نگار یک سد محکم گذاشتهاند جلوی کلمههایم. واژههایم دلودماغ ندارند. پشت چراغقرمز، چشمهایم قرمز میشود. گره میافتد بین ابروهایم، چراغ که سبز میشود یادم میرود باید حرکت کنم.
«بچهها به صف شدهاند: یک، دو، سه؛ یکی رفت. رفت که رفت. یک، دو، یکی دیگه هم. یک، یکی دیگه هم.» همه حرفها ریخته توی این شهر. یک نوار باریک روی نقشهای بزرگ، خیلی وقت است که شده شهر قصهها؛ شهر قصههای خاکستری، شهری پر از بازیهای ناتمام.
زمستان که خیز برمیدارد برای نفسهای آخر، سرعت انجام کارها میرود بالا. انگار دکمه دور تند را زدهاند و حتی مجالی نیست برای یک نفس تازه.
تمام این چند ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. یعنی راستش را بخواهید اصلا نتوانستم بنویسم.
از آن عکسهای ریشهدار است. از آن عکسها که خیره میکند آدم را. از هر طرف چشم میاندازم و یک کنج عکس را میگیرم که برسم به قلبش، امید است که شُره میکند.
ذکر میپیچد توی لبهایش، دعا رخنه میکند در وجودش، هوای کربلا غوغا به پا میکند در دلش و راه میرساند او را به غرب و جنوب و به شهدا.
وقتی گفتند برای غزه بنویسم، تمامِ من خسته شد. وقتی گفتند برای کودکان غزه بنویسم تمامِ منِ خسته، خیسِ اشک شد. شدم شبیه گنجشکی که زیر باران مانده و سرمای زمختی نشسته است به تنش…
از آن شب که آههایمان کش آمدند و قد حرفهایمان کوتاه شد،
مدتی میشود اندوهی مدام به پروپایم میپیچد. چارهای نیست؛ باید خود رنگورو پریدهام را سامان بدهم و کوفتگیِ ناشی از اندوهم را بغل کنم و بگذارم جایی در فرصت مناسب، بروم سراغش. حال غریبی دارد.
تقویم روی میز محل کارم اصرار دارد که بیستوچند روز از آذرماه سال صفرسه گذشته است؛ میپذیرم اما کمی سخت. صبح خبری رسید و ظهر رسیدیم به یکیدو خیابان بالاتر از محل کارم.
گوشه چشمهایم ریز میشود توی دهه هشتاد. میخزم توی خاطراتم در لحظههای ناب. دورهمی دخترانه، روزهای چهارشنبه، ساعت چهار، فرهنگسرای پرسش.دور هم جمع میشدیم در محل سالن اجتماعات فرهنگسرای پرسش.
خانه غرق بود در خواب عصرانه؛ اما مادر بیدار بود و حیاط را جارو میزد. مثل همیشه بعد از جارو باید آب میپاشید تا خاکهای رقصان و چموش معلق در هوا را آرام کند.