به گزارش اصفهان زیبا؛ چند سالی است که مفهومی تحت عنوان «روایت» در فضای ادبی کشور پررنگ شده است. طی این سالها نویسندگان و صاحبنظران عرصه ادبیات کوشیدهاند این مفهوم را تبیین کنند تا این گونه ادبی در کشور جای خود را باز کند. روایت و روایتنویسی بهدلیل پیوند با حقایق و وقایع زندگی و دوری از تخیل و استفاده از عناصر داستانی، بهسرعت به جایگاه محبوبی دست یافت؛ تاجاییکه چند نشر بهطور تخصصی تمرکز خود را روی تولید آثاری گذاشتند که فقط در دسته روایت جای میگرفت.
از طرف دیگر، بهدلیل کارکرد روایت در ثبت دلنشین و تأثیرگذار رخدادهای مهم، بسیاری از اشخاص و نهادها تصمیم به برگزاری دورههای آموزش و تربیت روایتنویس کردند تا مناسبتهای مهم کشور به شیوه ادبی اما استاندارد در کتابها ثبت شود. اما این فزونی روایت و روایتنویسی در عرصه ادبی کشور آسیبها و معایبی را هم بهدنبال داشته است.
اکنون و همزمان با گذشت چهلمین روز از تشییع آقای شهیدمان و ثبت گسترده روایتها از فضای تشییع، تصمیم گرفتیم تا روایت و روایتنویسی را از زبان سعید معتمدی، مدیر دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری و مهریالسادات معرکنژاد، مسئول رصد دفتر روایت حوزه هنری، واشکافی و کمی آسیبشناسی کنیم.
روایت فقط تعریف یک رخداد نیست
در ابتدا باید بدانیم روایت چه تفاوتی با گزارش، خاطره و دلنوشته دارد و چه چیزی یک متن را به روایتی ماندگار تبدیل میکند. سعید معتمدی روایت را چیزی فراتر از تعریف کردن یک اتفاق میداند و میگوید: «اگر بخواهیم ساده بگوییم، روایت فقط تعریف کردن یک اتفاق نیست. ما هر روز با اتفاقهای زیادی روبهرو میشویم؛ اما همهشان تبدیل به روایت نمیشوند. روایت زمانی شکل میگیرد که بتوانیم از میان یک واقعیت پراکنده، یک مسیر قابل فهم پیدا و آن را به شکلی درست به مخاطب منتقل کنیم.»
او درباره تعریف فنی روایت ادامه میدهد: «از نظر فنی، روایت یعنی شیوهای که ما رخدادها، آدمها، زمان، مکان و معنا را کنار هم قرار میدهیم تا مخاطب بتواند یک تجربه را بفهمد. به همین دلیل، بین “داستان” و “روایت” تفاوت وجود دارد. داستان بیشتر به خود اتفاقها و زنجیره رخدادها مربوط است؛ اما روایت به این مربوط میشود که این اتفاقها چگونه دیده و بازگو میشوند؛ از چه زاویهای، با چه انتخابی، با چه ترتیبی و برای چه مخاطبی. مثلاً وقتی درباره یک شخصیت ملی، فرهنگی یا اجتماعی صحبت میکنیم، زندگی و اتفاقاتی که برای او رخ داده، ماده اولیه داستان است؛ اما اینکه کدام بخش از زندگی او را انتخاب کنیم، صدای چه کسانی را بشنویم، خانواده، دوستان، مردم یا همکاران او را چگونه وارد روایت کرده و چه معنایی از این زندگی برای امروز استخراج کنیم، وارد حوزه روایت میشود. به همین دلیل، روایت واقعی فقط ثبت اتفاق نیست؛ تبدیل تجربه و واقعیت به یک فهم انسانی و ماندگار است.»
روایت، گزارش و خاطره نیست
این تعریف، مرز روایت را با قالبهای نزدیک به آن نیز روشن میکند. معتمدی درباره تفاوت روایت با گزارش، خاطره و دلنوشته میگوید: «این چهار مفهوم به هم نزدیکاند؛ اما کارکردهای متفاوتی دارند. گزارش بیشتر دنبال پاسخ به این سؤال است که “چه اتفاقی افتاد؟” یعنی زمان، مکان، افراد، اطلاعات و جزئیات قابل ثبت را منتقل میکند.»
او درباره خاطره و دلنوشته نیز توضیح میدهد: «خاطره بیشتر به تجربه شخصی یک فرد مربوط است؛ یعنی اینکه “من چه دیدم، چه حس کردم و چه چیزی را به یاد میآورم”. خاطره بسیار ارزشمند است، اما چون با حافظه انسان پیوند دارد، در روایتهای حرفهای معمولاً نیاز به بررسی و تطبیق دارد. دلنوشته بیشتر بیان احساس و واکنش شخصی است. ممکن است بسیار صادقانه و اثرگذار باشد، اما هدف اصلی آن بازسازی دقیق یک واقعیت نیست.»
معتمدی در ادامه، جایگاه روایت را میان این قالبها مشخص میکند: «اما روایت واقعی حرفهای تلاش میکند میان اینها تعادل ایجاد کند. یعنی هم به واقعیت وفادار بماند، هم تجربه انسانی را منتقل کند و هم بتواند برای مخاطب معنا بسازد. به بیان دیگر، گزارش بیشتر اطلاع میدهد، خاطره بیشتر تجربه را منتقل میکند، دلنوشته بیشتر احساس را بیان میکند، اما روایت میکوشد از کنار هم قرار دادن این عناصر، تصویر کاملتری از یک تجربه انسانی بسازد.»
مهریالسادات معرکنژاد نیز روایت را در بستر داستان و ناداستان تعریف میکند. او میگوید: «در تعریفی کلی، متنها را به دو دسته تقسیم میکنیم: داستان و ناداستان. روایت آن چیزی است که برگرفته از حقیقت است مثل ناداستان، ولی از عناصر داستان استفاده میکند. این وسط، آنچه یک روایت را “روایت خوب” میکند، چیزی است که در ذهن خواننده ماندگار بشود. یک روایت خوب باید معنا و مفهوم خوبی داشته باشد و تصویرسازی خوبی در ذهن خواننده ایجاد کند.»
شناسنامه یک روایت خوب
اما چه چیزی یک روایت را از مجموعهای از اطلاعات و احساسات پراکنده به یک روایت حرفهای تبدیل میکند؟ معتمدی در پاسخ به این پرسش، چند ویژگی را برای یک روایت خوب برمیشمارد و ابتدا بر نسبت آن با حقیقت تأکید میکند: «یک روایت خوب چند ویژگی را همزمان دارد. اول اینکه نسبتش با حقیقت روشن باشد. روایت واقعی نباید برای جذابتر شدن، چیزی را که وجود نداشته، اضافه کرده یا پیچیدگی واقعیت را بیش از حد ساده کند.»
او در ادامه، ساختار را یکی دیگر از عناصر مهم روایت میداند و میگوید: «خیلی وقتها ما با موضوعات مهم و انسانهای مهم روبهرو هستیم؛ اما اگر ندانیم نقطه شروع روایت کجاست، چه چیزی محور آن است و مخاطب قرار است چه مسیری را طی کند، نتیجه فقط مجموعهای از اطلاعات یا احساسات پراکنده خواهد بود. همچنین، هر روایت از جایی دیده میشود. مهم است که نویسنده بداند از چه زاویهای روایت میکند و این زاویه را پنهان نکند.»
اما جزئیات نیز در ماندگاری روایت نقش مهمی دارند. معتمدی معتقد است معمولاً آنچه یک روایت را ماندگار میکند، شعارهای بزرگ نیست؛ بلکه یک جزئیات درست و انسانی است که مخاطب را به تجربه نزدیک میکند و مهمتر از آن، نویسنده باید مخاطبش را بشناسد. او باید بداند مخاطب چه میداند، چه چیزی را نمیداند و چگونه میتواند با این تجربه ارتباط برقرار کند.
راز ماندگاری یک روایت چیست؟
معرکنژاد توضیح میدهد: «میگویند راوی در روایت از مَروی مهمتر است. مثلاً در بحث تشییع رهبر، مسائلی مثل گرمای هوا یا دادن نذریهای مختلف هست؛ ولی آنچه این روایت را ماندگار میکند، ارتباط قلبی منِ نویسنده با آقای شهید است. به همین دلیل میگوییم اگر روایت برآمده از اعتقادات و سبک زندگی راوی باشد و با معنا بیان شود، خواننده با آن ارتباط برقرار میکند و چنین روایتی ماندگار خواهد بود.»
معرکنژاد برای توضیح بیشتر، به روایتهای فاجعه بمبگذاری کرمان اشاره میکند: «مثلاً در فاجعه بمبگذاری کرمان، هیچکدام از روایتهایش ماندگار نشد، مگر “کاپشن صورتی” آن دختربچه؛ چون نویسندگان این موضوع را متصل کرده بودند به عواطف و اعتقادات خودشان درباره دختربچهها و کاپشن صورتی.»
معرکنژاد معتقد است روایت در ایران هنوز مسیر رشد خود را طی میکند. به باور او، روایت در ایران هنوز در دوران کودکی خود است و دارد به نوجوانی میرسد و رشد میکند. گاهی روایتی از لحاظ فرمی بینقص نیست؛ اما خواننده ارتباط روحی عمیقی با آن میگیرد و همین که اثرگذار باشد، کفایت میکند. بنابراین، ماندگاری یک روایت به درک خواننده بستگی دارد.
معتمدی نیز ماندگاری روایت را در عبور از یک اتفاق خاص و رسیدن به یک تجربه انسانی مشترک میداند. او میگوید: «روایتی ماندگار میشود که بتواند از یک اتفاق خاص عبور کند و به یک تجربه انسانی مشترک برسد. ممکن است یک اتفاق در زمان خودش بسیار مهم باشد، اما اگر فقط ثبت همان لحظه باشد، ممکن است با گذر زمان اهمیت خود را از دست بدهد. آنچه ماندگار میشود، لایهای است که درباره انسان، انتخاب، مسئولیت، امید، فقدان، تلاش یا معنای زندگی حرف میزند.»
این مدرس ادبیات داستانی ادامه میدهد: «روایتهای ماندگار معمولاً چند ویژگی دارند: به جزئیات واقعی تکیه دارند، انسان را پشت عنوانها و موقعیتها میبینند، پیچیدگیها را حذف نکرده و تلاش نمیکنند همه چیز را بیش از حد کامل و بینقص نشان دهند. در روایت یک شخصیت ملی، فقط لحظههای بزرگ و رسمی نیست که اهمیت دارد؛ گاهی یک رفتار کوچک، یک رابطه انسانی، یک تصمیم دشوار یا یک خاطره ساده است که باعث میشود نسل بعد بتواند با آن شخصیت ارتباط برقرار کند.»
در نگاه معتمدی روایت زمانی از یک اتفاق فراتر میرود که بتواند تجربهای انسانی را برای مخاطب ملموس کند. در نهایت، هر دو روایتگر از دو مسیر متفاوت به نقطهای مشترک میرسند. روایت فقط آن چیزی نیست که اتفاق افتاده است، بلکه آن چیزی است که از دل اتفاق دیده، کشف و معنا میشود. برای یکی، این مسیر با «تبدیل تجربه و واقعیت به یک فهم انسانی و ماندگار» تعریف میشود و برای دیگری با «ارتباط قلبی» و تجربه زیسته راوی.
کشف؛ حقیقت پنهان در دل واقعیت آشکار
کشف یکی از عناصر مهم روایت است، اما معتمدی میان کشف واقعی و رازسازی مصنوعی تفاوت میگذارد و باور دارد که در روایت واقعی، نویسنده نباید واقعیت را پنهان کند تا مخاطب را هیجانزده کند؛ بلکه باید کمک کند مخاطب چیزهایی را ببیند که شاید در نگاه اول دیده نمیشوند.
این روایتنویس کشف را محدود به یک شکل خاص نمیداند و ادامه میدهد: «گاهی کشف درباره یک اتفاق است، گاهی درباره یک شخصیت و گاهی درباره معنای یک رخداد. برای مثال، ممکن است همه بدانند یک مراسم بزرگ برگزار شده است؛ اما روایت حرفهای میکوشد کشف کند پشت این حضور جمعی چه تجربههایی وجود داشته، مردم چرا آمدهاند، خانواده چه چیزی را از دست داده، و این اتفاق چه معنایی در حافظه جمعی پیدا میکند. در واقع، نویسنده روایت واقعی دنبال کشف حقیقت پنهان در دل واقعیت آشکار است.»
روایتگر فقط نویسنده نیست
چند سالی است که در کشور دورهها و کارگاههای آموزشی مختلفی برای تقویت جریان روایتنویسی برگزار میشود. معتمدی درباره این دورهها و کارگاهها میگوید: «دورهها و کارگاههایی که در این سالها برگزار شدهاند، نقش مثبتی داشتهاند. همین که امروز درباره تربیت روایتنویس صحبت میکنیم، نشانه این است که این حوزه جدیتر شده است؛ اما باید توجه کنیم که روایت واقعی فقط یک مهارت نوشتاری نیست. نوشتن، مرحلهای نهایی از یک فرایند بزرگتر است.»
او ادامه میدهد: «یک روایتگر حرفهای باید تحقیق بداند، مصاحبه بلد باشد، با منابع کار کند، مخاطب را بشناسد و بداند چگونه از دادههای پراکنده به یک روایت معتبر برسد. به همین دلیل شاید امروز بیشتر از اینکه فقط به کارگاه نویسندگی نیاز داشته باشیم، به تربیت روایتگر نیاز داریم. یک بخش مهم دیگر هم فرهنگ گفتوگو و بازخورد است. روایتگر نباید بعد از انتشار متن فکر کند کار تمام شده است. باید ببیند مخاطبان چگونه با متن ارتباط گرفتهاند، چه چیزی را فهمیدهاند، چه چیزی برایشان مبهم مانده و از این بازخوردها برای بهتر شدن کار بعدی استفاده کند. رشد این حوزه زمانی اتفاق میافتد که روایتگران خودشان را فقط تولیدکننده متن نبینند؛ بلکه پژوهشگرانی بدانند که دائماً در حال یادگیری، اصلاح و بهتر کردن نگاه خود هستند.»
روایتهای امروز از کجا ضربه میخورند؟
در ارزیابی کیفیت روایتهای تولیدشده، معتمدی مهمترین مسئله را «ضعف در طراحی روایت» میداند و میگوید: «پررنگترین ایراد، ضعف در طراحی روایت است. ما امروز معمولاً با کمبود موضوع، احساس یا داده مواجه نیستیم. اتفاقاً در بسیاری از رخدادهای مهم، مواد اولیه بسیار غنی وجود دارد؛ اما مسئله این است که چگونه باید این مواد کنار هم قرار بگیرند تا یک روایت ساخته شود.»
مدیر دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری ادامه میدهد: «گاهی یک متن مجموعهای از اطلاعات، خاطرات یا جملات احساسی است؛ اما هنوز یک خط روایت مشخص ندارد. نمیدانیم نقطه ورود مخاطب کجاست، چه چیزی باید محور قرار بگیرد، کدام لحظه باید برجسته شود و مخاطب در پایان باید به چه کشفی برسد. روایت فقط جمعآوری خاطره نیست. خاطره یکی از مواد اولیه روایت است؛ همانطور که تصویر، سند و گزارش هم مواد اولیه هستند. هنر روایتگر این است که از این مواد، یک مسیر معنادار بسازد. به بیان ساده، مشکل اصلی این نیست که چیزی برای گفتن نداریم؛ مشکل این است که هنوز نمیدانیم چگونه باید آن را روایت کنیم.»
معرکنژاد نیز مهمترین ضعف برخی نویسندگان را در همین ناآشنایی با ماهیت روایت میداند: «نویسندگانی که روایت را اصولی یاد نگرفتهاند، نمیدانند که روایت یعنی “آوردن تجربه زیسته خودشان”. فکر میکنند صرفاً توصیف جزئیات از یک واقعه کافی است؛ درحالیکه دخیل کردن تجربه زیسته و پیوند قلبی راوی با ماجرا، مهمترین رکن روایت است. تا این اتفاق نیفتد، روایت پخته و جاندار نمیشود.»
روایتگر باید در میدان باشد
از نگاه معتمدی، ضعف نگاه برخی نویسندگان فقط به ساختار متن محدود نمیشود. او میگوید: «یکی از ضعفهای مهم این است که گاهی میان “موضوع مهم” و “روایت مهم” تفاوت گذاشته نمیشود. ممکن است موضوعی بسیار بزرگ و ارزشمند باشد؛ اما این بهتنهایی تضمین نمیکند که متن تولیدشده، روایت خوبی باشد. روایتگر باید یاد بگیرد که فقط درباره یک موضوع مهم حرف نزند؛ بلکه بتواند آن موضوع را ببیند، کشف کند و از زاویهای درست به مخاطب منتقل کند.»
او فاصله داشتن نویسنده از میدان واقعی را نیز یک ضعف میداند و در این خصوص میگوید: «روایت واقعی نیازمند نزدیک شدن است؛ باید دید، شنید، پرسید، تحقیق کرد و با آدمها ارتباط گرفت. گاهی نویسنده از بیرون درباره مردم، درباره یک جامعه یا درباره یک رخداد صحبت میکند؛ اما صدای واقعی انسانهایی را که در متن حضور دارند، به گوش خواننده نمیرساند. همچنین، گاهی تصور میشود روایتنویس فقط باید خوب بنویسد؛ درحالیکه روایتنویس حرفهای علاوه بر نویسندگی باید پژوهشگر، مشاهدهگر، مصاحبهگر و تحلیلگر هم باشد.»
مهریالسادات معرکنژاد نیز بر حضور در میدان و داشتن تجربه زیسته تأکید دارد و میگوید: «با نشستن در خانه و نگاه کردن از قاب تلویزیون نمیشود مراسم تشییع یا روضههای محرم را روایت کرد. نویسنده باید برود وسط جمعیت، فضا را تنفس کند و با گوشت و پوست خود لمس کند. تا با چشم خودش نبیند و حس نکند، نمیتواند روایتی جاندار بنویسد.»
او افزون بر اینها، نداشتن مطالعه را ضعف دیگر نویسندگان میداند و معتقد است: «ما به هنرجویان میگوییم باید علوم بینرشتهای بخوانند؛ روانشناسی، جامعهشناسی و موضوعات مختلف را بدانند تا بتوانند زیست خود را روایت کنند. نویسنده باید نگاه همهجانبه داشته باشد؛ هم دید دانای کل، هم نگاه از جز به کل و از کل به جز. این نگاه محقق نمیشود مگر با “مطالعه و تمرین. یکی از دلایل ضعف نویسندگان، کممطالعه بودن است. آنقدر باید روایتهای گوناگون خواند تا دست نویسنده بیاید که چطور میتوان از زاویههای نو، مثلاً از نگاه یک مادر یا از دریچه خاطرات کودکی، به یک موضوع نگریست. کممطالعه بودن به نگاه نویسنده ضربه میزند.»
این آسیبها روایتهای مناسبتی را تهدید میکند
روایتهای مناسبتی به دلیل اهمیت موضوع، فرصت بزرگی برای روایتگری ایجاد میکنند؛ اما همین بزرگی موضوع میتواند به یک آسیب تبدیل شود. معتمدی میگوید: «یکی از مهمترین آسیبها، این است که موضوع بزرگ باعث شود نویسنده فکر کند خودِ موضوع به اندازه کافی روایتساز است. درحالیکه حتی مهمترین رخدادها هم نیازمند نگاه، تحقیق و ساختار هستند. آسیب دیگر، تبدیل انسان به نماد است. گاهی آنقدر روی عنوان، جایگاه یا وجه عمومی یک فرد تمرکز میکنیم که انسان پشت این عنوان کمتر دیده میشود؛ درحالیکه معمولاً چیزی که مخاطب را ماندگارتر درگیر میکند، همان بخش انسانی است.»
این نویسنده آسیب دیگر را تکصدایی روایت میداند و توضیح میدهد: «واقعیتهای بزرگ معمولاً چندلایهاند. خانواده، دوستان، همکاران، مردم، شاهدان و نسلهای مختلف ممکن است تجربههای متفاوتی از یک رخداد داشته باشند. حذف این لایهها باعث میشود روایت سادهتر، اما کمعمقتر شود. همچنین خطر استفاده ابزاری از احساسات وجود دارد. در روایتهای سوگ و مناسبتهای ملی، احساس بخش مهمی از موضوع است، اما احساس نباید جای حقیقت، تحقیق و کرامت انسانها را بگیرد.»
معرکنژاد نیز از زاویه آموزش روایت به این وضعیت نگاه میکند. او میگوید: «از آنجایی که هنوز روایت در ادبیات ما کاملاً جا نیفتاده و جایگاه اصلیاش را پیدا نکرده است، ما در حوزه هنری برنامهای گذاشتیم تحت عنوان “مکتب روایت”. الان داریم ثمرهاش را میبینیم و کارهای خیلی خوبی تولید شده؛ اما همه متنها قابل اعتنا نیست.»
او در عین حال بر نقش ارتباط قلبی بر قوت روایت تأکید میکند و ادامه میدهد: «گاهی ما روایت مینویسیم؛ چون مسئولیتی روی دوش ما گذاشته شده است. ولی گاهی مینویسیم؛ چون ارتباط قلبی واقعی با موضوع پیدا کردهایم. روایتی کیفیت دارد که نویسنده واقعاً آن ارتباط درونی را با سوژه برقرار کرده باشد. جریان روایت در اصفهان هنوز جای کار دارد؛ اما در حال رشد است.»
از ثبت واقعه تا ساختن حافظه تاریخی
چهل روز از تشییع رهبر شهید گذشته و در این مدت، روایتهای مختلفی از این رخداد تولید شده است. معتمدی پیش از ارزیابی کیفی این روایتها بیان میکند: «قبل از صحبت درباره کیفیت، باید به یک موضوع مهمتر توجه کنیم؛ اینکه اصل نیاز به روایت در جامعه، رسانهها و مجموعههای فرهنگی جدیتر شده است. اگر به چند سال گذشته نگاه کنیم، از مراسمهای مرتبط با شهید حاج قاسم سلیمانی به بعد، توجه به روایتگری یک رخداد ملی بسیار پررنگتر شد. بعد از آن، در اتفاقاتی مانند تشییع رئیسجمهور شهید و همراهان ایشان، این نیاز بیشتر خودش را نشان داد و امروز میبینیم که رسانهها، سکوهای انتشار و مجموعههای مختلف بیش از گذشته به دنبال روایتنویس و تولید روایتهای ماندگار هستند.»
از نگاه او، این اتفاق ارزشمند است؛ چون نشان میدهد جامعه فهمیده که یک رخداد بزرگ فقط با خبر، تصویر یا گزارش ثبت نمیشود. خبر میگوید چه اتفاقی افتاد؛ اما روایت تلاش میکند بفهمد این اتفاق برای انسانها چه معنایی داشت و چه چیزی باید برای آینده باقی بماند؛ اما در کنار این رشد کمی، طبیعتاً نیاز به ارتقای کیفیت هم وجود دارد. افزایش تولید محتوا الزاماً به معنای افزایش کیفیت روایت نیست. روایت حرفهای نیازمند تحقیق، مشاهده، شناخت انسانها، انتخاب زاویه دید، طراحی خط روایت و توجه به مخاطب است.
معتمدی میگوید: «گاهی ما مواد اولیه بسیار ارزشمندی داریم؛ خاطره، تصویر، حضور مردم، تجربه خانوادهها و شاهدان؛ اما هنوز در تبدیل این مواد به یک روایت منسجم و ماندگار نیاز به کار بیشتری داریم. امروز در مرحلهای هستیم که اصل نیاز به روایتگری تثبیت شده، اما مرحله بعد، حرفهایتر شدن این حوزه است.»
این روند رو به رشد است
سعید معتمدی روایتهای تولیدشده با محوریت تشییع را در مقایسه با مناسبتهای قبلی، بیشتر یک روند رو به رشد میداند. او میگوید: «به نظرم باید این مقایسه را بیشتر به شکل یک روند رشد نگاه کرد، نه صرفاً مقایسه خوب و بد. در ماجرای شهادت حاج قاسم سلیمانی، یک اتفاق مهم رخ داد؛ جامعه و رسانهها بیش از گذشته متوجه شدند که یک شخصیت بزرگ فقط با خبر شهادت یا گزارش مراسم شناخته نمیشود، بلکه باید زندگی، منش، روابط انسانی و اثر اجتماعی او روایت شود.»
او در ادامه به تغییر دامنه روایت در رخدادهای بعدی اشاره میکند: «در مراحل بعد، مثل تشییع رئیسجمهور شهید و همراهان ایشان، دامنه روایت گستردهتر شد؛ یعنی دیگر فقط روایتِ یک فرد نبود؛ بلکه روایت یک اتفاق جمعی، حضور مردم، خانوادهها، جامعه و یک تجربه مشترک بود. دیگر فقط ثبت واقعه اهمیت ندارد؛ مسئله این است که چگونه از این وقایع، حافظه تاریخی ساخته شود.»
بااینحال، معتمدی میان این پیشرفت و کیفیت فنی روایتها فاصلهای میبیند و میگوید: «اما از نظر فنی، هنوز یک فاصله وجود دارد. ما در بسیاری از مناسبتها توانستهایم احساس، اهمیت و عظمت یک رخداد را منتقل کنیم؛ اما همیشه نتوانستهایم آن را به یک روایت عمیق تبدیل کنیم؛ روایتی که شخصیت، جزئیات، تضادها، تجربه انسانی و معنای ماندگار داشته باشد.»
همانطور که از گفتههای این دو نویسنده و دغدغهمند حوزه روایت و روایتنویسی پیداست، روایت در ایران هنوز نوپاست و به شاکله نهایی خود نرسیده است. در واقع، آنچه فراوان بوده، روایتنویس است و آنچه اندک است، روایتهای قدرتمند و ماندگار. از طرف دیگر، راه یافتن سلایق و نظریههای گوناگون درباره این گونه ادبی و مشخص نبودن مسیری یکسان و همهگیر در این خصوص، از ضربههایی است که این سالها بر پیکره روایت خورده است. امید است با تعامل بیشتر صاحبنظران این عرصه و تقویت آموزشها، چند سال دیگر روایت و روایتنویسی در کشورمان به اوج برسد و شاهد تولیدات ماندگار در این عرصه باشیم.



