به گزارش اصفهان زیبا؛ تصویر موشک سلیمانی را که از نظر میگذرانم، ساختمان تخریبشده در حیفا و تلآویو و آن آتشی که چندین ساعت شعلههایش مهار نشده و مارش نظامی که پخش میشود؛ قدرت را در نگاهم تجلی میکند …
زمستان پانزده سال قبل، آفتاب کمرمق دیماه و پادردی که به جانم افتاده بود خانهنشینم کرد. به تصویر روی تابوت که روی دستهای جمعیت به سمت خانهای ابدیاش بدرقه میشد خیره ماندم. کنار اسمش نوشته بود: «دانشمند».
یک روز قبل مقابل پارکینگ خانهاش موقعی که آژیر پارکینگ، سرخ و زرد میشود، تیر سروگردنش را نشانه میگیرد. قرعه به اسم پایگاه نطنز و فرماندهانش افتاده بود.
رژیم غاصب صهیونی از رئیسجمهور گرفته تا فرماندهان نظامی تنها خواستار یک مسئلهاند؛ توقیف غنیسازی اورانیم.
با هر رژهای که از قاب تلویزیون پخش میشود، هراسناک میشوم و دلم شور میزند. دکمه روشن کردن سیستم را میزنم.
چند سالی است آدرس دانشگاهی بیرون از مرز را که نخبههای علمی را جذب میکند، توی سر رسیدم نوشتهام.
مدارک را وارد سایت میکنم. به عکس بالای سرم، رهبرم، خیره میشوم. مدارک را پاک میکنم. از نو با انگشتهای لرزان مینویسم و پاک میکنم.
سیستم را مقابل چشمهای امیرعلی میگیرم. زیر پوست سبزهاش خون میدود و تا بناگوشش سرخ میشود. رگ گردنش ورم میکند. چشمهایش پر اشک شد. از صفحه ثبتنام بیرون آمد. دستم را که گرفت، تمام تنم داغ شد.
به چشمهایم که شیشه عینک از اشکهایم بخار گرفته بود، خیره شد و گفت: «مادر این کار دشمنه، از شما بعیده که هشت سال توی جبهه بودید، فریب اینا رو میخورید. میخوان با تیر و ترور دانشجوهای هوا وفضا رو بترسونن».
شیشههای عینکم را با گوشه روسریام پاک کردم و گفتم: «نمیتونم تو یک لحظه دود شدن و خاکستر شدنت رو ببینم، بیا تو یکی از کشورهای دیگه ثبتنام کن، بعد از آب از آسیاب افتاد برگرد.»
روی مبل مقابل نشست و گفت: «اگه موشک و پهپاد توی سرم بریزن، حاضر نیستم یک لحظه خاک وطنم رو ترک کنم.»
تصویر ارسال موشک و ردیابی پهپاد را که در حریم هوایی کشورم میبینم، خوشحالم که یکی از سیستمهای پدافند موشک، به دست امیرعلی ردیابی میشود.



