چای شیرینِ داغ!

حاج‌آقا جوری برایمان از کربلا می‌گفت که رفتن به آن شده بود عینهو چای شیرینِ داغ؛ شیرینی‌اش می‌چسبید به جانمان، اما داغی‌اش می‌سوزاندمان…!

تاریخ انتشار: 12:18 - دوشنبه 9 مرداد 1402
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
چای شیرینِ داغ!

به گزارش اصفهان زیبا؛ باروبندیل مدرسه را که می‌ریختیم توی کیف، دسته‌جمعی با بچه‌ها راهمان را از خیابان گلزار می‌گرفتیم و پیاده یک‌راست می‌رفتیم خیابان شریف‌واقفی.

درست یادم نیست از کی و چرا پایم به «مسجد رضوی» باز شد؛ اما همین‌قدر می‌دانم که همه‌چیز از دوران دبیرستان شروع شد، از دورانی که دانش‌آموز مدرسه شاهد غفاری بودم، از «ماه محرم»، از خطیبی که معروف بود به «حاج‌آقای معمار منتظرین»!

آن روزها هنوز مسجد رضوی به شکل امروزی درنیامده بود. همه‌اش یک طبقه بود که نصف بیشترش را داده بودند به مردها و بقیه‌اش سهم خانم‌ها بود.

همین موضوع اصلا باعث شد کم‌کم چند خانه اطراف مسجد را بخرند و طرح گسترش آن را اجرا کنند.

اواخر دهه هشتاد بود. صدام هنوز در عراق نفس می‌کشید و کربلا رفتن مثل الان، این‌طور آزادانه رواج نداشت. سفری بود محدود با آداب خاص خودش!

آن روزها پیر و جوان به یک اندازه در دوری از کربلا می‌سوختند. تصورمان از کربلا، شده بود شهری که دستمان از رسیدن به آن کوتاه بود؛ خیلی کوتاه…!

مسجد رضوی و منبرهای حاج‌آقای معمار اما تشنه‌ترمان کرده بود. چنگ می‌انداخت به دلمان. هوایی‌مان می‌کرد. حاج‌آقا جوری برایمان از کربلا می‌گفت که رفتن به آن شده بود عینهو چای شیرینِ داغ؛ شیرینی‌اش می‌چسبید به جانمان، اما داغی‌اش می‌سوزاندمان…!

حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و من خوب می‌دانم هرآنچه از عشق به کربلا و امام حسین(ع) در وجودم ریشه کرده، از همان روزهاست؛ از روزهایی که بدو‌بدو خودمان را می‌رساندیم به محرم‌های مسجد رضوی و حتی به شب‌های قدرش.

فرقی برایمان نداشت چه زمانی از سال باشد؛ ما عشق می‌کردیم از اینکه منبرهای حاج‌آقا همیشه بوی امام‌حسین(ع) می‌داد، بوی کربلا، بوی سیب!

حالمان اما آخر منبرها خوش‌تر بود؛ وقتی حرف‌های حاج‌آقا با این دو بیت شعر تمام می‌شد: کربلا کربلا… کربلا کربلا/ این دل تنگم عقده‌ها دارد، گوییا میل کربلا دارد/ ای خدا ما را کربلایی کن، بعدازآن با ما هرچه خواهی کن.

حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و ما هنوز مشتری مسجد رضوی هستیم، مشتری کربلا، مشتری عشق به آقای امام حسین…!

ارباب‌جان! منتی سرتان نیست؛ اما «ما از تو به‌غیراز تو نداریم تمنا!»