی می‌دانست اولین کلمه‌ای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!

خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…!
۱۰:۵۰ - شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
روایت ما از سال‌هایی که پای قصه آدم‌هایی نشستیم که پیش از رفتن نشانه‌های ماندگار از خود به‌جا گذاشتند

خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…!

سال‌هاست وارد خانه‌هایی می‌شوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داده است. خانه‌هایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجره‌ها، همان رفت‌وآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.

آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!
۱۱:۰۷ - چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
روایت یک نویسنده اصفهانی از سفر به «هرمزگان» و روستاهای «سیریک» و مردمانی که دور از قاب دوربین‌ها، بار پشتیبانی جنگ را به‌دوش گرفته‌اند

آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!

جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کرده‌اند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستاده‌اند. اما هر جنگ، جبهه‌ای خاموش هم دارد؛ جبهه‌ای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمی‌آورد.

از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!
۱۱:۱۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
مروری بر یک شب پرالتهاب و پرونده‌ای که با شهادت چهار مأمور فراجا آغاز شد و پس از طی مراحل قضایی به نقطه پایان رسید

از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!

۱۸ دی‌ ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثه‌ای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولی‌اله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارش‌های رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت می‌کند.

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را  زمین نمی‌گذاشت!
۱۰:۲۶ - شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵
«زهره کاظمی» از دغدغه‌های فرهنگی، فعالیت‌های قرآنی و دستگیری از محرومان همسرش؛ شهید «محمود محسنی» از شهدای جنگ 12 روزه اصفهان روایت می‌کند

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را زمین نمی‌گذاشت!

شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغه‌اش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسل‌نوجوان خلاصه می‌شد.

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!
۱۲:۵۵ - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵
«منصور اخوان»، از دوستان قدیمی شهید نیلفروشان از خانواده، شخصیت، سبک فرماندهی و سال‌های همراهی با او می‌گوید

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!

برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.

هر کدام از این‌ها  یک تکه از ایلیاست!
۱۶:۱۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵

هر کدام از این‌ها یک تکه از ایلیاست!

روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشسته‌اند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد می‌آورد.

گُلِ من یک نشانی  در بدن داشت…!
۱۳:۰۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند «ایلیا علیخانی»؛ پسری که نشان نوکری امام حسین(ع) روی دستش آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد

گُلِ من یک نشانی در بدن داشت…!

پدر سه روز بود که میان نام‌ها و کدها دنبال یک نشانی می‌گشت. می‌گفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابه‌جا شده، کدها باید بررسی شود و عکس‌ها تطبیق داده شود. اما او چیزی می‌خواست که از همه این نشانه‌ها مطمئن‌تر بود.

شهادتش را  کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!
۱۳:۵۴ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
رودررو با مادر شهید «عباس بهرامی» تنهاشهید مجتمع فولاد در جنگ رمضان و روایت او از راهی که از سال‌ها بندگی و خدمت پسرش گذشت و به شهادت ختم شد

شهادتش را کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!

ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفت‌وآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه می‌پیچید. سال‌ها بود که به این ساعت‌های سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.

آن سحر که دنیا ایستاد…!
۱۳:۴۵ - یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
روایت یکی از نیروهای هوافضا از ساعاتی که در میانه مأموریت، خبری همه محاسبه‌هایش را برهم زد و با شهادت آقا مواجه شد

آن سحر که دنیا ایستاد…!

بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویران‌کننده‌تر از هر انفجاری‌اند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، می‌گوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب می‌خواست؛ اما اشک‌های همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!
۱۱:۲۶ - چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
از روزهای کودکی و قصه‌های شبانه تا ظهر هفتم فروردین ۱۴۰۵؛ روایت خواهر شهید «عباس بهرامی» که آخرین گفت‌وگویش با برادر به آخرین خاطره زندگی‌اش تبدیل شد

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد.

آقا مدیر!
۱۱:۴۸ - شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵
همکار شهید «میثم رضوان‌پور» در اولین سالگرد شهادتش، از منش مدیری سخن می‌گوید که به باور او، شهادت پایان طبیعی سال‌ها زندگی خالصانه‌اش بود

آقا مدیر!

بعضی آدم‌ها را نه با سمت و مسئولیت، بلکه با منش و رفتارشان به خاطر می‌آورند. شهید «میثم رضوان‌پور» برای همکارانش از همین جنس انسان‌ها بود؛ مدیری که بیش از آنکه به جایگاه سازمانی خود تکیه کند، به کرامت انسان‌ها، رعایت حق‌الناس و خدمت بی‌منت باور داشت.