مستند بیجه به کارگردانی میکائیل دیانی با عنوان فرعی بازخوانی یک پرونده هولناک بعد از 15 سال تمام ویژگیهای گزارشهای تصویری باب شده روز را در خود دارد. این گزارش تمام چیزهایی را که درباره قتلهای پاکدشت در روزنامهها وجود داشته و از فرط تکرار مردم معمولی هم از آن آگاه است دوباره و بدون هیچ خلاقیتی تکرار میکند. استفاده از عنوان بازخوانی بار معنایی خاصی به فیلم میبخشد و اهمیت اتخاذ یک منظرگاه تازه برای بیان حوادث پاکدشت را بیان میکند. منظرگاه و دریچه ورود به موضوع مهمترین مسئله یک فیلم است. مسئلهای که زاویه دید روایت و فرم تصویری را مشخص میکند. برای بارخوانی یک روایت در مدیوم جدید باید زاویه دید مشخصی داشت و برای تبدیل یک حادثه به فرمی سینمایی سواد روایی و بصری نیاز است.
داستان فیلم به قتلهای منطقه پاکدشت تهران و محمد بسیجه معروف به بیجه قاتل سریالی آن منطقه است که طی چندماه که در کورههای آجرپزی این منطقه بیش از بیست پسربچه را مورد آزار قرار میدهد و به قتل میرساند. موضوع بیجه یکی از معروفترین پروندههای دهه هشتاد ایران است و بسیاری از مردم به دلیل اطلاع رسانیها و گزارشهای مفصل روزنامهها از جزییات آن هم باخبرند.
برای صحبت کردن درباره فیلم باید دو پرسش را مطرح کنیم. اول اینکه فیلم درباره چه حرف میزند؟ این پرسش اولین و بدیهیترین پرسش از یک مستندساز است. مسئله چیستی اما در تعریف سینمایی دیگر آن چیستی خبر روزنامهای نیست. این چیستی از منظر مستندساز باید بازتعریف شود. در این بازتعریف است که زوایای ناپیدای چیستی مسئله نمایان میشود. در مستند بیجه اما کارگردان فریفته حادثه میشود. حادثهای دهشتناک که به خودی خود جنجالی بوده و بحثهای فراوانی را به راه انداخته است. به جرئت میتوان گفت که بیشمار مستندساز میتوانستند با دست گرفتن این پرونده و آوردن اطلاعات قضایی چنین فیلمی را با سطحی پایینتر و بالاتر بسازند یا اینکه این روایت را در قالب روایتی صوتی و مثلا در یک پادکست ارائه داد. هیچ فرقی نخواهد کرد. تصویر در فیلم بیجه یک وسیله است. وسیلهای که نابلدی فیلمساز در استفاده از آن او را هم در ادامه تمام کسانی قرار میدهد که در تمام این سالها با زاویهای نادرست مسئله قتلهای بیجه را بررسی کردند. فیلمساز همانقدر نسبت به مسئله این پرونده ناآگاه است که نیروهای انتظامی و قضایی وقت منطقه پاکدشت از آن ناآگاه بودند و با تعلل و بی توجهی باعث گسترش قتلهای بیجه شدند.
فیلم چگونه چیستی را نشان میدهد؟ پرسش بعدی است. بعد از فهم منحصربه فرد مسئله توسط فیلمساز حالا نوبت این است که استراتژی روایی و تصویری فیلمساز را بشناسیم. مستند بیجه نشان میدهد که مستندساز نه تنها چیستی را درنیافته که عاجزاز طراحی یک چگونگی تاثیرگذار است.
استفاده از نمای بالا و قابهای هلی کم برای تصویر کردن منطقه کورههای پاکدشت همانقدر توریستی و از نگاه یک ناظر خوش خیال است که مثلا همین تصاویر از فراز یک شهر تاریخی. درواقع مستندساز از تصویر پیش زمینه محیط کورهها به نفع فیلمش سواستفاده میکند. انگار که امری تزیینی باشد برای موضوع ملتهبی که در حال بیان آن است. اگر نمای از بالای یک کاخ تاریخی تصور کلی عظمت را به ذهن مخاطب برساند. تصاویر هلی کم بیغولههای حاشیه تهران هم واژه کلی بدبختی را به یاد میآورد. کلی گویی اما درباره یک پرونده قتل و آن هم در ساختار مستند کاری را پیش نمیبرد و تنها تصویری به آیکونهای تصویری مخاطب از فقر و بدبختی که روی هم تلنبار شده است اضافه میکند. برای دانستن فقر بیجه و فقر تمام قربانیان او ما نیاز به تصویری منحصربه فرد و همراه با جزییات از وضعیت آنها داریم. نیاز به تامل و تانی بر روی مکان و اشخاص. نگاه کردن درست و دقیق خود عاملی مهم در چگونگی است. فهم بیجه از لا به لای پروندههای قضایی و بازگویی آنها توسط تعدادی کارشناس همان فهمی میشود که سالها است در اذهان عمومی و روزنامهها وجود دارد.
از این بدتر تصویری است که فیلمساز از خودش نمایش میدهد. مستند بیجه به گونهای شروع میشود که کاملا خودش را لو میدهد. فیلمساز به مثابه یک کاراگاه وارد فیلم می شود و با نمایی از پشت سر خودش روایت فیلم را آغاز می کند. این بدترین نوع ورود به یک فیلم برای بازخوانی یک پرونده مختومه شده است. کاراگاه بازی فیلمساز را سالها پیش کاراگاهها و قاضیها انجام دادهاند و حالا وقت روایت متفاوت از آن حادثه است. اعتماد به نفس فیلمساز برای محوریت بخشیدن به خودش و اهمیت قائل شدن برای راوی بودن بدون اینکه چیز تازهای بیان کند نشان دهنده مسیر اشتباه فیلم و فیلمساز است. علاوه بر اینکه ضرباهنگ تند فیلم و موسیقی حماسی و هیجان انگیز فیلم از همان ابتدا نشان میدهد که فیلمساز بیشتر آن که به دنبال ساخت فیلم باشد در جست و جوی جلب توجه است.
اشاره به مستندساز بزرگ ایرانی کامران شیردل در درون بحث درباره مستند بیجه خیلی دور از ذهن است اما سالها است که مستندهای شیردل بهترین مثالها برای نشان دادن ظرفیت فیلم مستند و خلاقیت فیلمساز برای ارائه یک حادثه یا یک وضعیت است. در مستند ندامتگاه که درباره زندان زنان در تهران است. دوربین سیال شیردل در همان ابتدا بی وقفه محیط زندان و دالانها را پشت سر میگذارد و حسی از خفگی و بی انتها بودن در قفس بودن را تداعی میکند آن هم با همراهی قطعه آداجیو. تاکید او بر حفاظ درها و پنجرهها و نشان دادن زنان در پشت آنها کاملا در راستای ساخت معنای نهایی فیلم است. شیردل روایتی از زندان زنان در سالهای تهران میسازد که فراتر از هر تصویر کلیشهای از این موقعیت قرار میگیرد. بنابراین ندامتگاه یک فیلم مستند با ساختار سینمایی است و میتواند تصویر فقر را در بستر زمانی و مکانی خودش بازتعریف کند و بدون کلی گوییهای گزارشهای بیشمار امروزی حسی از فهم و همزادپنداری مخاطب با زنان گرفتار را به مخاطب ارائه کند.



