صوت انجیل در جبل صفه

به زمزمه بر بال بادِ پرهیاهوی این سال سخت از بی‌برگی به سوی سرای شهیدان شتافتیم. هوا می‌خوش از عطر گس کاج‌هایی بود که شانه‌به‌شانه اصفهان، قدقامت‌الآسمان گفته‌اند. در میان خطوط سنگین زبان ارمنیِ حجاری‌شده بر سنگ‌هایی که تاریخ زاد و وفات برخی از مهمانانش به قرن هجده میلادی می‌رسید، به جست‌وجوی مزار شش شهید، بر درگاه کوه گریستیم… .

تاریخ انتشار: ۰۹:۴۴ - یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه

درهای نرده‌ای آهنی رنگ‌ورورفته از تعدد گشودگی در برابر زائران اهل قبور بر ما گشوده شد؛ آرامستان ارامنه اصفهان در نخستین چین های دامن کوه صفه غنوده بود. جاده‌ای پوشیده از درختان کاج پیر و سروهای چمان دیدم که قدِ قامت دوست در برابرش خمیده بود! سنگ‌های مزار، عطر ترد خاک و تماشای سبزه و گل در زمستان این سال سخت بی‌باران، آدمی را به سوی ملکوت سبک‌بالان پرواز می‌داد: آنجا که صلیب‌های سنگین، اصوات کلیسایی آهنگین، نت‌های کشدار بلورین، شمعدان‌های سیمین، عودسوزهای فلزین و صداهای شکسته و پیچیده و حزین فلوت زرین عزا در گلوی صاحبان غم می‌شکفت! به سوی بخاردان‌ها و عطر کندر سوخته بر آتشدان‌های سنگی سر هر مزار. به سوی دنجگاه دفینه‌ای که شش شهید ارمنی در آغوش خاکش ریشه دوانده تا در بهمن خونینِ جاویدان جوانه زنند، به جان. گوش کن، از وارطان سخن می‌گویم! از او که یک دم در این ظلام، درخشید و جست و رفت… به زمزمه بر بال باد پرهیاهوی این سال سخت از بی‌برگی به سوی سرای شهیدان شتافتیم. هوا می‌خوش از عطر گس کاج‌هایی بود که شانه‌به‌شانه اصفهان، قدقامت‌الآسمان گفته‌اند. در میان خطوط سنگین زبان ارمنی حجاری‌شده بر سنگ‌هایی که تاریخ زاد و وفات برخی از مهمانانش به قرن هجده میلادی می‌رسید، به جست‌وجوی مزار شش‌شهید، بر درگاه کوه گریستیم…

از غم هنوز مانده دودانگی!

در برابر بنای یادبود سنگی جنگ تحمیلی ایران و عراق، گرد هم حلقه زده بودند. الامان جوخه ماشه را نچکان، از غم هنوز مانده دودانگی! صاحبان عزا، فامیل‌های وابسته، میهمانان، میزبانان، کشیش‌ها و دستیارانشان با دسته‌های گل و اوراد و ادعیه و اسباب تعزیت از راه رسیدند… . سنگ‌های سپید چکش‌خورده، نسیم خشک بهمنی، بازی آفتاب و سایه در توبه توی کاج‌های پیر و جوان و اصواتی که به گوش اصفهان آشنایند، هوا را از لاله‌های خاطرات خون جوانان وطن انباشت.: «چه جوانانی!/ اسماعیل، می‌بینی؟ /چه جوانانی! / موهای صورت پسرها هنوز درنیامده». الامان جوخه ماشه را نچکان، از غم هنوز مانده دودانگی!

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی!

آتشدان‌های سنگی بالای هر مزار از زغال گداخته پر شد و کندرها، تلخ بر آن سوختند. شاخه‌های گلایول سپید و دسته‌های میخک زرد، بر متن شیری و سرمه‌ای خوابناک سنگ مزار شهدا درخشید. موبدی زرتشتی با لباس و کفش و کلاهی سراپا سپید از جامعه زرتشتیان اصفهان، عضوی از جامعه یهودیان اصفهان، کلاه کیپای سیاه بر سر، کشیش‌های ارمنی با لباده‌های سراپا سیاه و زنان و مردان مسلمان گرد مزار شهدای جوان ارمنی جمع شدند. خانواده شهدا با دسته‌گل‌های رنگین و پوشش‌های سنگین به دیدار شش‌شهید جوان ارمنی آمدند که میانگین سن شهادتشان 21 سال و شش‌ماه است! گروه هفت‌نفره کر کلیسا با پوشش صورتی روشنشان در بر بنای یادبود، صدا در صدا انداخته و تمرین می‌کردند، سرود «هاله لویا» را. و این‌گونه بود که آیین پاسداشت شهادت شش شهید ارمنی به زبان مادری با همراهی گروه کر آغاز شد: «در محیطی که به اندازه یک تنهایی است/ دل من، که به اندازه یک کندر کوچک تلخ است/ به زوال زیبای گل‌ها در گلدان می‌نگرد…» صوت جلیل انجیل و آمین حاضران فضای آرامستان را انباشت. مرغ آمین بر فراز سرمان به پرواز درآمد. ذهن‌ها در رواق کلیساهای اصفهان بال گرفت، آن‌سان که تو گویی باخ در پشت ارگ بادی‌اش به نوازش نشست و گروه کر را همراهی کرد. شعله زرد شمع‌های شمعدان‌های بلندپایه در دستان جوانان مسیحی دستخوش نسیمی لرزان بود. بخوردان در میان ترجیع آیات انجیل سماع می‌کرد. گروه کر سرودش را می‌خواند و صدای جلنگ‌وجلنگ نشانه‌های آلات برگزاری مراسم به نزد حضرت مسیح در آسمان جلجتا می‌رفت. او، آغوش گشوده تا فرزندان خود را بازپذیرد. ایلویی، ایلویی، لماسبقتنی…

پرندگان ارض ملکوت خاموشی گزیده‌اند

باد، صدای هم‌سرایان را با دود کندر در دوردست آرامستان پراکند. یکی از کشیش‌ها آیاتی از انجیل را با صدایی محزون دم گرفت. حاضران ساکت و دست‌ها بر هم نهاده، به بنای سنگی یادبود جنگ تحمیلی نگریستند. صدای جلنگ‌وجلنگ و صوت زنان گروه کر در هم آمیخت؛ آن‌چنان صدا بر سکوت مستولی شد که پرندگان ارض ملکوت، خاموشی گزیدند. تنها می‌شد گوش سپرد و چشم‌ها را بست و به آسمان بر شد، آنگونه که مسیح از صلیبش در میان عطر بخوردان‌ها به سوی باری‌تعالی.

روزی که شانه‌های گل‌های زرد لرزید

شانه‌های پیرمردی کوتاه‌قد در کت و شلوار سیاه راه‌راه محترمش لرزید و رعشه به شاخه میخک زردی که به دست داشت، منتقل شد. کشیش، ادعیه‌اش را خواند و نام شهدا را به زبان راند. نام کریستوس (مسیح) از میان آواهای نا آشنا برای گوش‌های ناارمنی در صحن سنگی و سنگین آرامستان طنین انداخت. مراسم به پایان رسید و مردی از مردم گل‌در‌بر خواست تا دسته‌های گل را روی جایگاه قرار دهند. مادری سال‌خورده، سر بر سنگ مزار فرزند نوجوان نهاده و تلخ می‌گریست، تو گویی «مادران سیاه پوش/ داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد/ هنوز از سجاده‌ها سربرنگرفته‌اند…».

بگشای تربتم را، بعد از وفات و بنگر

چون عاقبت کار جهان نیستی است، شش سنگ سپید چکش‌خورده یافتم و خواندم: اینجا آرامگاه ابدی شهید هراچ هاکوپیان متولد اصفهان به سال 1344 و شهید‌شده در قصر شیرین به سال 1366 است. آفتاب تلخ قصر شیرین حالا حتما جور دیگر از میان برگ‌های سوزنی کاج بر هراچ می‌تابد. به جست‌وجوی همسایه‌اش چشم دواندم و خواندم: اینجا آرامگاه ابدی شهید رایموند باغرامیان خاتون‌نژاد، متولد تهران به سال 1342 و شهادت‌یافته به سال 1365 در تمرچین است. باد، گیسوی سروهای آرامستان را بر آشفت. به مزار هم‌رزم او نگریستم و خواندم: اینجا آرامگاه ابدی شهید هنریک در اَوانسیان، متولد 1344 در تهران و به شهادت رسیده در 1366 به باباهادی است. پرنده‌ای نبود، درخت خواند: اینجا آرامگاه ابدی شهید مگردیچ طوماسیان، متولد مسجد سلیمان به سال 1342 و چشیده طعم شهادت در  سال1365 به سومار است. ریگ‌های زیر پاهایم به صدا درآمدند: اینجا آرامگاه ابدی شهید ورژ باغومیان متولد 1344 در اصفهان و تن شسته به چشمه شهادت در پاوه به سال 1365 است. صدای صاحبان عزا از دور برخواست: اینجا آرامگاه ابدی وارطان ابراهیمان، متولد 1339 در فریدن و پرپرشده در سال1358 به کردستان است… . «وارطان/ بهار، خنده زد و ارغوان شکفت/ در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر/ دست از گمان بدار/ با مرگ نحس پنجه میفکن/ بودن به از نبود شدن خاصه در بهار…/ وارطان سخن نگفت؛/ سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…./ وارطان سخن بگو/وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید/ از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت…./ وارطان سخن نگفت/ وارطان ستاره بود/ یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت…/ وارطان سخن نگفت…/ وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد: «زمستان شکست» و رفت….