به گزارش اصفهان زیبا؛ به نام خدایی که قلم را آفرید برای رشد انسان نه برای… توضیح این «برای» و آن سهنقطه مقابلش را با چند تجربه از خودم شرح میدهم. لازم است که بگویم این متن هیچ داعیهای ندارد. فقط در خودش یک تلنگر و چند هشدار دارد. همین.
۱. استادی دارم اهل علم و عمل. مرد جنگدیدهای که بخشی از وجودش را همان دهه شصت در جنوب جا گذاشت. پیرمردی که با آغاز جنگ، میدان علم را رها میکند و راهی جنوب میشود.
بعد از جنگ هم با جانی باخته برمیگردد به میدان علم. حاجآقا با تمام این دردهای مدامش قریب به بیست جلد کتاب نوشته است. چندباری تلاش کردم اجازهاش را بگیرم تا کتابها را به سرانجام برسانم. هربار قبول نمیکرد.
مرد جنگ مقاومتتر از آن است که منِ دهه هفتادی بتوانم مجابش کنم. یک بار به خیال خود با این پرسش رفتم سراغش تا شاید بتوانم مچش را بخوابانم.
پرسیدم: «حاجآقا شما این کتابها را برای کی مینویسید؟» بیدرنگ حتی بدون ذرهای تأمل پاسخ داد: «برای خودم.» من متحیر ماندم از این جواب…
۲. نویسندهای برایم یک کتاب فرستاد تا ارزیابی کنیم و اگر مقبول افتاد، در نشر به چاپ برسانیم. نویسنده محترم در کارنامهاش تأکید کرده بود من صد اثر تألیفی دارم. این تأکید سبب شد با جدیت و دقت بیشتر آن رمان پنجاههزارکلمهای را بخوانم. هرچه بیشتر کتاب را میخواندم، بیشتر ناامید میشدم.
کتابی بود پر از اشتباهات داستانی. کتاب نه شخصیتپردازی متقنی داشت، نه پیرنگ قدرتمندی، نه حتی برای ابتداییترین اطلاعاتش تحقیقی انجام شده بود. نویسنده در جایی از داستان از زبان پدر شخصیت اصلی که یک دانشجوی پزشکی بود و در آزمایشگاه کار میکرد، به پسرش توصیه میکند به موشها دست نزند؛ چراکه موشها نجساند! شاید اگر نویسنده برای چند ثانیه وقت میگذاشت و جستوجو میکرد متوجه میشد که موش نجس نیست. فارغ از ضعفهای فنی، کتاب پر از غلطهای املایی فاحش بود؛ آنقدر که من یقین کردم نویسنده متنش را حتی یکبار هم بازخوانی و بازنویسی نکرده. نشسته، نوشته و برای ناشر فرستاده!
۳. در یکی از شبکههای اجتماعی به نویسندهای پیام دادم فلانی هستم و میخواهم درباره موضوعی با شما مشورت کنم. برایم نوشت: من تا سه سال آینده پروژه دارم، سرم شلوغ است و فرصت ندارم. بدون اینکه بداند من چه میخواستم و چه مشورتی داشتم. بعدها فهمیدم ایشان همزمان پنج کتاب با هم مینویسند. چگونه؟ نمیدانم!نوشتن از نوشتن سخت است؛ خصوصا در روزگاری که هرکسی با شرکت در چند کلاس نویسندگی احساس میکند به مرتبهای رسیده که باید اظهار فضل و فرهیختگی کند.
متأسفانه در روزگار ما، به سبب رسانه، شهوت دیده شدن در دل همه ما دوچندان شده است؛ هرکسی بهگونهای. قشر نویسندگان هم مستثنا از این اتفاق نیستند.
همین سودای دیده شدن و رقابت کاذب، ریشه خیلی از ابتذالهای فکر و فرهنگی شده است.
مقایسه همین سه تجربه ساده من تفاوت نگاهها را بسیار نشان میدهد: مردی که بیش از چهل سال علمآموزی و تحقیق به نوشتههایش هیچ اعتنایی نمیکند که حتی مدعی هم نیست و نویسندهای که مدعی صد کتاب تألیفی است، اما بدیهیترین لوازم نوشتن را رعایت نمیکند. سودای نوشتن آنقدر در دلها رسوخ کرده که برایش بنگاههای تولید نویسندگی راه افتاده است؛ بنگاههایی که مدعیاند ما در سال فلان تعداد نویسنده تربیت میکنیم. فعلا زود است قضاوت درباره خروجی این بنگاهها.
من میدانم که نوشتن امری است جوششی، نه هیجانی. باید از درون نویسنده بخروشد، نه اینکه کسی داغش کند که تو باید بنویسی!
نوشتن امری سهل و ممتنع است. سهل بودنش را همه فراگرفتهاند؛ اما برای ممتنع بودنش هیچ فکری ندارند. این بیفکری بعد از مدتی آسیبی فراتر به ارمغان میآورد و آن بیهودگی نوشتن و نویسندگی است؛ درحالیکه نویسنده باید راهگشای جامعه باشد.
هرچه پیش میرویم، به حرف استادم بیشتر معتقد میشوم. نویسنده ابتدا باید برای خودش بنویسد. باید آنقدر برای خودش بنویسد که مطمئن باشد شایسته کلمه «نویسنده» است. نوشتن اگر برای خود نویسندهاش رشد نداشته باشد، چگونه میتواند خوانندهاش را ارتقا ببخشد؟ نویسندهای که فقط به این فکر میکند بنویسد که منتشر کند، تاریخ انقضایش زود فرامیرسد. زود تمام میشود.بهزعم من هرکسی میخواهد که در نوشتن رشدی داشته باشد، باید اول از هر چیزی، تکلیفش را با خودش روشن کند که برای چه و برای چه کسی مینویسد.



