ستارگان درخشان حوزه علمیه اصفهان؛

مصاحبه با آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی

سید اسماعیل هاشمی پس از رحلت آیت‌الله حائری بنیانگذار حوزه علمیه قم، با الگوگیری از وی و دیگر فرهیختگان حوزه به راه خود که همان مبارزه با کژی‌ها و تبلیغ درستی‌هاست ادامه می‌دهد تا اینکه فریاد «هل من ناصر» امام خمینی(ره) در فضا طنین‌انداز می‌شود…

تاریخ انتشار: ۱۳:۱۴ - دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 17 دقیقه
مصاحبه با آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی

به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «ستارگان درخشان حوزه علمیه اصفهان»، توسط مرکز مدیریت حوزه علمیه اصفهان، به سال 1391 در 312 صفحه منتشر شده است و در آن به مصاحبه با برخی از بزرگان و اساتید حوزه علمیه اصفهان همانند آیت‌الله عباس ادیب، آیت‌الله عبدالحسین طیب، آیت‌الله فیاض، آیت‌الله حسین مظاهری، آیت‌الله سید مصطفی خوانساری، آیت‌الله محمد کلباسی، آیت‌الله مشکات و دیگران پرداخته است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، صفحات 272 الی 290 از کتاب مذکور است که به مصاحبه با مرحوم آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی، مجتهد مبارز در نهضت امام خمینی(ره) و نماینده مردم اصفهان در مجلس خبرگان رهبری (دوره دوم و سوم) پرداخته است. 

مصاحبه با آیت‌الله سید اسماعیل هاشمی

مقدمه: حاج سید اسماعیل بن آقا سید محمدحسن بن سید ابراهیم موسوی طالخونچه‌ای، عالم عامل و فاضل کامل در حدود سال ۱۳۳۰ قمری در قریه «طالخونچه» از بلوک سمیرم متولد شد.

مقدمات علوم را نزد پدر و برادر بزرگ خود سید علی اکبر هاشمی فراگرفت و سپس در اصفهان نزد آقا شیخ محمدرضا نجفی، حاج شیخ مهدی نجفی، سید زین العابدين طباطبایی ابرقویی، شیخ محمدجواد بیدآبادی و استاد همایی تحصیل نمود.

آنگاه برای تکمیل تحصیلات خود به قم رفت و نزد علمای اعلام و آیات عظام، سید محمدرضا گلپایگانی، حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، شیخ محمدرضا جرقویه‌ای، سید محمد حجت، سید محمدتقی خوانساری، سید صدرالدین صدر و فاضل لنکرانی به تکمیل تحصیلات خود پرداخت. سپس به اصفهان بازگشت و در قریه «قمبوان» ساکن شد.

پس از سال‌ها به اصفهان آمد و به تدریس، ارشاد و هدایت مردم و اقامه جماعت پرداخت. وی نماینده استان اصفهان در مجلس خبرگان بود و در چندین موسسه خیریه عضویت داشت. او در ۲۸ جمادی الاول سال ۱۴۲۰ قمری وفات یافت و در بقعه علامه مجلسی مدفون گردید.

کتب زیر از اوست:

1- اربعین به نام ملتقطات

۲- دیوان اشعار

3- ذريعه الزائر یا رهبر زوار، مطبوع

4- دره البيضاء في فضائل سيد النساء

5- شهاده الشهداء، در شرح و ترجمه لوح حضرت زهرا(س) مطبوع

6- ضیاءالبشر در رد شیخیه کریم‌خانیه

7- لؤلؤ درخشان در صفات بهترین زنان

8- مجموعه‌ای در رد صوفیه

9- هدایه الاخوان، درباره حقوق برادران (اعلام اصفهان، ج ۱، ص ۵۵۴)

متن مصاحبه

[مجله حوزه علمیه، مهر و آبان ۱۳۷۲، شماره ۵۸.]

سید اسماعیل هاشمی

از آنگاه که پا به عرصه حوزه می‌گذارد در کنار برادر با دشواری راه آشنا می‌شود. همه جا را شب تیره و قیراندود فروپوشانده بود. دروغ و دشمنی و نامردمی فرمانروایی می‌کرد. مردان حق را دست و پا به زنجیر بسته بودند. هر حرکتی سرکوب می‌شد و هر فریادی خاموش.

در این شب تاریک تنها روزنه‌ای که به روشنایی باز می‌شد و فوج فوج شیفتگان روشنایی را به سوی خود می‌کشاند قم بود و حائری بزرگ محور آن. همو که شمعی بود و تمام عمر سراپا سوخت تا گوشه شبی را روشنی دهد. دو برادر از همه علقه‌ها دل می‌کنند و به سوی قم می‌کوچند تا از درخت دانش او و دیگر راستین‌مردان، بَرگیرند و از روشنایی پرتو نوری نصیبشان گردد.

استاد با پشتکار و تلاش بسیار در میان همگنان می‌درخشد و نزد بزرگان حوزه به ویژه بنیانگذار آن، حضرت آیت‌الله العظمی حائری مقامی ارجمند می‌یابد و از طرف آن بزرگوار برای رساندن پیام دین مأموریت تبلیغی می‌یابد. پس از رحلت آن بزرگ‌مرد، با الگوگیری از وی و دیگر فرهیختگان حوزه به راه خود که همان مبارزه با کژی‌ها و تبلیغ درستی‌هاست ادامه می‌دهد تا اینکه فریاد «هل من ناصر» در فضا طنین‌انداز می‌شود. استاد که دردی جانکاه از مظلومیت حوزه در دوران حائری مظلوم بر سینه دارد بی‌درنگ به او می‌پیوندد و پیام حیات‌بخش آن مرد خدا را به بهترین وجه در حوزه مأموریت خود به مردم می‌رساند و آنان را برای قیام الهی ۲۲ بهمن 57 مهیا می‌سازد.

به امید آنکه زندگانی پر برکت این بزرگوار و استقامت او در راه خدا برای ما و دیگر حوزویان درس زندگی باشد.

حوزه: با تشکر از حضرت عالی که قبول زحمت فرمودید. ابتدا شمّه‌ای از زندگی تحصیلی و علمی خود را بیان کنید.

استاد: بنده سید اسماعیل هاشمی حدود سال ۱۳۳۰ هجری قمری در قصبه‌ای به نام طالخونچه متولد شدم. مقدمات تحصیل را در همان‌جا نزد مرحوم والد و مکتب‌های قدیمی فرا گرفتم. برای ادامه تحصیل به همراه اخوی بزرگم مرحوم آیت‌الله سید علی اکبر هاشمی که در حوزه اصفهان مشغول تحصیل بود راهی اصفهان شدم.

روزگار روزگار سختی بود، رضاخان قدرت داشت. عرصه را بر اهل علم تنگ کرده بود. روحانیان را خلع لباس می‌کردند.

به یاد دارم با مرحوم اخوی و چند تن از اهل علم نشسته بودیم که مأموری از طرف حکومت وارد شد و گفت:

«من از طرف فرماندار مأمور هستم که به شما ابلاغ کنم: یا خلع لباس کنید و یا اینکه جواز پوشیدن لباس بگیرید.»

دادن جواز لباس هم به دست خودشان بود. به کسانی جواز لباس می‌دادند که مورد تاییدشان بود. مرحوم اخوی گفت: «اگر بنا باشد خلع لباس شویم به دستور آیت‌الله حائری این کار را انجام می‌دهیم و به این افتخار هم می‌کنیم نه به فرمان شما.

بعد اضافه کرد: «اگر نبود شبهه اینکه می‌ترسم صاحبخانه راضی نباشد همین‌جا به حساب تو که ابلاغ‌کننده این پیام هستی می‌رسیدم!»

مرحوم اخوی خیلی شجاع بود. اندکی ترس به دلش راه نداشت و این سخنان را با شجاعت تمام ابراز کرد. با اینکه می‌دانست عاقبت خوشی ندارد ولی او به وظیفه‌اش باید عمل می‌کرد. رحمت خدا بر او باد.

این برخورد سبب گردید که خانوادگی به قم مهاجرت کنیم. هدف ماندن در قم نبود بلکه قصد داشتیم که به حوزه نجف مشرف شویم. وقتی که وارد حوزه قم شدیم معنویت آن سرزمین مقدس ما را گرفت. مرحوم آیت‌الله حائری رحمت الله علیه که زعیم حوزه بود و مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ مهدی بروجردی از ما خواستند که در قم بمانیم و مانع شدند که به حوزه نجف برویم؛ لذا در قم ماندیم و به تحصیل پرداختیم. تا چند سالی پس از رحلت حضرت آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری در قم بودیم و از محضر اساتید بزرگوار آنجا استفاده بردیم.

خاطره‌ای از ابتدای ورود به قم دارم که برای شما بازگو می‌کنم:

من و اخوی وقتی که برای ادامه تحصیل به قم آمدیم مرحوم والده هم همراهمان بود. از این روی در نزدیکی منزل آیت‌الله حاج آقا حسین فاطمی (معلم اخلاق) خانه‌ای اجاره کردیم. صاحبخانه ما خانمی بود معروف به زن حاج مجلل. روزی دایی‌ام که در خرمشهر مشغول کار قضاوت بود (قضاوت را به امر آیت‌الله مدرس پذیرفته بود) به قم آمد. به هنگام رفتن، مرحوم والده هم با ایشان برگشتند. از این روی ما به مدرسه رفتیم و حجره‌ای گرفتیم و خانه را تخلیه کردیم. صاحبخانه مستأجران دیگر را هم به بهانه تعمیر خانه وادار به تخلیه کرده بود. چند روز که گذشت من از آن محله عبور می‌کردم که دیدم خانه‌ای که ما در آن ساکن بودیم به کلی ویران شده است؛ سبب را پرسیدم، گفتند: بعد از اینکه شما اینجا را تخلیه کردید و رفتید ناگهان خانه ویران شد و به این شکل در آمد که می‌بینید.

فهمیدم که آمدن دایی که غیر منتظره بود و رفتن والده با ایشان و تخلیه خانه و در نتیجه جان سالم به در بردن ما همه و همه از الطاف الهی بوده است.

حوزه: لطفا درباره مرحوم والدتان بفرمایید.

استاد: مرحوم والدم از شاگردان میرزا ابوالمعالی کلباسی، آخوند کاشی، جهانگیرخان و سید محمدباقر درچه‌ای بوده است. خیلی با استعداد بوده لذا با اینکه سن و سال زیادی نداشته مرحوم کلباسی ایشان را در ردیف شاگردان برجسته خود قرار داده بوده است. یک وقتی رفته بودم مسجد حکیم پای منبر آقا سید یحیی یزدی، عالمی معمر مرا صدا زد گفت: «آقا! شما پسر فلانی نیستی؟»

گفتم: چرا.

گفت: «ببین خوب حدس زدم. من با مرحوم پدر شما درس آقا میرزا ابوالمعالی کلباسی می‌رفتیم. آن وقت ایشان جوان بود و هنوز ازدواج نکرده بود. من الان از راه رفتن شما حدس زدم که شما باید پسر ایشان باشید.»

مرحوم ابوی در سفری که به اتفاق عده‌ای از اهالی محل به کربلاء و زیارت عتبات مقدسه می‌رود تصمیم می‌گیرد که در نجف اشرف برای ادامه تحصیل ماندگار شود. اما همراهان راضی به این کار نمی‌شوند. پیش مرحوم طالقانی می‌روند و قضیه را به ایشان می‌گویند؛ بدین مضمون: «شما کاری کنید که با ما برگردد اگر برنگردد جواب پدرش را چه بدهیم؟»

مرحوم طالقانی می‌گوید: «پدر ایشان عاقل‌تر از این است که با ماندن پسرش در نجف مخالف باشد.»

بالاخره نتیجه‌ای نمی‌گیرند و برمی‌گردند و مرحوم ابوی برای تحصیل می‌مانند، ولی بیش از هشت ماه نمی‌توانند بمانند و به اصفهان باز می‌گردند.

نکته‌ای از ایشان به یاد دارم که اکنون برای شما می‌گویم: ایشان ضمن نصایحی که به ما می‌کردند در رابطه با احسان و نیکی به مردم و آثار سازنده آن از قول مرحوم جهانگیرخان نقل می‌فرمودند:

«روزی آقای ناشناسی به حجره من آمد. من هم طبق وظیفه اسلامی از ایشان پذیرایی کردم. چند سالی از این قضیه گذشت. روزی به همراه یکی از دوستان تعدادی گوسفند را از روستای‌مان به اصفهان می‌آوردیم. در بین راه اندکی غفلت کردیم و گوسفندها به مزارع روستاییان هجوم آوردند. تا وقتی به خود جنبیدیم و آنها را از مزارع بیرون کردیم مقداری خرابی به بار آوردند. عده ای از روستاییان که این صحنه را دیدند با ناراحتی ما و گوسفندان را به ده پیش کدخدا بردند. برخلاف تصورم کدخدا وقتی که ما را دید از ما به گرمی استقبال کرد. گفتیم: حاضریم خسارت بدهیم. گفت: آنچه در مزرعه من خرابی به بار آورده اند بخشیدم و آنچه از مزرعه دیگران چریده اند و خراب کرده اند قبول می‌کنم که خسارت شان را بدهم!

از این همه احسان و نیکی تعجب کردیم. قبل از اینکه علت این همه احسان را بپرسیم، گفت: من همان کسی هستم که در فلان روز به حجره شما آمدم. شما با اینکه مرا نمی‌شناختید بزرگواری کردید و از من به گرمی استقبال و پذیرایی کردید.»

حوزه: در حوزه قم از محضر چه بزرگانی بهره بردید؟

استاد: سطح عالی را در خدمت بزرگانی همچون حضرات آیات گلپایگانی، آقا شیخ مهدی مازندرانی، آقا شیخ محمدحسن نویسی و… فرا گرفتم. مقدار کمی هم افتخار توفیق حضور در درس خارج مرحوم حائری پیدا کردم و بعد از رحلت ایشان در درس خارج آیات ثلاث به ویژه مرحوم آیت‌الله خوانساری و صدر شرکت کردم.

حوزه: در زمان ورود شما به حوزه اصفهان حوزه چگونه بود؟

استاد: حوزه اصفهان نسبتاً حوزه گرمی بود. اساتید زبده‌ای داشت. در نوع مدارس یا یکی از مراجع و یا در سطح مرجعیت به تدریس و راهنمایی طلاب اشتغال داشتند: در مدرسه نیم‌آورد آیت‌الله آقا سید محمدباقر درچه ای، مرحوم آقا میرزا احمد مدرس و مرحوم شیخ محمدباقر قزوینی، در مدرسه صدر مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان و شیخ محمد حکیم و در مدرسه جده بزرگ مرحوم آقا سید علی نجف آبادی و…

زمانی که سر و صدای کسروی بلند شده بود مرحوم آقا سید ابوالحسن فرموده بود: «زمانی ما آنقدر عالم و روحانی در اصفهان داشتیم که تنها در مسجد شاه اصفهان عده ای از علما و بزرگان بودند که (حکمتُ بذلک) می‌گفتند و حکم آنان هم در میان مردم نافذ بود. حالا اینان کم شده اند و نیستند و در نتیجه این افراد جرئت جسارت به خود می‌دهند. ما باید عالم و روحانی تربیت کنیم. من اجازه نمی‌دهم سهم امام را کسانی مصرف کنند که خود را درگیر مسائلی غیر از درس و بحث کنند.»

حوزه اصفهان یکی از حوزه‌های پر رونق بلکه در برخی مقاطع تنها حوزه علمی با رونق شیعه بوده است. چندی قبل خدمت مقام معظم رهبری مشرف شده بودیم؛ آقایی به ایشان عرض کرد: حوزه اصفهان با آن سابقه دیرینه اکنون افول کرده است. ایشان فرمودند: «مقداری طبیعی است؛ زیرا اکنون حوزه قم مرکزیت یافته است و طبعاً خیلی از فضلا و طلاب دوست دارند از مراکز بهره بگیرند.»

حوزه: از اساتید بزرگوار خود اگر خاطره آموزنده ای دارید بیان کنید.

استاد: از جمله اساتید اینجانب مرحوم “نویسی” بود. وی از شاگردان مرحوم آخوند و خیلی متبحّر و بحّاث بود. خیلی با شخصیت‌های علمی طرح بحث می‌کرد. خاطره‌ای از این بزرگوار دارم که برای شما نقل می‌کنم: بعد از ورود به قم اولین جلسه امتحانی که شرکت کردم در کتابخانه مدرسه فیضیه بود. ممتحنین عبارت بودند از: مرحوم آیت‌الله حائری، آیت‌الله گلپایگانی و مرحوم آیت‌الله نویسی. عبارتی از کتاب «قوانین» در محضر آقایان خواندم. در عبارت جمع منتهى الجموعی بود که اضافه شده بود، آن را به کسر خواندم.

مرحوم آیت‌الله حائری فرمودند: چرا به کسر خواندید، مگر غیر منصرف نیست؟

خواستم پاسخ ایشان را با شعر الفیه بدهم که می‌گوید: جرّ بالفتحه ما لاينصرف ما لم يضف او يكو بعد الردف.

مصرع اول یادم نیامد، فوراً گفتم: مالی یضف.

ایشان گمان کردند: من جهت اختصار مصرع اولی را نگفتم. بالاخره خیلی مرا به خاطر حضور ذهن تشویق کردند. نوبت به «شرح لمعه» رسید. مرحوم نویسی مرا سؤال پیچ کرد. در آخر گفت: «نگران نباش، می‌خواستم ابهت آقایان را برایت از بین ببرم تا بتوانی در حضور بزرگان هم از نظر خود دفاع کنی و خود را نبازی.»

توصیه ایشان یک وقتی برای ما مفید افتاد. تعطیلی آخر هفته بود که به قصد زیارت حضرت رضا(ع) حرکت کردم. به شهر ری که رسیدم به زیارت حضرت شاه عبدالعظیم رفتم. مرحوم آیت‌الله بافقی در شهر ری بود و دوران تبعید خود را می‌گذرانید. خیلی مشتاق بودم ایشان را ببینم. من مرحوم بافقی را ندیده بودم؛ زیرا وقتی ما به قم آمدیم ایشان را تبعید کرده بودند. از این روی خدمت آن بزرگوار رفتم و عرض ادب کردم. از حالم پرسید. گفتم طلبه ای هستم اصفهانی و اکنون در قم تحصیل می‌کنم.

فرمود: زیارت امام رضا(ع) مستحب است یا واجب؟

عرض کردم: مستحب مگر به نذر یا قسم که واجب می‌شود.

فرمود: تحصیل علم چطور؟

عرض کردم: حداقل واجب کفایی و برای بعضی هم وجوب عینی تعیینی دارد.

فرمود: واجب مقدم است یا مستحب؟ آنگاه فریاد زد: «بلند شو برو خدمت پسرعمویت حضرت عبدالعظیم از این خلافی که مرتکب شده ای توبه کن و برگرد قم و به تحصیل ادامه بده!»

عرض کردم: آیا مکان هم در انجام واجب دخالت دارد؟

فرمود: نخیر، دخالت ندارد.

عرض کردم: الان پنج شنبه و جمعه است و حوزه قم تعطیل است. این دو روز تعطیلی را در راه هستم. مشهد که رسیدم به یکی از حوزه‌های درسی آنجا شرکت می‌کنم و به تحصیل ادامه می‌دهم؛ هم زیارت و هم تحصیل.

فرمود: قانع کننده و درست آمدی!

این از آثار توصیه مرحوم نویسی بود.

مرحوم نویسی در ایمان و ارتباط با خدا مرد فوق العاده ای بود. آقازاده ایشان آقا جعفر، سرطان حنجره داشت. ایشان را برای معالجه به بغداد می‌برند. دکتر معالج از بهبودی مریض ناامید می‌شود. مرحوم نویسی می‌فرمود:

«متوسل شدم به آقا موسی بن جعفر و گفتم شفای فرزندم را از شما می‌خواهم. این توسل چنان مؤثر افتاد که دکتر معالج با شگفتی گفت: مریض شما شفا یافته است به گونه ای که نیاز به هیچ معالجه ای ندارد.»

از جمله بزرگان که از محضرش بهره برده ام و از وی خاطرات آموزنده ای دارم مرحوم آیت‌الله حائری است. ایشان با اینکه مجسمه اخلاق بود و این خود برای طلاب آموزندگی داشت، در عین حال نسبت به اخلاق اهل علم اهمیت می‌داد. به یاد دارم یک وقتی از مرحوم حجت‌الاسلام حاج میرزا علی اصفهانی که از وعاظ معروف اهل موعظه و اندرز بود دعوت کرده بود که یک دهه برای طلاب درس اخلاق بگوید و آنان را موعظه کند. این جلسه مخصوص طلاب بوده و بر در مدرسه افرادی را گمارده بودند که از ورود غیر اهل علم جلوگیری کنند. این آقا تمام این ده روز را درباره اخلاق اهل علم صحبت می‌کرد.

آن بزرگوار نسبت به وضع معیشت طلاب هم خیلی حساس بود. با اینکه در آن زمان امکانات کم بود ولی همان مقداری که بود سعی می‌کرد به مصرف طلاب برساند. از ایشان نقل شده که فرموده است:

«من در دو موقع از شدت ناراحتی خوابم نمی‌برد. یکی وقتی که طلبه نیازمند باشد و من پولی برای رفع حاجت او نداشته باشم و دیگر موقعی که پولی در دست من باشد و نتوانسته باشم به مورد مصرفش برسانم.»

یکی دیگر از ویژگی‌های ایشان توسل شدید به امام حسین(ع) بود. علاوه بر روضه که هر شب جمعه و دهه محرم داشتند، هر روز قبل از شروع درس به طور مختصر ذکر توسلی به امام حسین(ع) توسط یکی از شاگردان انجام می‌گرفت. یکی از خواص علت این مسئله را سؤال می‌کند. ایشان در پاسخ می‌فرماید:

«من ادامه زندگیم را مرهون توسل به امام حسین(ع) هستم. هنگامی که در عراق بودم در عالم خواب به من گفته شد: سه روز دیگر از عمرت بیشتر باقی نیست! با معیارهای فقهی گفتم خواب حجیت ندارد. روز سوم که پنج‌شنبه بود و با برخی از شاگردان برای تفریح به کنار دجله رفته بودیم پس از نماز ظهر و صرف نهار ناگهان تب شدیدی بر من عارض شد. متوجه آن خواب شدم. گفتم مرا به منزل ببرند. هر لحظه بر تب افزوده می‌شد. متوجه شدم دو شخص برای قبض روحم آمده اند. در همان حال متوسل شدم به آقا اباعبدالله الحسین، عرضه داشتم یابن رسول الله! من از مرگ هراسی ندارم ولی کاری برای آخرتم انجام نداده ام، خواهش می‌کنم به من فرصتی دهید تا خدمتی برای دینم انجام دهم. ناگاه شخص سومی آمد و به آن دو گفت ایشان را آقا اباعبدالله شفاعت کرده، شما برگردید. من دیدم آن سه با هم به طرف آسمان حرکت کردند و حالم خوب شد و تا به الان به برکت آن شفاعت زنده ام.»

خاطره‌ای هم خودم دارم که برای شما نقل می‌کنم:

اهالی قصبه ای از قصبات اطراف دماوند از مرحوم آیت‌الله حائری تقاضای روحانی کرده بودند زیرا عالمی که داشته بودند و برای اهالی تبلیغ می‌کرده است فوت کرده بود. آیت‌الله حائری به من فرمودند که به آنجا بروم. پذیرفتم و رفتم. الحمدلله موفق بودم به طوری که اهالی آنجا در غیاب من نامه تشکرآمیزی به محضر مرحوم حائری فرستاده بودند. پس از بازگشت وقتی که به محضرشان مشرف شدم خیلی اظهار رضایت کردند.

به هنگام بازگشت اهالی آنجا مقداری وجوه و هدایا برای حضرت آیت‌الله حائری توسط اینجانب فرستادند. از جمله این هدایا یک طاقه قَدَک لطیفی بود که پیرزنی به من داد تا به آقا بدهم.

پیرزن سفارش اکید کرد که پارچه را خود آقا استفاده کنند.

به قم که مشرف شدم آنچه را که آورده بودم به خدمتکار آقا تحویل دادم. فردای آن روز برای عرض ادب خدمت آقا رسیدم. آیت‌الله محقق، آیت‌الله گلپایگانی و حاج شیخ مهدی بروجردی هم بودند. گزارش سفر را به ایشان دادم. از جمله قضیه آن پارچه دست‌بافت پیرزن را هم گفتم. مرحوم محقق فرمودند: «حتماً باید قبا بشود؟»

گفتم: خصوصیت ندارد؛ منظور اهداءکننده این بوده که خود آقا استفاده کند و بذل و بخشش نشود.

یکی دو هفته از این جریان گذشت. روزی برای شرکت در درس رفتیم، گفتند: آقا مریض است. این مریضی منجر به فوت ایشان شد.

مرحوم نویسی که از جریان پارچه اطلاع داشت می‌فرمود: «آیت‌الله حائری کفن زیاد داشتند ولی کفنی که می‌خواستند برای زیر از آن استفاده کنند و چسب بدن‌شان باشد از بین کفن‌های موجود درست در نیامد. پارچه اهدایی پیرزن دماوندی را آوردند از قضا چسب بدن ایشان درآمد و بسیار مناسب بود.»

خاطره دیگر من مربوط می‌شود به جوّ خفقان حاکم بر حوزه‌ها و مظلومیت مرحوم آیت‌الله حائری.

در مظلومیت مرحوم حائری و خفقان حاکم بر حوزه‌ها همین بس که پس از رحلت آن بزرگوار تنها یک مجلس ترحیم گذاشته شد و آن هم به قول یکی از مأموران دولت معجزه حائری بود. اولین مجلس ترحیم که آخرین آن هم بود عصر روز خاک سپاری در مسجد امام حسن انجام گرفت و در آن مجلس، مجلس بعدی اعلام شد: مسجد عشقعلی بعد از نماز مغرب و عشاء.

شب برای شرکت در مجلس ترحیم رفتیم. همه جا تاریک بود و هیچ اثری از مراسم نبود. بعد متوجه شدیم که سرهنگی برای جلوگیری از مراسم و حتی تشییع پیکر مطهر آن بزرگوار ماموریت یافته و از تهران به قم آمده است. اما اینکه مراسم تشییع و مجلس ختم در بعدازظهر بی‌مسئله برگزار شده بدان جهت بوده که آقای سرهنگ به خاطر خراب شدن وسیله‌اش نتوانسته است خود را به موقع به قم برساند. از قول راننده سرهنگ نقل می‌کردند که گفته بود:

«من از اینجا فهمیدم حائری مرد خداست که ماشین من سالم و مجهز بود ولی بدون هیچ دلیلی به حسن آباد که رسیدیم خراب شد و هر چه کردم نتوانستم عیب آن را بفهمم. تا بعدازظهر ما را معطل کرد. بعدازظهر به خودی خود عیبش برطرف شد. این نبود مگر اینکه می‎بایست مراسم تشییع و مجلس ختم این بزرگوار انجام شود.»

روز سوم رفتیم منزل مرحوم آیت‌الله حائری که ببینیم چه خبر است. عده ای از بزرگان از جمله حضرت امام و حضرت آیت‌الله گلپایگانی حفظه الله نشسته بودند. گاهی طلبه ای خیلی آهسته چند آیه از قرآن را تلاوت می‌کرد. همین را هم مانع شدند.

داشتیم از منزل آقا بیرون می‌آمدیم که آقا شیخ علی، خدمتکار بیت مرحوم آیت‌الله حائری خبر داد که آقا سید محمدتقی خوانساری را دستگیر کردند. به خیابان که آمدیم دیدیم اوضاع در خیابان‌ها غیر عادی است. ماموران دولتی و پلیس اوضاع را زیر نظر دارند. پلیس نجیبی به ما گفت: فورا بروید وگرنه شما را هم دستگیر می‌کنند.

خفقان شدیدی بود. بر حوزه‌های علمیه سخت گرفته بودند، اینان در اصل با حوزه قم و روحانیت مخالف بودند. گاهی نیت خود را مخفی می‌کردند و با چهره خیرخواهانه وارد میدان می‌شدند. یک وقتی وزیر دربار رضاخان خدمت آیت‌الله حائری می‌آید و به ایشان معترضانه می‌گوید:

«شما چرا حوزه را اصلاح نمی‌کنید؟ افراد ناباب در لباس روحانیت هستند که باید آنان را تصفیه کرد!»

ایشان که می‌فهمد مقصود او چیست در جواب می‌گوید: «شما از یک نفر روحانی چه انتظاری دارید؟ پیامبراکرم با آنکه مربی نمونه بود و دستیار و همکاری مانند علی بن ابی طالب داشت، در عین حال افراد نایابی در اطرافش بودند که خداوند آیات نفاق را در شأن آنان نازل کرد. خود شما با اینکه قدرت و نیرو دارید آیا می‌توانید بگویید همه رجال و مأموران دولتی شما افراد صالح و خوبی هستند؟ مسلماً نه.»

گاهی هم به طور آشکار تصمیم بر نابودی حوزه و فروپاشی مرکزیت روحانیت می‌گرفتند. یک وقتی یکی از بزرگان از ما دعوت کرد که شب به منزل آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری بروم. شب شد و به منزل ایشان رفتیم. حدود پنجاه نفر از علما و فضلاء جمع شدند. دَر خانه را بستند. آنگاه یکی از آقایان گفت:

«طبق اخباری که به ما رسیده دولت تصمیم گرفته است که فردا با یک برنامه ریزی حوزه قم را برای همیشه از بین ببرد! یک امشبی را فرصت دارید. راهی جز دعا و توسل نمانده است.»

چراغ‌ها را خاموش کردند. افراد حال عجیبی داشتند. هر کس در گوشه ای مشغول راز و نیاز و توسل بود. فضای معنوی جلسه چنان بود که من احساس کردم این دعاها و توسلات مؤثر خواهد افتاد. بالاخره به لطف الهی فردا و فرداها شد و هیچ خبری نشد.

خلاصه دوران سختی بر حوزه‌ها بخصوص حوزه قم گذشته است. هر صدا و فریادی را به زور و قدرت سرنیزه خاموش می‌کردند. به یاد دارم که روزی با مرحوم شرعی و قدس قزوینی می‌رفتیم بر سر درس که مأمورین بی‌جهت جلوی ما را گرفتند و ما را به شهربانی بردند. خیلی بد برخورد کردند. مرحوم قزوینی خیلی ناراحت شد و با عصبانیت گفت:

«نمی‌دانم این آزار و اذیت‌ها برای چیست؟ اگر جامعه به وجود ما نیازمند است پس مزاحمت چرا و اگر نیست اعلان کنید. ما هم رئیس و مسئول داریم. دستور می‌دهد همه ما به شهر و دیارمان بر می‌گردیم.»

رئیس شهربانی از این برخورد ناراحت شد؛ از این روی دستور داد ما را باز داشت کنند.

به مرحوم صدر خبر می‌دهند: قزوینی، شرعی و هاشمی را دستگیر کرده اند. آن مرحوم سریعاً اقدام می‌کند. از این روی به ما اعلان کردند که آزاد هستید. وقتی بیرون آمدیم مرحوم شرعی گفت:

«آقای هاشمی این آخرین بار بود. دیگر از دست اینان راحت شدیم!»

اتفاقاً هم همان شد. پیشگویی ایشان درست از آب در آمد.

حوزه: اگر از حضرت امام خمینی(ره) خاطره یا نکته آموزنده‌ای چه از آن دوران و چه از دوران انقلاب اسلامی به یاد دارید بیان کنید.

استاد: مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ نورالدین اَشَنی هم‌مباحثه خصوصی امام، می‌گفت: «روزی یکی از آقایان به مزاح به حضرت امام گفت نمی‌خواهید به ما سوری بدهید؟

ایشان شوخی را جدی می‌گرفتند؛ از این روی فرمودند چرا می‌خواهم سور بدهم.

یکی دیگر از آقایان گفت: اگر قرار است سور بدهید بهتر آن‌که در جای خوش آب و هوایی باشد و من خمین را پیشنهاد می‌کنم!

ایشان فرمودند: مانعی ندارد.

چند روزی گذشت دیدیم ایشان وسیله ای تهیه کرده اند و اعلام کردند برویم. در معیت ایشان راهی خمین شدیم. به دلیجان که رسیدیم ماشین خراب شد. پیاده شدیم. راننده و کمک‌راننده دست به کار شدند تا ماشین را درست کنند. مرحوم امام برای تجدید وضو رفتند. در این فاصله برای سرگرمی عمامه‌های خود را باز می‌کردیم و دوباره می‌بستیم. ایشان از این کار بسیار ناراحت شد.

یکی از دوستان گفت: آقا نه دعوتی شما را میخواهیم و نه این ناراحتی را!

امام فرمود: دلم به حال شما می‌سوزد که چرا این فرصت‌ها را اینگونه از دست می‌دهید؟ می‌توانستید به جای این کار بی‌ثمر، یک فرع فقهی مطرح کنید و با یکدیگر بحث کنید.»

یک وقتی عده ای از علمای اصفهان توسط آیت‌الله خادمی نامه ای به امام نوشته بودند و از ایشان خواسته بودند که مقداری ملایم‌تر با مسائل برخورد کنند. ایشان در جواب فرموده بودند: شما آقایان قدری تندتر برخورد کنید.

موضع‌گیری‌های امام در برابر مسائل و حوادث حساب‌شده بود. تا همه جوانب مسئله را نمی‌سنجید اقدامی نمی‌کرد.

بعد از انقلاب خدمت ایشان رسیدم و از محضرشان چند سؤال کردم. از جمله پرسیدم: گاهی در برخی از ارگان‌ها و نهادها خلافی مشاهده می‌شود، وظیفه چیست؟

ایشان فرمود: برخورد اصلاحی داشته باشید اما سعی کنید جبهه‌گیری و ایجاد بلوا نباشد که دشمن بتواند سوء استفاده کند.

این توصیه ایشان در خیلی موارد به ما کمک کرد که هم بتوانیم وظیفه شرعی خود را در برابر خلافکاری‌ها انجام دهیم و هم مانع سوء استفاده دشمن بشویم.

حوزه: انگیزه مهاجرت حضرت عالی از قم چه بود؟ با توجه به جاذبه‌هایی که قم برای بسیاری از اهل علم دارد.

استاد: چند سالی از رحلت مرحوم آیت‌الله حائری گذشته بود. تابستان بود. برای تبلیغ رفتم محل خودمان. از قضاء عالمِ آن حدود آقا حاج میرزا حسن زنجانی که مردی فاضل و باتقوا بود به رحمت خدا رفته بود.

اهالی آنجا آمدند منزل ما و از بنده خواستند که به جای ایشان انجام وظیفه کنم. به طور موقت تابستان را پذیرفتم. احساس کردم که با رحلت آن بزرگوار خلأای ایجاد شده است و وجود عالم و روحانی در این منطقه ضروری است. از این روی تصمیم گرفتم بیشتر بمانم. هرچه بیشتر ماندم برگشتنم به قم مشکل‌تر شد. بالاخره ماندگار شدم.

حوزه: در نهضت خونین پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ حضرت عالی در شهرضا تشریف داشتید. لطفا بفرمایید در برابر جنایات رژیم منحوس پهلوی چه عکس العملی نشان دادید؟

استاد: در جریان پانزده خرداد سال ۳۲ و حرکت حضرت امام(ره) اطلاعیه‌هایی نام و امضای آن بزرگوار به دست ما می‌رسید. برای اینکه مطمئن شوم که این حرکت زیر نظر ایشان است، در نامه‌ای خدمت ایشان نوشتم: «اگر این اطلاعیه‌ها مورد تأیید است مرقوم بفرمایید؛ آورندۀ نامه مورد اطمینان است.»

ایشان یکی از آن اطلاعیه‌ها را توسط آن شخص فرستاده بودند و در ذیل آن مرقوم فرموده بودند: «سعی کنید از این ماه محرم به نفع اسلام و مسلمین استفاده شود.»

مطابق توصیه ایشان حرف‌های اساسی را برای شب عاشورا گذاشتم. شب عاشورا فرا رسید. جمعیت در مسجد موج می‌زد. نوشته ای به من دادند که از مردم جهت ساختن مدرسه کمک بطلبم. من هم همین موضوع را بهانه قرار دادم و جریان خونین فیضیه و اهانت رژیم به آن مکان مقدس و علمای عظام و طلاب و فضلای عزیز را بازگو کردم و جنایات رژیم پهلوی را محکوم کردم.

پس از منبر مرا به شهربانی بردند و بازداشت کردند. مردم متوجه شدند. اعتراضات شروع شد. ناگزیر مرا آزاد کردند. چند وقت گذشت، شبی مأموران شهربانی به خانه ما آمدند. به بهانه اینکه پرونده من در شهربانی ناقص است و احتیاج به امضا دارد مرا به شهربانی بردند. از آنجا شبانه به ساواک اصفهان منتقل کردند. در بین راه مأموران به من گفتند آیت‌الله خمینی را هم بازداشت کرده اند.

مدتی در ساواک اصفهان بودم تا اینکه مرحوم اخوی که بعد از جریان پانزده خرداد ناگزیر به اصفهان آمده بودند با تلاش سایر علما مرا آزاد کردند.

مجدد به درخواست مردم شهرضا به آنجا برگشتم. پس از مدتی به اصرار مرحوم اخوی به اصفهان آمدم. از ابتدای ورود مورد لطف و توجه حضرات بزرگان اصفهان قرار گرفتم. حتی مرحوم آیت‌الله شمس آبادی مسجدی را که در آن اقامه نماز می‌کردند به بنده تفویض فرمودند. در اصفهان مشغول تبلیغ، تدریس فقه و اصول و تفسیر شدم. درس و بحث تا همین اواخر ادامه داشت که به علت مریضی تعطیل شد.

مسجدی که اکنون در آن انجام وظیفه می‌کنم مسجد امام سجاد(ع) نام دارد. واقف، آن را مشروط به پذیرش امامت مسجد از طرف من وقف کرده است.