آدمی بعد از آن روزی که چشم به دنیا باز میکند، دوباره متولد میشود؛ همانطور که پیش از مرگ هم بارها ممکن است در بازی زندگی بمیرد. مگر نه اینکه بعضی وقتها، در کشاکش روزهای سخت، میگوییم «مُردم و زنده شدم»؟
تصور شهرموزه اصفهان که مسجدها و کاخها و منارهها و خانههای خوشقدوقامتش، به درازنای تاریخ، نگاه رهگذران را بهسوی نور و آسمان هدایت میکند، بدون یاد و خاطره آثار خوشنویسی و خطاطان بیهمتایش تصویری ناتمام است.
«گریه کن، گریه کن، گریه کن»؛ چون گاهی باید گریه کرد و دیگر هیچ، انتخاب دیگری پیشرو نیست. گاهی زندگی، نَفَس، تسلی، در پناه گریه معنا مییابد، در آغوش اشکهای شفاف و روان و پرسروصدای نوزادی که بعد از انتظاری طولانی به روی دنیا چشم باز میکند.
بهار است. اردیبهشت، بیاعتنا به جنگ و آتشبس و هر حرفوحدیثی که بدانها منتهی میشود، اصفهان را تنگ در آغوش گرفته است؛ اصفهان که دیرزمانی است دیارِ هنرها و هنرمندان و هنردوستان روزگاران بهحساب میآید.
در سایه جنگ، در جنگ و در روزهای پس از جنگ که زندگی از مدار همیشگی خود به بیرون پرتاب میشود، مفهوم تابآوری چون کلیدی طلایی خودنمایی میکند تا از مسیرش معنایی نو به زیست و زمانه پرآشوبمان دهیم و انعطافپذیر شویم.
اگر خط آخر زندگیمان تعبیرش چیزی جز نقاشی گلهای بیقرار، رقص موجهای دریا و نانهای داغ سنتی نباشد، چه باک که سراسرش چون خوابِ بلندِ وهمناکی بگذرد؟
جسیکا برای بچهاش که چند روزی از به دنیا آمدنش میگذرد، آهنگ میگذارد. بعد خودش را رها و بین دستان ملافهها و تختخواب گریه میکند.
داستان گالری، گالریداری و گالریگردی در اصفهان با گالری «کلاسیک» آغاز میشود. «کلاسیک» تولدیافته از ذهن پوینده و جستوجوگر و آزموده مرتضی بخردی بود.
تنهایی درد است اگر هیچ دستی نباشد تا سرمای دستمان را گرم کند و مجبور باشیم بغضی را که در گلو داریم، فقط خودمان به دوش بکشیم.
اصفهان شهر معماری و پابهپای آن، مرمتگری است؛ شهر مسجدهایی که به بلندای تاریخ، رازونیازها در دلشان نهفته؛ شهر کاخهایی که پذیرای بزم و پایکوبی سرخوشان بودهاند؛ شهر کاروانسراهایی که خاطره بروبیای آدمهای سفرکردهاش هنوز هم زنده است و شهر خانههای کوچک تاریخی که در آنها زندگیها کردهاند؛ با همه تلخیها و شیرینیهایش.
میگویند آدمی موقع مرگ، یک دور، تمام زندگیاش جلوی چشمانش میآید. همین موضوع زمینهساز آفرینش داستانی در ادبیات ژاپن به اسم «فانوس خاطرات گمشده» از ساناکا هیراگی شده است. اتفاقات اثر در آتلیهای جادویی میگذرد که آدمها بعد از مرگ و یک قدم مانده به سفر آخرت در آن توقف میکنند.
تماشای «قطار رؤیاها» مثل نوشیدن چایی گرمی است که آدم را در بعدازظهر زمستانی دلگیر تسکین میدهد. «قطار رؤیاها» قطاری است بیشباهتی به قطارهای رنگارنگ کودکی.