به گزارش اصفهان زیبا؛ عباس میرزایی، نقاش اصفهانی، در آثارش شهرهایی میسازد که میان واقعیت و خیال معلقاند؛ شهرهایی پر از خانهها و شهرها، چهرههایی که گویا کودکان کشیدهاند، پرندهها و ماهیهایی که در میان خطوط درهمتنیده و رنگهای زنده، روایتگر تضادهای زندگی امروزند. در نقاشیهای او، فرمهای نزدیک به نقاشی کودکان و نگارگری ایرانی با بیان اکسپرسیو و نشانههای نمادین ترکیب شدهاند. عباس میرزایی نقاش
به گفته خودش، این زبان حاصل تقلید آگاهانه از نقاشی کودکان نیست؛ بلکه ریشه در دنیای ذهنی و تجربههای زیسته او دارد. میرزایی که متولد ۱۳۵۸ است و کارشناسی هنرهای تجسمی و کارشناسی ارشد نقاشی دارد، تاکنون در بیش از چهل نمایشگاه انفرادی و گروهی در ایران و کشورهای دیگر شرکت کرده است. او در گفتوگو با ما از شکلگیری سبک شخصیاش، نمادهای نقاشیهایش، تکنیک خراش در اجرای رنگروغن و نسبت آثارش با آشفتگیهای جامعه میگوید.
اگر بخواهید سبک نقاشیتان را برای یک مخاطب عام توضیح دهید، آن را چگونه توصیف میکنید؟
پرسش درباره سبک، پرسش دشواری است؛ چون مثلاً پیکاسو میگوید از هنر مدرن به بعد، نقاشهایی که سبک شخصی دارند، سبکشان میتواند ترکیب چند سبک باشد و یک شیوه شخصی برای خود یافتهاند. در کارهای من، عناصری از نگارگری وجود دارد و از نقاشی کودکان داخل آن استفاده میشود. البته در نقاشی کودکان اینگونه نیست که من بخواهم مانند کودکان نقاشی بکشم، بلکه در دست و ذهن من این نوع کار وجود دارد. تقریباً از سال ۱۳۸۰ که نمایشگاه برگزار میکنم، فضای شخصی کارهایم بسیار به فضای نقاشی کودکان نزدیک است.
همچنین سمبولیسم وجود دارد؛ یعنی نشانههایی که در نقاشیها دیده میشود و هرکدام نماد و نشانگر یک مفهوم است. برای مثال، پرنده و ماهی نشانه رهاییاند؛ ساختمان یا آپارتمان نشاندهنده خستگی و گرفتاری است؛ یا مثلاً خودرویی که میان تابلوها قرار دارد، کنار یک ماهی یا کنار یک دختربچه، اینها تضادهایی است که ما در جامعه میبینیم و در نقاشیهای من وجود دارد و به دیدن آنها عادت کردهایم.
حالتهایی از اکسپرسیونیسم نیز در آثارم دیده میشود. اکسپرسیونیسم یعنی بیان هیجانات درونی: نقاش آنچه در ذهنش میگذرد، فیالبداهه و بدون طرح قبلی بیان میکند؛ مشابه کاری که ونگوگ انجام میداد. ونگوگ زمانی که نقاشی را آغاز کرد، ظرف دو، سه یا پنج ساعت یک تابلو را به پایان میرساند. سبک من نیز به همین صورت است؛ بسیار هیجانی، بدون پیشطرح و بهشکل فیالبداهه اجرا میشود.

چه جالب! یعنی پیش از آن طرحی نمیزنید که بخواهید بعداً آن را تکمیل کنید؟
من درباره یک نقاشی فکر میکنم و در ذهنم تصویر وجود دارد؛ اما هنگام کار، یک خلأ ذهنی برای خود ایجاد میکنم؛ یعنی به تصویر خاصی فکر نمیکنم و ذهنم را از هرگونه داستان و روایتی خالی میسازم. تنها هدفم این است که ترکیببندی، رنگها و عناصری که در اثر قرار دارند، درست باشند؛ زیرا اگر اصول نقاشی درست باشد، مخاطب را در برابر خود نگه میدارد؛ چون ترکیببندی و عناصر اثر درست است و مخاطب میتواند با تابلو ارتباط برقرار کند و مفهومی را که در ذهن نقاش میگذرد، کشف نماید.
نحوه کار من به این صورت است که از یک گوشه تابلو آغاز میکنم، رنگها را میگذارم یا میخراشم، و خود آن عناصر مرا راهنمایی میکنند که کنارش چه فضا و چه رنگی قرار گیرد. گویی ذهن من خود را نشان میدهد و کشف میشود. یعنی آنچه در ناخودآگاهم بوده و پیشتر دربارهاش فکر میکردم، اکنون خود را نمایان میسازد. در واقع در آن خلأ ذهنی، آنچه مانند رؤیا و خواب در ذهن میگذرد، خود را نشان میدهد.
درست است. کمی درباره آن فرمهای کودکانه توضیح دهید. این فرمها دقیقاً از کجای ذهن شما سرچشمه میگیرند و چرا آنها را در کنار سبکهای دیگر، مانند اکسپرسیونیسم و سمبولیسم، قرار دادید؟
اصلاً سبک کار بچهها اکسپرسیونیسم و سمبولیسم است. کودکان دقیقاً به همین شیوه کار میکنند. به نظر من نگارگری نیز به نقاشی کودکان بسیار نزدیک است؛ زیرا نگارگری پرسپکتیو ندارد، رنگها تخت هستند و فضای رئالیستی وجود ندارد. شخصیتها با توجه به اهمیتشان کشیده میشوند. مثلاً پادشاه کمی بزرگتر و کارگر کوچکتر ترسیم میشود که به آن پرسپکتیو مقامی یا شخصیتی میگویند و پرسپکتیو معماری اروپایی در مینیاتور ما دیده نمیشود.
نقاشی کودکان هم دقیقاً همینگونه و فضایی اکسپرسیو است. زیرا آنچه در ذهنشان میگذرد، بیان میکنند. برای مثال، پیکاسو میگوید در نوجوانی مانند رافائل نقاشی میکردم. اما یک عمر طول کشید تا بتوانم مثل بچهها نقاشی بکشم. شهرت او نیز از زمانی آغاز شد که سبک کوبیسم را کار کرد و فضای شخصیاش به فضای کارهای کودکان و نوعی سادگی نزدیک شد.
اما من در آثارم بهسوی بچهها نرفتم؛ بلکه در واقع، کودکیام را از دست ندادم. این شیوه در دست من وجود دارد و چنین نیست که عامدانه بخواهم مثل کودکان نقاشی بکشم. فضای کودکی در ذهن من باقی مانده است و همان فضا را ادامه و گسترش میدهم. این شیوه نقاشی ساختگی، تصنعی و اجباری نیست.

یعنی آقای میرزایی از همان دوران کودکی به این شخصیت امروز تبدیل شد؟
بله. اکنون ۲۸ سال است که با کودکان و نوجوانان هنر و نقاشی کار میکنم. این علاقه به نقاشی کودکان قطع نشد؛ چون طی ۲۸ سال تدریس، با بچههای مهدکودک تا مقاطع راهنمایی و دبیرستان، هم دختران و هم پسران کار کردهام. همچنین با جانبازان جنگ، بهویژه جانبازان اعصاب و روان، کار کردم و فضای نقاشیهای آنان نیز دقیقاً مانند نقاشی کودکان بود. عباس میرزایی نقاش
چه جالب! اشاره کردید نمادهایی که در تابلوهایتان به کار میبرید، مانند پرنده و ماهی که نماد رهایی هستند و ساختمانها که نماد خستگی و روزمرگیاند، در بیشتر آثارتان در کنار یکدیگر دیده میشوند؛ یعنی تضادها در نقاشیهای شما بسیار برجسته است. درست است؟
بله. این به دلیل مسائلی است که روزمره با آنها سروکار داریم. به نظر من اگر انسانی از دویست سال پیش بیاید و در روزگار ما زندگی کند، دیوانه میشود. به علت حجم انبوه این عناصر متضاد مانند تلفن همراه، خودروها، موتورسیکلتها، وضعیت رانندگی، آلودگی هوا، ترسها و شرایط اقتصادی. حتی اگر فردی از پنجاه سال گذشته وارد جامعه کنونی ما شود و این آشفتگیها را ببیند، برایش بسیار عجیب خواهد بود؛ ولی ما به آن عادت کردهایم. این عادت از سویی خوب است؛ چون آن را میپذیریم و عذاب نمیکشیم. اما از سوی دیگر بد است؛ زیرا بهمرور زمان فرسوده میشویم و متوجهش نیستیم. عباس میرزایی نقاش
این امواج تضادها، آشفتگیها و نگرانیها آرامآرام ما را در خود فرو میبرد و ما را از ارکان اصلی زندگی، مانند اندیشه، عرفان، خداشناسی، توجه به هنر، شعر و انسانیت، دور ساخته است. تاجاییکه دیگر این مفاهیم برایمان اهمیتی ندارد و صرفاً نگران نوسانهای روزمره قیمت دلار و طلا هستیم.
این دغدغهها ناخودآگاه در قالب تضادها وارد نقاشیهای من میشوند؛ مثلاً قرار گرفتن یک ماهی در کنار ساختمان یا ماشین، یا حضور یک دختربچه در خیابان. درحالیکه جای دختربچه در خیابان نیست و باید در پارک، مهدکودک و مدرسه باشد. یا وجود پرنده در یک کادر بسته؛ درصورتیکه جای پرنده در آسمان و در حال پرواز است. بهطور خلاصه، این تضادها بیانگر همین مفاهیم هستند.

آیا مخاطبان متوجه این تضادها و مفاهیمی که قصد انتقال آنها را دارید، میشوند؟ با توجه به واکنشهایی که از آنها دیدهاید، آیا توانستهاند پیام شما را دریافت کنند؟ یا در درجه اول عمدتاً جذب رنگ و فرم اثر میشوند؟
من در وهله نخست، اصول نقاشی را بهدرستی رعایت میکنم. اثر در ابتدا باید زیبا باشد تا مخاطب در برابر آن درنگ و مکث کند. سپس مخاطب براساس عناصر موجود در تابلو آن را رمزگشایی میکند. این بدان معناست که ممکن است مخاطب در ذهنش تفاسیر متعددی از اثر خلق کند. در آثار نقاشی رئالیستی یا کپی، نقاش یک مفهوم ثابت و معین را به مخاطب ارائه میدهد و مخاطب امکان تفسیر و اندیشیدن به چیزی فراتر از آن را ندارد. اما در نقاشیهای من، و بهطور کلی در هنر مدرن و آثاری که نقاشان مدرن، پستمدرن و صاحب سبک شخصی خلق میکنند، تفاسیر مختلفی از تابلوها حاصل میشود.
مخاطبانی بودهاند که این تضادها و این فرمها را کشف میکردند و هنگام گفتوگو میگفتند که این تصویر، بازتاب جامعه امروز ماست. برای نمونه، من تابلویی داشتم که روی ساختمانی عنوان «دیوانهخانه» را نوشته بودم و دیوانهها بر سر میز نشسته و در حال مطالعه کتاب بودند. حال، واقعاً آیا تعریفی که ما از دیوانه داریم، با این تصویر همخوان است؟ اینها اشاره به همان برچسبهایی است که مردم در جامعه به یکدیگر میزنند؛ مثلاً به فردی که اهل کتاب و مطالعه است و مانند دیگران در این اوضاع صرفاً در پی کسب مال نیست، میگویند دیوانه است و جدا از جامعه افتاده است. درحالیکه او نشسته و کتابش را میخواند، اما دیگران میگویند در این شرایط باید پول به دست آورد. عباس میرزایی نقاش

کمی هم درباره رنگهای آثارتان صحبت کنیم. در شماری از کارهایتان، بر خلاف آنچه گفتید مبنی بر اینکه میخواهید تضادهای یک شهر آشفته امروزی را به تصویر بکشید، این شهرها دارای رنگهایی شاد و متنوع هستند. اما در برخی آثار دیگر، فضایی تیره حاکم است و رنگها آن را تاریک کردهاند. رنگها را بر چه اساسی انتخاب میکنید؟ آیا به قواعد رنگشناسی پایبندید، یا انتخابها شهودی است؟
در ابتدا اشاره کنم که تمامی آثار این مجموعه با تکنیک رنگروغن اجرا شدهاند و در اغلب آنها تکنیک خراش به کار رفته است. بدین صورت که رنگروغن را با کاردک روی بوم میگذاشتم، سپس روی آن را با اسپری مشکی میپوشاندم و بعد، عمل خراشیدن را آغاز میکردم. این رنگهایی که در آغاز با کاردک قرار میدهم، کاملاً آگاهانه و انتخابی چیده میشود؛ مثلاً قرار گرفتن زرد در کنار آبی یا سبز، یا قرمز در کنار بنفش و صورتی. رنگها نیز همان حسوحال شادِ نقاشی کودکان یا فضای نگارگری را دارند.
در شماری از آثار، رنگ مشکی تسلط دارد؛ اما از زیر آن خراشها، درخشش رنگهای شاد نمایان است. دلیل علاقه من به حضور رنگ مشکی این است که پس از آن، رنگهای درخشانی مانند زرد و قرمز را در کنارش قرار میدهم. زیرا مشکی رنگی خنثی است و رنگهای دیگر در جوار آن جلوه و درخشش بسیار بیشتری پیدا میکنند و تضاد رنگی ایجاد میشود. عباس میرزایی نقاش
علاوه بر این، رنگ مشکی نمادی از شب است. در شب، انسان میتواند به کشف و شهود برسد؛ حتی نگریستن به آسمان شب سبب میشود فرد به خویشتن خویش بیشتر پی ببرد، ستارهها را کشف کند یا حالتی شاعرانه را تجربه نماید. این خلوت و سکوتی که در شب جاری است، دلیلی است که من سیاهی و شب را دوست دارم. بنابراین، رنگ مشکی برای من بیشتر مظهر شب، عرفان و جنبه شاعرانه آن است، نه نماد تلخی و رنج و در عین حال، تضاد بصری زیبایی با رنگهای شفاف ایجاد میکند.

بهعنوان یک نقاش اصفهانی، در آثارتان شهر اصفهان به آن شکل کلیشهای و متداولی که در اذهان عمومی شناخته میشود، نمایان نیست؛ درست است؟
بله، به آن صورت کلیشهای نیست که مثلاً پل خواجو یا میدان نقشجهان را بکشم. اما معماری اصفهان در کارهایم حضور دارد، گنبدها و خانههای خشتی دیده میشوند. با این حال، لزومی نمیبینم که معماری اصفهان را بهطور دقیق و مستقیم بازنمایی کنم. این باور درستی نیست که یک هنرمند اصفهانی حتماً باید بناهای شهر خود را نقاشی کند. همانطور که نمیتوان از یک هنرمند تهرانی انتظار داشت لزوماً برج آزادی، برج میلاد یا عمارتهای دوره قاجار را ترسیم نماید.
یک نقاش در درجه اول باید به ذهنیات درونی خویش دست یابد. متأسفانه، هنرمندان در ایران، بهدلیل شرایط دشوار جامعه و تنگناهای اقتصادی، همواره در حال روایت این دشواریها و تلخیها هستند و در نتیجه کمتر فرصت میکنند به درون خود و حقیقت وجودیشان پی ببرند. برای نمونه، در روزگار حافظ و مولانا نیز دشواریهای فراوانی وجود داشت. اما آنان به ساحت درونیات خود راه یافتند. متأسفانه بخشی از انرژی هنرمند ما تحتتأثیر این آشفتگیها تحلیل میرود.عباس میرزایی نقاش
بیشتر توضیح بدهید.
اینکه انرژی هنرمند تحلیل برود و بخواهد مدام همان تلخیها را در آثارش بازتاب دهد، مورد پسند من نیست. یک هنرمند، فیلسوف یا شاعر باید پیشرو و روشنگر جامعه باشد و به جامعه خطمشی بدهد. اگر هنرمند صرفاً همان ناراحتیهایی را بیان کند که مردم روزمره با آن درگیرند، فایدهای نخواهد داشت. آثار من در مرز میان رهایی ذهنی خودم و واقعیتهای جامعه قرار دارد. چه بسا در کارهای دورههای بعدی من، آثارم بیشتر به فضای رهایی ذهن و تجارب عرفانی خودم نزدیک شود که شخصاً نیز تمایل دارم این مسیر طی شود. عباس میرزایی نقاش



