فرزانه فرجی
چراغ آخر خانه هم  خاموش شد!
19:34 - چهارشنبه 27 خرداد 1405

چراغ آخر خانه هم خاموش شد!

و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را می‌مکد و آدم می‌شود ساقه‌ای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام می‌شود و ناگهان ساقه جوان در خاک می‌غلتد.

ایران روی شانه این مردان بود!
16:54 - چهارشنبه 20 خرداد 1405

ایران روی شانه این مردان بود!

بماند که اشک‌هایمان را انبار کرده‌ایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشم‌های به غبار نشسته‌مان. بماند که رسیدگی به زخم‌ِ حرف‌های بی‌حساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشته‌ایم برای بعد.

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!
10:15 - سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405

خداحافظ بالام، خداحافظ محسن!

بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقه‌ای می‌شد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!
11:38 - سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405

تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

این عکس، ایران است؛ زخم خورده اما استوار!
11:48 - شنبه 29 فروردین 1405

این عکس، ایران است؛ زخم خورده اما استوار!

مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژه‌ها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره می‌کند.

و تاریخ، تکرار شد…!
11:04 - سه‌شنبه 18 فروردین 1405

و تاریخ، تکرار شد…!

آن روزها اعتبارش از امروز بیشتر بود. هنوز اینقدر سبک و کوچک نشده بود و ابهت توخالی‌اش را اینقدرها از دست نداده بود. اگر از دریچه چشم مردم دنیا نگاهش می‌کردیم، ابرقدرتی بود با هیبت. اما از همان روزها در چشم مردم ما نَه تنها ابرقدرت نبود حتی دانشجوهای ما با شجاعت و شهامت تمام شعارشان مرگ بر آمریکا بود.

حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!
13:03 - شنبه 16 اسفند 1404

حماسه‌ای که از دل غم متولد شد!

مسجد، کنج کوچه‌ای است توی یکی از خیابان‌های شهر. ساعت از ده شب گذشته است. شاخه‌های سَرو سایه انداخته روی درب نیمه‌باز مسجد و نوری سبز رنگ از داخل مسجد افتاده توی کوچه.

جایی برای تماشای ایثار!
15:45 - سه‌شنبه 28 بهمن 1404

جایی برای تماشای ایثار!

اینجا سرزمینی است سراسر از اراده. جایی که مردان، رفتن را به ماندن برتری دادند. مرزی است ملکوتی حدفاصل زمین و آسمان. مکانی که روحِ فداکاری مردان چند دهه پیش از ما، این سرزمین را همچنان زنده و سرپا نگه داشته است.

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!
11:06 - یکشنبه 12 بهمن 1404
شهید محمدمهدی فدایی به روایت مادرش؛ لیلا شاهنظری

دلش شهادت قشنگ می‌خواست…!

مهندسی مکانیک می‌خواند. یک ترم خواند و انصراف داد و‌ رفت دانشگاه فرهنگیان. گفتند حقوق معلمی کم است و کفاف زندگی را نمی‌دهد اما محمد مهدی در جواب گفت: «درست است که حقوقش کم است اما برکت دارد.»

خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!
13:33 - سه‌شنبه 30 دی 1404

خزانِ آنیلای هشت ساله با شهادت!

ایستاده بود توی صف. در ردیف شهدای جمعه نوزدهمین روز دی ماه. با آن قد و قواره کوچکش، قرعه به نامش افتاده بود به نام آنیلا ابوطالبیان هشت ساله.

و مردم باز آمدند !
12:00 - سه‌شنبه 23 دی 1404
خاک این شهر سال‌هاست تن مردان نجیبش را محکم در آغوش گرفته

و مردم باز آمدند !

قرار بود اعتراض باشد. تجمعی برای خواسته مشترک بیشتر مردم. مردم گلایه داشتند از کوچک شدن سفره‌هایشان، از قیمت کالاهایی که لحظه‌ای، بالا و پایین می‌شد و البته شیب بالا رفتنش این اواخر حسابی بیشتر شده بود.

دوازده روز و یک عمر…!
11:02 - دوشنبه 15 دی 1404

دوازده روز و یک عمر…!

چشم باز کنی و ببینی وسط میدان جنگی. دشمن رسیده پشت در خانه‌ات. خانه کناری را زده است و خانه روبرویی را هم. همینطور پیش برود خانه تو هم در امان نخواهد ماند.