فرزانه فرجی
برای فرمانده ، احمد…!
۱۱:۰۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵

برای فرمانده ، احمد…!

پنج روز پیش، سالروز تولدتان بود حاج احمد آقای کاظمی. شما که نیاز به معرفی ندارید حاجی، راستش غرض از نوشتن فقط عرض تبریک تولد ۶۷ سالگی‌تان است و کمی خوش و بش.

«میناب»؛ روایت ناتمامی  که پایان ندارد…!
۱۴:۱۶ - پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵

«میناب»؛ روایت ناتمامی که پایان ندارد…!

شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوان‌هایتان از شدت ترس، گوش‌هایتان را اذیت کند؟! شده بی‌پناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریه‌هایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!
۱۳:۵۸ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!

صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد انگار همه اتاق را گرفت. همین‌که جواب داد، گفت: « من هم راهی شدم. میرم برای بدرقه آقا….». او حرف می‌زد و حرف‌هایش می‌شد قطره و دانه‌دانه از گوشه چشمم سُر می‌خورد و غرق می‌شد در تار و پود روسری‌ام.

بدرقه خورشید!
۱۴:۳۲ - چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵

بدرقه خورشید!

نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، می‌گذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آه‌هایم مدام قد می‌کشید.دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.

چراغ آخر خانه هم  خاموش شد!
۱۹:۳۴ - چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

چراغ آخر خانه هم خاموش شد!

و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را می‌مکد و آدم می‌شود ساقه‌ای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام می‌شود و ناگهان ساقه جوان در خاک می‌غلتد.

ایران روی شانه این مردان بود!
۱۶:۵۴ - چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵

ایران روی شانه این مردان بود!

بماند که اشک‌هایمان را انبار کرده‌ایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشم‌های به غبار نشسته‌مان. بماند که رسیدگی به زخم‌ِ حرف‌های بی‌حساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشته‌ایم برای بعد.

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!
۱۰:۱۵ - سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!

بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!
۱۱:۳۸ - سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

این عکس، ایران است؛ زخم خورده اما استوار!
۱۱:۴۸ - شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۵

این عکس، ایران است؛ زخم خورده اما استوار!

مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژه‌ها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره می‌کند.

و تاریخ، تکرار شد…!
۱۱:۰۴ - سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵

و تاریخ، تکرار شد…!

آن روزها اعتبارش از امروز بیشتر بود. هنوز اینقدر سبک و کوچک نشده بود و ابهت توخالی‌اش را اینقدرها از دست نداده بود. اگر از دریچه چشم مردم دنیا نگاهش می‌کردیم، ابرقدرتی بود با هیبت. اما از همان روزها در چشم مردم ما نَه تنها ابرقدرت نبود حتی دانشجوهای ما با شجاعت و شهامت تمام شعارشان مرگ بر آمریکا بود.

حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!
۱۳:۰۳ - شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴

حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!

مسجد، کنج کوچه‌ای است توی یکی از خیابان‌های شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخه‌های سَرو سایه انداخته روی درب نیمه‌باز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.

جایی برای تماشای ایثار!
۱۵:۴۵ - سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴

جایی برای تماشای ایثار!

اینجا سرزمینی است سراسر از اراده. جایی که مردان، رفتن را به ماندن برتری دادند. مرزی است ملکوتی حدفاصل زمین و آسمان. مکانی که روحِ فداکاری مردان چند دهه پیش از ما، این سرزمین را همچنان زنده و سرپا نگه داشته است.