آرشیو سرویس فرزانه فرجی
به نام پدر…
13:45 - شنبه

به نام پدر…

پای حرف‌های پسر می‌نشینیم و پدر را در کلامش مرور می‌کنیم. نامش محمد است و پسر بزرگ خانواده پنج‌نفره شاهسنایی و سی ساله.

برای مردان جامانده از جنگ
12:29 - شنبه

برای مردان جامانده از جنگ

می‌گویند جانباز کسی است که جان خود را به دست آورد، جانی که به شکلی در خطر افتاده بود. جانی که حالا پر از نشانی است. نشانی‌های آشکار و پنهان.

گر بگویم ز اباالفضل(ع) نشان داشت، رواست…
09:34 - شنبه
دیدار با همسر و فرزند شهید «حاج رضا هوایی»، از شهدای بمباران اصفهان

گر بگویم ز اباالفضل(ع) نشان داشت، رواست…

چندساعتی مانده به قرار، محل دیدار عوض می‌شود‌. ضیافت از گلستان شهدا می‌رسد به خانه‌ای در قلب خیابان ابن‌سینا. خانه‌ای که سی‌وهفت سال پیش شده بود تلی از خاک و خراش جنگ، چنگ انداخته بود به تمام پیکرش.

مردی از جنس مردم!
12:11 - چهارشنبه

مردی از جنس مردم!

حرف‌هایمان کوتاه آمدند و قد آه‌هایمان بلند شد. شال عزا افتاد دور گردن ایران خانم ما (ایران جان ما). تن وطن زخمی شد و آشفتگی ریخت توی دل‌هایمان.‌

کاروانی با دوازده مرد تمام‌عیار!
11:08 - شنبه
اصفهان چندروزی مهمان دارد:

کاروانی با دوازده مرد تمام‌عیار!

چندروزی بیشتر تا وداع با پاییز نمانده است. نفس‌های پاییز هم به شماره افتاده و آماده می‌شود برای خواندن غزل خداحافظی؛ وداعی که گره خورده به وداع همدم امیرالمؤمنین علی(ع).

قاصد خبر شهادت
17:36 - شنبه

قاصد خبر شهادت

باید مادر باشی تا بدانی رد گریه‌های مادر منتظر روی قاب عکس چوبی پسر بچه‌ها می‌کند! باید مادر باشی تا بدانی درِ خانه را تا نیمه‌شب بازگذاشتن برای رسیدن یک خبر از پسر یعنی چه!

روزی که همه اصفهان، خانواده شهید بودند
17:31 - شنبه

روزی که همه اصفهان، خانواده شهید بودند

یکپارچه همه مردم عزادار بودند. بیست‌وپنجم آبان روز خاطره‌انگیزی بود؛ یک سند معتبر و ارزشمند برای رزمنده‌پروری اصفهان در زمان جنگ شد. تشییع باشکوه آن روز اوج عظمت ما در جنگ بود.

ملاقات چرخ‌ها!
12:53 - شنبه
روایتی از یک قرار متفاوت جانبازان قطع‌نخاعی در گلستان شهدای اصفهان:

ملاقات چرخ‌ها!

یکی‌یکی می‌آیند؛ اما نه روی پاهایشان. یکی‌یکی می‌نشینند؛ اما نه روی زانوهایشان. حرف مشترک همه آن‌ها چرخش چرخ‌های ویلچری است که می‌چرخد و می‌چرخد. سال‌هاست می‌چرخد و برای خیلی‌هایشان بیش از ۴۰ سال است که شده رفیق، مرهم، همدم و شده پا… .

یک تریلی میلگرد از ذوب‌آهن خریدیم، حجله ساختیم!
12:37 - پنجشنبه
یک روایت و هزار حرف از 25 آبان 61:

یک تریلی میلگرد از ذوب‌آهن خریدیم، حجله ساختیم!

بیست‌وپنج روز از آبان ۶۱ می‌گذشت. اصفهان ‌زیبا، پاییز دلربایش را محکم در بغل گرفته بود؛ سردی هوا هم قشنگی پاییز را نوازش می‌کرد. شهر میهمان داشت. همه میهمان داشتیم. پسرهایمان می‌آمدند؛ برادرهایمان و پدرهایمان.

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!
12:09 - شنبه
گزارشی از اولین هنرستان اصفهان فعال در جبهه و پشت‌جبهه؛ «هنرستان ابوذر»:

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!

مهندس اصغر شریفی‌پور مدیر سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ هنرستان ابوذر بوده است، مدیری که در طول سال‌های جنگ تحمیلی کنار دانش‌آموزانش مانده، با آن‌ها جبهه رفته، با آن‌ها در عملیات شرکت کرده، با آن‌ها پای تابوت دانش‌آموزان شهید هنرستان گریه کرده و خودش هم مجروح شده است.

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!
11:11 - شنبه

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!

نمی‌دانم… نمی‌دانم تک‌تک حرف‌های امروزم در قدوقواره ذهن کم‌وبیش بی‌قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم‌الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان…

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!
13:47 - چهارشنبه

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!

ترس را ریختیم دور. دست‌هایمان به هم رسید. قلب‌هایمان در هم گره خورد. صدایمان یکی شد و حرف‌هایمان مشترک. زن و مرد و بزرگ و کوچک هم نداشت. شدیم یک پیکر و یک واحد و قطع کردیم هر دستی را که دست‌درازی کرده بود به مشتی از خاک سرزمینمان.