درخت راست قامت سینما

تیر ماه است، سخن از عباس کیارستمی خنکایی است که به سینمای تب زده این روزها جانی دوباره می‌بخشد. او در تیر ماه متولد و در همین ماه به ابدیت سفر می‌کند. چه خوب است که به رسم «تکرار» از او یاد کنیم. نه فقط برای برگزاری نکوداشت یاد او که آن‌هم بباید و بل اینکه با تکرار از او به فصلی تازه بیندیشیم که سینمای امروز بدون کیارستمی انگار چیزی کم دارد.

تاریخ انتشار: ۱۳:۳۱ - شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه

وقتی سینمای نواندیش به عنوان مکتب آوانگارد در دهه20 اروپا به تاسی از امپرسیونیست‌ها نحله‌های فکری خود را با ارائه تصویر به مخاطب القا می‌کرد. خانم «ژرمن دولاک» چهره شاخص این مکتب جمله‌ای را به رسم یادگار از خود در بلندای تاریخ سینما ثبت می‌کند: «من در اینکه سینما هنری قصه‌گو است تردید دارم». تردیدی که تا به امروز سینما را همچنان در ابهام خود فرو برده است. این تفکر تهدید کننده همیشگی سینمای هالیوود بوده که با زایش مفهومی به نام «ژانر» سینما را به مثابه امر سرگرمی برای لذت مخاطبان محیا سازد. در همانجا هم سینماگرانی مثل دیود لینچ یا جیم جارموش به تأسی از سینمای اروپا علاقه مندی خود را در به کار گیری از سبک مدرن سینما در آثارشان اعلام کردند؛ اما همچنان در اروپا و بخصوص فرانسه فیلم‌سازان میل خود را به آثاری که شعر را با سینما پیوند زند بیشتر از سایرین در طول ادوار تاریخ سینما نشان دادند. ژان کوکتو با ساختن خون شاعر و دیگر آثارش و ژان رنوار که لقب استاد را در سینمای فرانسه دارد به سینما طراوتی دادند که تا به امروز نسیم ملایم آن به روح آدمی جانی تازه می‌دهد. نکته‌ای که بین اغلب فیلم‌سازان نام برده مشترک بود عشق و علاقه آن‌ها به نقاشی و شعر بود که در وجود «عباس کیارستمی» متبلور بود. بی خود نبود که کوراساوا درباره او می‌گوید: «به نظرم فیلم‌های این کارگردان ایرانی خارق‌العاده هستند. کلمات نمی‌توانند احساسات مرا بیان کنند. پیشنهاد می‌کنم فیلم‌هایش را ببینید بعد متوجه می‌شوید چه می‌گویم.» او روش فلسفیدن در سینما را با ابژه‌های احساسی درون آدمی پیوند می‌زند، تا ایماژهایی را برای نگره سؤالات اگزیستانسیالیستی خود خلق کند که سادگی زیستن را همچون بازیگران ساده آثارش که خود کپی برابر اصل همان بی پیرایگی است به تشبیه از طعم گیلاس شیرین بگرداند و مرگ را در تعین زندگی معنا ‌کند. همچنان باید از تو بگوییم و تو و آثارت را ببینیم و لذت ببریم چرا که ژان لوک گدار معتقد است که «سینما با گریفیث آغاز می‌شود و با کیارستمی پایان می‌یابد.» می‌گویند یک تیر ماهی هیچ‌وقت سیاست ندارد، چه راست گفته‌اند که تو عباس کیارستمی چه در قاب دوربین عکاسی و چه به روی پرده فقط مفهومی به نام سادگی را با بهترین بداعت فرمال برایمان به ارمغان آوردی. امروز سینما تو را کم دارد، تا شاگردانی تربیت کنی که سینما را بفهمند. مارتین اسکورسیزی نیز بیان کرده است: «یکی از برترین کارگردان‌های تاریخ سینمای جهان کیارستمی است. او نماینده عالی‌ترین سطح هنر در سینماست.»

از مفصلی مطلب درباره استاد بسیار مجملی ارائه شد که اعتقاد داشت سینما تصویری به سوی رؤیاست. او توانست با یک درخت در لانگ شات «حس» تولید کند و آن را با درون‌مایه آثارش پیوند زند و سوالی شاعرانه خلق کند که «خانه دوست کجاست؟».

عباس کیارستمی در سال‌های عکاسی خود می‌گوید: پناه بردن به طبیعت، به من چیزهای زیادی درباره خودم و جهان آموخته است. وقتی به درختی از عکسی که گرفته‌ام نگاه می‌کنم، شاید غم و شادی را در آن ببینم. گاه این حس به من دست می‌دهد که یک درخت چیزی در مورد من درک کرده است که انسان‌ها نتوانسته‌اند. ابن عربی می‌گوید که درخت خواهر انسان است. وقتی به عکسی نگاه می‌کنم که در سال‌های متمادی از یک درخت گرفته‌ام، انگار عکسی رنگ باخته از هم‌کلاسی دوران مدرسه است. این یکی چندین سال پیش مُرد، این یکی دکتر معروفی شد که سال‌هاست ارتباطم را با او از دست داده‌ام، این یکی دوبار ازدواج کرده و طلاق گرفته. این یکی درگیر خانواده‌اش است. این یکی از حلقه دوستان، چند سالی است که غایب است. چه کسی قدر درختان را نمی‌داند؟ ارزش آن‌ها قابل اندازه‌گیری نیست. راست ایستاده‌اند درست درجایی که باید باشند و تنه‌ی تنومند آن‌ها از ما نگهداری می‌کنند. وقتی که آفتاب بی‌محابا می‌تابد، در زیر سایه‌ی آن‌ها آرام می‌گیریم، میوه‌ای که هبه می‌کنند را مزه می‌کنیم و از چوبشان برای کارهای مختلف استفاده می‌کنیم. از هوایی که پاکیزه می‌کنند بهره می‌بریم و در کنار ریشه‌های شان بدن‌هایمان را به خاک می‌سپاریم. درختان موجوداتی قابل تحسین‌اند. سهراب سپهری می گوید: «رایگان می‌بخشد نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ»