رودررو با مادر شهید «عباس بهرامی» تنهاشهید مجتمع فولاد در جنگ رمضان و روایت او از راهی که از سال‌ها بندگی و خدمت پسرش گذشت و به شهادت ختم شد

شهادتش را کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!

ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفت‌وآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه می‌پیچید. سال‌ها بود که به این ساعت‌های سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.

تاریخ انتشار: 13:54 - چهارشنبه 24 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 7 دقیقه
شهادتش را  کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفت‌وآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه می‌پیچید. سال‌ها بود که به این ساعت‌های سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.

آن صبح هم مثل همیشه بود؛ جز اینکه قرار بود آخرین صبح باشد. «زینب بهرامی»؛ مادر شهید عباس بهرامی حالا میان قاب عکس‌ها و خاطراتی که در گوشه و کنار خانه جا مانده‌اند، از پسری حرف می‌زند که به گفته خودش «همه زندگی‌اش» بود. صدایش گاه آرام می‌شود و گاه در میان خاطره‌ها می‌شکند، اما روایتش از عباس، از همان روزهایی آغاز می‌شود که هنوز به دنیا نیامده بود..!

سه ماه از بارداری گذشته بود که پزشکان پس از سونوگرافی به مادر گفتند باید جنین را سقط کند. به گفته آنان، کودک دچار مشکل جدی بود. برای مادری جوان که آن روزها تنها بیست و چند سال داشت، شنیدن چنین حرفی آسان نبود. اضطراب و نگرانی تمام روزهای بارداری را دربرگرفته بود.

اما در میان آن نگرانی‌ها، دستانش را به دامان حضرت ابوالفضل(ع) گره زد و امیدوار ماند. «خانم دکتر وکیلی را معرفی کردند. بدون اینکه حتی سونوگرافی را تکرار کند، گفت این بچه هیچ مشکلی ندارد. من هم تمام آن نه ماه را با توسل به حضرت عباس(ع) گذراندم تا خدا خودش عباس را به ما هدیه داد.»

آیت‌الله ناصری دستی روی سرش کشید

عباس که به دنیا آمد، خیلی زود نشانه‌هایی از روحیه‌ای متفاوت در او دیده می‌شد. مادرش می‌گوید از همان کودکی نوعی حس مردانگی و حمایت‌گری در وجودش بود؛ حسی که در رفتارهای ساده کودکانه هم خودش را نشان می‌داد. «به خواهرش می‌گفت هر جا می‌رویم من باید جلو باشم و شما پشت سر من بیایید. حتی توی ماشین هم اصرار داشت خواهرش پشت سر او بنشیند. انگار از همان کودکی خودش را مسئول محافظت از خانواده می‌دانست.»

در کنار این روحیه، آرامش عجیبی هم داشت. آن‌قدر آرام که بسیاری از اقوام از رفتارهایش تعجب می‌کردند. نه شیطنت‌های معمول کودکی را داشت و نه اهل سر و صدا بود. کم‌حرف بود اما نه منزوی؛ باوقار بود اما نه دور از جمع.

مادر هنوز خاطرات دوران کودکی عباس را با جزئیات به یاد دارد؛ مثل آن‌روزی که او را نزد مرحوم آیت‌الله ناصری برد. عباس آن روزها بی‌قرار شده بود و خانواده به توصیه بزرگان او را به دیدار این عالم اخلاق بردند. «آیت‌الله ناصری دستی روی سرش کشیدند و دعایی خواندند. از همان روز آرام شد. سال‌ها بعد هم که در درس‌هایش افت کرده بود، دوباره با هم رفتیم خدمت آقا. آقا آنجا دو بار به من گفتند: «مادر، چه توقعی از این پسر داری؟ این فرزند باقیات و صالحات توست.» این جمله سال‌ها در ذهن مادر باقی ماند؛ جمله‌ای که حالا این روزها معنای تازه‌ای براش پیدا کرده است.

کار برای عباس، عبادت بود

عباس بزرگ‌تر شد؛ جوانی که هم درس خواند، هم به خدمت سربازی رفت و هم وارد مجتمع فولاد شد. اما آنچه بیش از همه در روایت مادرش تکرار می‌شود، نه شغل او، بلکه نگاهش به کار است. او کار را عبادت می‌دانست. شیفت کاری‌اش از صبح زود آغاز می‌شد اما بسیاری از روزها تا ساعت ۹ شب در محل کار می‌ماند. پنجشنبه‌ها، جمعه‌ها و حتی روزهای تعطیل را هم اضافه‌کاری می‌کرد. مادر بارها به او گفته بود که این همه فشار جسمی برایش مناسب نیست. «به او می‌گفتم مادر جان، به اندازه توانت کار کن که مدیون بدنت نشوی. اما جواب می‌داد می‌خواهم روزی من حلالِ حلال باشد. می‌گفت نمی‌خواهم در دنیا و آخرت بدهکار باشم.»

در میان هزاران کارگر و کارمند مجتمع، عباس داوطلبانه مسئولیت‌هایی را بر عهده می‌گرفت که دیگران کمتر سراغشان می‌رفتند. گاهی خودش برای گرفتن غذای کارگران و مهندسان می‌رفت؛ مسیری طولانی را پیاده طی می‌کرد تا بتواند در همان فرصت کوتاه، نماز جماعتش را هم بخواند. «همیشه می‌گفت مادر دعا کن بچه خدا بشوم. می‌گفتم تو خودت بنده خدایی. اما می‌گفت نه، دعا کن دنیا مرا از خدا دور نکند.»

همکارانش بعدها برای مادر تعریف کردند که عباس در محیط کار همیشه لبخند بر لب داشت. خستگی را کمتر بروز می‌داد و سختی‌های محیط را با شوخی و انرژی پشت سر می‌گذاشت. کسی نمی‌دانست جوانی که ساعت‌ها کنار کوره‌های داغ و تجهیزات سنگین کار می‌کند، شب‌ها هم پای کار هیئت، مسجد و بسیج است.

دلش می‌خواست سهم بیشتری در هرکار خیر داشته باشد

برای او خدمت، محدود به ساعت اداری نبود. شب‌ها در موکب‌ها حضور داشت، در برنامه‌های مذهبی کمک می‌کرد و هر وقت صحبت از هزینه‌های کار خیر می‌شد، اولین نفری بود که می‌گفت: «اول از پول من خرج کنید.» مادر می‌گوید هر بار که قرار بود برای ندبه، حلیم یا نذری هزینه‌ای پرداخت شود، عباس پیش‌قدم می‌شد. انگار دلش می‌خواست سهم بیشتری در هر کار خیر داشته باشد. شاید به همین دلیل بود که وقتی صحبت از آینده می‌شد، رویاهایش هم رنگ و بوی دیگری داشت. دنبال زندگی پرزرق و برق نبود. آرزو داشت همسری متدین داشته باشد، خانواده‌ای بر پایه ارزش‌های دینی تشکیل دهد و فرزندانی تربیت کند که در مسیر اهل‌بیت(ع) باشند.اما تقدیر، مسیر دیگری برای او نوشته بود؛ مسیری که به صبح جمعه‌ای در فروردین‌ماه رسید؛ صبحی که مادر مثل همیشه او را بدرقه کرد، آیت‌الکرسی خواند، چهار قل خواند و سفارش کرد مراقب خودش باشد. آن روز نیز عباس از درِ خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت.

می‌گفتم خدایا فقط مجروح شده باشد

آن روز جمعه، هفتم فروردین مثل بسیاری از جمعه‌های دیگر آغاز شد. عباس سرِ شیفت بود و نتوانست همراه پدر و مادرش به نماز جمعه برود. مادر و پدر بعد از نماز راهی گلزار شهدا و سپس بر مزار مرحوم آیت‌الله ناصری حاضر شدند. مادر کنار مزار آن عالم ربانی ایستاد و دلش را به همان جمله‌ای سپرد که سال‌ها پیش شنیده بود؛ همان جمله‌ای که هنوز در ذهنش زنده بود: «این فرزند، باقیات و صالحات توست.» مادر می‌گوید: «آن روز کنار مزار آقا گفتم شما درباره پسرم این حرف را زده بودید، حالا هم آینده‌اش را به شما می‌سپارم. نمی‌دانستم همان لحظه، تقدیر دیگری برایش رقم خورده است.»آن روز بعد از این‌که خانواده عباس از نمازجمعه به خانه بازگشتند، خبرها یکی پس از دیگری رسید. صحبت از حمله به مجتمع فولاد بود.

تماس‌ها آغاز شد؛ تماس‌هایی که هیچ‌کدام پاسخی نداشتند. مادر می‌گوید از همان لحظه دلش آشوب شد. به هر شماره‌ای که داشت زنگ می‌زد. برخی می‌گفتند کارکنان با اتوبوس برگشته‌اند، بعضی از فرار به سمت بیابان‌ها حرف می‌زدند و برخی دیگر می‌گفتند هنوز خبری ندارند. «من، پدرش و خواهرش مثل آدم‌های سرگردان دور خانه می‌چرخیدیم و به هر کسی که در مجتمع می‌شناختیم زنگ می‌زدیم. فقط می‌خواستم یکی بگوید عباس کجاست؟»هر چه زمان می‌گذشت، نگرانی بیشتر می‌شد. دوستان و آشنایان سعی می‌کردند او را امیدوار نگه دارند. حتی پیشنهاد دادند نام عباس را در فهرست مجروحان جست‌وجو کنند. مادر هم میان اشک و اضطراب، نذر می‌کرد و دعا می‌خواند. «می‌گفتم خدایا فقط مجروح شده باشد. برایش گوسفند عقیقه می‌کنم. سفره ام‌البنین می‌اندازم. فقط برگردد.» اما در عمق دل مادر، احساسی دیگر جریان داشت؛ احساسی که خودش آن را این‌گونه توصیف می‌کند: «زبانم می‌گفت مجروح شده، اما دلم چیز دیگری می‌دانست.»

شهادت لیاقت می‌خواهد

آن روز برای عباس نیز روز متفاوتی بود. همکارانش بعدها تعریف کردند که از صبح حال و هوای دیگری داشت. نوحه گوش می‌داد، اشک می‌ریخت و از دوستانش می‌خواست برایش دعا کنند.یکی از همکاران گفته بود: «عباس آن روز مدام از شهادت حرف می‌زد.» حتی وقتی صحبت احتمال حمله به مجتمع مطرح شده بود، برخی همکاران با نگرانی از خطرات احتمالی صحبت می‌کردند. اما عباس پاسخ دیگری داده بود. «گفته بود شهادت لیاقت می‌خواهد. اگر شهید شویم که خوب است.» دوستانش گفته بودند ما نمی‌خواهیم شهید شویم. عباس لبخند زده و جواب داده بود: «خون ما که از خون حضرت آقا رنگین‌تر نیست.»

چند دقیقه بعد، صدای انفجارها بلند شد.آنچه پس از آن اتفاق افتاد، در روایت همکارانش به صحنه‌هایی کوتاه اما ماندگار تبدیل شده است. یکی از دوستانش گفته بود عباس خودش را به ورودی سالن رسانده و با همان روحیه همیشگی و لبخند بر لب گفته است: «حسین‌آقا! جدی جدی زدند…» و دقایقی بعد، در همان حوالی به شهادت رسید. ساعت حدود سه و نیم بعدازظهر جمعه بود.در سوی دیگر شهر، مادر هنوز میان تماس‌های بی‌پاسخ و خبرهای ضدونقیض سرگردان بود. وقتی بالاخره یکی از مهندسان تلفن را پاسخ داد، صدای گریه از پشت خط شنیده می‌شد. «گفتم می‌دانم پسرم شهید شده. فقط بگویید کجا بیایم دنبالش.» مرد آن سوی خط چیزی جز گریه نتوانست بگوید. چند لحظه بعد تنها یک جمله شنیده شد: «شهید شده…» و تماس قطع شد. مادر و پدر راهی بیمارستان شدند و مسیر مبارکه را در حالی طی کردند که اشک و دعا لحظه‌ای رهایشان نمی‌کرد. «تمام راه فقط روضه امام زمان(عج) می‌خواندم. می‌گفتم یا اباصالح، عباس من را به خودت سپردم.»

مادر اما وقتی به بیمارستان رسید، تاب نیاورد. فضای بیمارستان پر از چهره‌های آشنا بود؛ فامیل، دوستان و همکارانی که جمع شده بودند. هنوز کسی چیزی به او نگفته بود اما نگاه‌ها، همه چیز را روایت می‌کرد.

گفتم فقط همان قسمت سالم صورتش را نشانم بدهید

مادر بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، باز هم تنها یک خواسته داشت؛ دیدن پسرش. اما هیچ‌کس اجازه نمی‌داد. «فقط می‌خواستم یک بار نگاهش کنم. مادر بودم. حق داشتم فرزندم را ببینم.» شدت جراحات اجازه این دیدار را نمی‌داد. بعدها شنید که چند ترکش به بدن عباس اصابت کرده؛ یکی به سرش که نیمی از سر و صورتش سوخته بود، یکی به دستش که موجب قطع دست شده بود و دیگری به پهلو که بخشی از پهلو و کمرش سوخته بود. اما برای مادر، همه این توضیحات فقط یک معنا داشت؛ اینکه دیگر نمی‌تواند صورت پسرش را ببیند. حتی در آمبولانس نیز التماس کرده بود جایی که تنها فرصت خلوت کردن با پسرش عباس بود. «گفتم فقط همان قسمت سالم صورتش را نشانم بدهید. فقط یک بار. نمی‌خواهم این دیدار به قیامت بیفتد.» اما تابوت پلمب شده بود و کسی اجازه باز کردنش را نداشت.با این همه، مادر می‌گوید خداوند آرامشی عجیب در دلش قرار داد؛ آرامشی که خودش هم انتظارش را نداشت. شب‌های بعد از شهادت را در کنار مزار عباس گذراند. ساعت‌ها می‌نشست، حرف می‌زد، اشک می‌ریخت و آرام می‌شد. «در خانه بیشتر گریه می‌کردم اما کنار قبرش آرام بودم. انگار خودش آنجا بود.»

مادر وقتی از او حرف می‌زند، بیش از آنکه از لحظه شهادت بگوید، از سبک زندگی‌اش سخن می‌گوید. از جوانی متولد سال ۱۳۷۹ که به گفته خودش، «روحیه‌اش شبیه جوانان دهه شصت بود.» یا این‌که «هیچ وقت کاری نمی‌کرد که من ناراحت شوم. همیشه می‌گفت دوست دارم در مسیر ولایت باشم. دوست داشت زندگی‌اش طوری باشد که خدا راضی باشد.»

عباس، بچه خدا شد

برای ازدواج هم معیارهای مشخصی داشت؛ ایمان، حجاب، نماز و خانواده‌ای که مسیر زندگی‌شان بر پایه ارزش‌های دینی باشد. از آینده‌ای حرف می‌زد که در آن خانه‌ای ساده، همسری همراه و چند فرزند با نام‌های اهل‌بیتی حضور داشتند. «می‌گفت شش فرزند می‌خواهم. حتی اسم‌هایشان را هم انتخاب کرده بود.»اما تقدیر، نام عباس را در جای دیگری نوشت؛ در فهرست شهیدانی که آرزوهایشان را زندگی کردند.حالا مادر هر بار که بر سر مزار فرزندش می‌رود، جمله‌ای را به یاد می‌آورد که سال‌ها از زبان او شنیده بود. «مادر، دعا کن بچه خدا بشوم.» آن روزها تصور می‌کرد منظور عباس، فقط خوب بودن و بندگی خداست. اما امروز وقتی کنار مزارش می‌ایستد، لبخندی میان اشک‌هایش می‌نشیند و آرام می‌گوید:«عباس جان، من برایت دعا کردم بچه خدا بشوی؛ اما تو آن‌قدر زود و آن‌قدر پاک رفتی که واقعاً مستقیم بچه خدا شدی.»

و شاید همین جمله، خلاصه تمام روایت مادری باشد که امروز داغ فرزند را بر دل دارد، اما در میان همه دلتنگی‌ها، به راهی که عباس انتخاب کرد افتخار می‌کند؛ راهی که از سال‌ها بندگی و خدمت گذشت و به شهادت رسید.